داستانهایی هم اساطیری و هم این جهانی | آرمان ملی


«بعد از ماندن» مجموعه‌ای شیرین و تپنده از روایت‌های ابریشمین و گرمی ست که نویسنده‌ی کرمانشاهی، معصومه رضایی تو گویی برخاسته از شکوه و حلاوت طبیعت فراخ زاگرس نشینی خویش زرافشانیهای آفتاب بر بلوطستانها، دشتها بوته ها، پنج برگی‌های شبنم اندود، لوندرها، گندمزارها، پرنده‌های نقلی نقره فام و هر آنچه که توک توک نبض طبیعت را در تن دارد، قلمی کرده است.

بعد از ماندن»  معصومه رضایی

روایتهایی گاه کاملا بومی و وطنی یادکردی از جنگ و شادی و اندوه مردمان کردتبار و گاه با اسم‌هایی فرنگی که کاراکترهایی انتزاعی را در بستری از اندیشیدگی فارغ از تاریخ و جغرافیا فرایاد می‌‌آورند چنانچه حجت گودرزی در مقدمه‌ی فیلسوفانه‌ای که بر کتاب قلمی کرده چنین نوشته است: «بعد از ماندن، مجموعه‌ای خواندنی است به خاطر آنکه از هنگامه رفتن و معرکه ماندن گذر کرده است. مساله اش فراتر از مرگ و زندگی است. کاراکترهایش پرسشی فلسفی تر و جهان شمول تر از مرگ و زندگی دارند زیرا پیش و بیش از اینها مرگ را ورزیده اند...» و به این ترتیب است که سونیا ویلی، ژیپ کالین و دیگر کاراکترهای نافارسی روایت‌های رضایی در لفافی از فرهنگ و گفتمان شرقی شکل و صورتی آشنا و ملموس به خود می‌گیرند؛ تو گوبی همه‌ی این قهرمانان صورت دیگری از قهرمانان کاملا بومی داستان‌های نویسنده اند قهرمانانی که درخشش آنها را بیش از هر داستانی در روایت اسطقس دار و زیبای رضایی در این کتاب یعنی «نادا محمد» می‌توان بازیافت روایتی به راستی باشکوه از فرهنگ اجتماعی و زندگی رنگارنگی که در صلح و جنگ در غم و شادی بر پهنه جغرافیای کردستان و کرمانشاه و هر جا که کردتباری زندگی می‌کند جاریست.

«این فصل سراسر جشن است فصل اول به اندازه تمام فصل‌ها برایم هوس انگیز بود تب دار و تشنه‌ی زندگی، یك تب شیرین روحی يك هوس طولانی دلپذیر به چیزی بیش از آن لحظه‌ها آرزومند نبودم آرام تر و دلپذیر و خوشبخت تر از هر زمان...» مخاطب محال است این بریده‌ها از داستان زندگی بخش معصومه رضایی را بخواند و در پس ذهن خویش، صدای سرنا و دهل را نشنود، شکوه پاسداست جهان و زندگی را در فرهنگ کردی به یاد نیاورد دل به گرمای به حزن و شادی آکنده معصومه رضایی ندهد و این همه رمز ماندگاری این روایت خوش خوان خواهد بود در میان تلی از قصه‌هایی که در تاریخنگاری داستانوار جنگ ایران و عراق نوشته شده اند، روایتی از زندگی و مرگ، رنگ و ظلمت که با نجوای کردی گرم و غمگینی به پایان می‌رسد تا مهر بومی ترین روایت این کتاب را بر تارک خویش نقر کرده باشد: «سالان ده چومهای هاوار باغی شه قلاوه / امسال خو پیر بوم له دوریتان جه رگم براوه / امسال بهارمان به بارانه گولاله‌ی سورمای هاوار خوینی یارانه» نجوایی که با برگردان فارسی اش تپش قلب مخاطب را بیش از پیش از آن خود می‌کند: «در گذشته به باغ شه قلاوا می‌رفتم الان پیر شده ام و جگرم پاره پاره است/ امسال بهارمان بی باران است/ سرخی گل لاله ام از خون یاران است.»

در این داستان نیز همچون شمار دیگری از داستانهای همین مجموعه انسانها از پس مرگ به جهان پیش و پس از خود می‌نگرند، چنان نگاه عمیقی که مخاطب باور ندارد که آنها مرده اند تو گویی نویسنده می‌خواهد بر وجه زندگی گرایانه عارفانه‌ای در متنی فلسفی - داستانی تاکید کند؛ برای فهم این رویکرد باز هم خوب است که به مقدمه‌ی حجت گودرزی نقب بزنیم آنجا که می‌نویسد: «هنگامی که مرگ فرا می‌رسد این کاراکترها تازه به یاد این می‌افتند که دوست دارند بمانند و باز هم کمی بیشتر زندگی کنند و نمیخواهند خود را تسلیم مرگ کنند یا حتی برخی دیگر از این کاراکترها، همانند شخصیت‌های رمانهای فلیپ راث برانند که پس از مرگ به سبك و نحوه زندگی‌ای که دوست داشتند قبل از مرگ آن را تجربه کنند. بازگردند. به این معنا که پس از مرگ، يك سعی مشتاقانه دارند تا به سوی زندگی بازگردند یا به بیان بهتر، مشتاق ماندن و هستن هستند حتی پس از مرگ گودرزی با عبارت شیوای «درد جاودانگی»، این رویکرد نهفته در مرگ اندیشی داستانها را ادراک پذیر تر کرده است، نویسنده دوست دارد قهرمانان مرده روایتهایش را با یادکرد شور زندگی از دست رفته به نوعی جاودانگی برساند اما تنها موفق می‌شود درد جاودانگی را نصیبشان کند و این آیا واقعیت تعامل انسان با مرگ در طول تاریخ حیاتش از ازل تا به ابد نبوده است؟

اما افزون بر رویکرد تاریخ نگارانه و رهیافتهای فلسفی نویسنده چنانچه در مقدمه این روایت نیز اشاره شد، تمایل طبیعت گرایانه غریب و قشنگی در روایت هایش بازتابانده است و از همین رهگذر مخاطب گاه گویی نه داستان که شعر می‌خواند چنین رویکردی به ویژه در داستان «مردهای محله بوته‌های کوچک» به اوج خودش می‌رسد، در گردش به حزن آکنده انسانی که خشونت زیستن و نرمای دلتنگی و دلدادگی را توامان با خود به دشت و گندم و عطر تیز خاک تب دار می‌سپارد: «ماسیل اولین شبنم نشسته بر پنج برگیهای روئیده بر تن بوته‌ای را آرام با انگشت كوچك دست راستش همچون دخترک محتاط مهربانی بلند کرد و بردهان گذاشت این کار به احترام سپیده دم بود که بازیدرخشد و تقدس بوته‌ها که مثل سالیان برویند.» و به این ترتیب است که شاعرانگی و نگرش فیلسوفانه و گاه رویکردهای تاریخنگارانه نویسنده از این کتاب با جلد ساده خوش نمایش چنان در یاد و قلب مخاطب می‌ماند که نام نویسنده اش را به یاد می‌سپارد و چشم به راه کتاب‌های بعدی اش می‌ماند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...