[داستان کوتاه]

قشلاق مور تاریک بود. شب، چنان کلفت و ضخیم بود که گویا جز آن، چیزی برای دیدن نبود. بوی هیزمهای نیم‌سوخته و تپاله گوسفندانی که از گیاهان صحرا چریده بودند گه‌گاه چون موجی گذرا می‌آمد و محو می‌شد. هوا آبستن باران بود. از میانه‌ی روز، ابری پر از رگبار، همچون مشکی سیاه در شمال پیدا شده بود و ساعت به ساعت به بزرگی‌‌اش افزوده می‌شد و شهرزاد اکنون گمان می‌کرد کوه گاوگل و چند پارچه آبادی اطراف در زیر حجم سنگین آن خفه خواهد شد. یکسال بود که از نمدی‌پوش خبری نبود. آن سال طالبان، هزاره‌ها را می‌کشتند و سیاه سرهایشان را به کنیزی می‌بردند. کوره جنگ گداخته بود و زنان هزاره از هراس ننگی که در پی‌شان بود از قشلاق می‌‌گریختند تا مردان چاره‌ای بیندیشند. خبر آورده بودند که گروهی از طالبان از سوی کوه گاوگل می‌آیند. چند جوان از قشلاق به کوه زده بودند. یکی‌شان نمدی پوش بود. هیچ‌کدام باز‌‌نگشته بودند و نمدی‌پوش هم. نه آن‌ روز و نه هیچ روز دیگر. روزهایی که برای شهرزاد چون شب‌ تار شده بود. شهرزاد با بی‌بی‌نور در زیر سقف خانه‌ای که مردی نداشت زندگی کرده بودند. سقفی که زمانی برایش به آسمان می‌سایید و بوی عرق تن استخواندار و مردانه‌ی نمدی‌پوش و کپنک باران خورده‌اش را داشت اکنون می‌خواست بر سرش فرو بریزد. ضیاء جان از تاثیر گیاهان دارویی ناامید شده بود. بدن بی‌بی‌نور دایم در حال آتش گرفتن یا سرد شدن بود. هفته‌ای بود که مرگ از پاهای آماس کرده‌ی پیرزن آغاز کرده بود و اکنون، گلویش را که صدایی ضعیف از آن بر‌می‌‌خواست می‌فشرد.

بی‌بی‌نور بر بستر افتاده بود و با چشمان زجاجی‌اش به رشته‌های انجیری که به تیرهای سقف آویخته شده بود خیره مانده بود. دیگر صدایی نداشت تا با آن نمدی‌پوش را بخواند. پوست چروکیده‌اش به چرم می‌ماند و سبیلی بر بالای خط کبود لبهایش رسته بود. روزگار او و شهرزاد را خوار کرده بود. شهرزاد که روزی به دختران بدخشی ماهگون پهلو می‌زد ماه‌ها بود که خارکشی می‌کرد و دستانش چون مردان شده بود. آیا نمدی پوش می‌آمد. آیا آن چشمهای بادامی، ریشهای تنکی که به رنگ سنبله‌های گندم بود و دهانی که بوی پونه‌های کوهی می‌داد را بار دیگر احساس می‌کرد. به همین گواه دلش بود که خلخالها و النگوهایش را باز نکرده بود تا هنگامی که نمدی‌پوش از راه می‌رسد جرینگ جرینگ نشاط‌بخش آنها را بشنود. و همان‌طور که بارها به او گفته بود به او جان دهد. اما اینک سالی بود که جادوی خلخالهایش کارگر نیفتاده بود. بی‌بی‌نور، دو روز بود که جز آب نخورده بود و هرچه را که شهرزاد برایش آماده کرده بود قی می‌کرد. نگاهش از عکس باسمه‌ای و کهنه‌ی نمدی‌پوش به سیاه خانه‌های کاهگلی آن سوی پنجره چرخید. تیغ برقی بر سر بلندترین چنار مور فرود آمد و پس از آن رعدی ممتد و کر کننده به سان نعره‌ی گاو در اعماق زمین ترکید. رشته‌های انجیر به جنبش درآمدند. شهرزاد خود را پس کشید و لب را به دندان گزید. بی‌بی‌نور با نفسهای به شماره آمده خس‌خس می‌کرد. گویا او نیز حضور سنگین عزرائیل را حس کرده بود که با غرش برق به زیر می‌آمد تا باقی‌مانده‌ی جانش را بگیرد. قلب شهرزاد ناآرام در سینه‌اش به تلاطم افتاده بود. آسمان به یکباره دهان باز کرد. گویا در مشکِ ‌ابرها گشوده شده بود و باران می‌خواست دیوارهای کاهگلی مور را با خود بشوید. کسی ناآرام به در کوبید.
برقع برانداخت. چاروق به پا کرد و با کورسوی نور فانوس به حیاط رفت. اللّه قلی گویا از کام مرگ گریخته باشد به رعشه افتاده بود. صورتش به سفیدی آهک بود. بازوان استخوانی خود را به سمت آسمان تکان می‌داد و چشمهای متورمش در زیر ابروهای پرپشت و سیخ‌سیخ، میان ابرها به دنبال چیزی می‌گشت.

ـ دَدَه‌ها ! ایجه نشستی شهرزاد؟ از خفا بیا بیرون، مردت آمد، نمدی پوش آمد!
ـ آروم، امروز تو ساقسلمان سگ دیدی؟!
ـ نی،سگ دیدم، نمدی‌پوش رو هم دیدم. همین‌طور می‌مد پیش بی‌بی نور، می‌مد عیادت.
ـ والله راستی که آمده؟ تو ره به خدا؟!
ـ خودم دیدم از گاوگل می‌مد پایین. به جان هفت تا اولادام می‌مد. به همین بارون تارتار!
لرزی عجیب به پشتش نشسته بود. شبح اللّه‌قلی چون دودی مقابلش تکان می‌خورد. از اللّه‌قلی ترسیده بود. گویا از کسی دیگر و در جایی دیگر باید این خبر را می‌شنید. شاید در روزی روشن ضیا جان باید این خبر را از بادقیس، از زندان طالبان می‌آورد. اللّه‌قلی عقل درستی نداشت. روزها را در کوچه پس‌کوچه و در خرابه‌های ساقسلمان، در اطراف ده می‌گذراند و شبها بی‌خبر به شب‌چره یکی از اهالی می‌رفت و برای روزی دیگر نان و شیره طلب می‌کرد. اللّه‌قلی بوی کهنگی می‌داد بوی خرابه‌هایی که نشان از مرگ و نیستی داشتند. او گورستان مور را به زندگی میان مردم ترجیح می‌داد. تنها چیزی که او را می‌ترساند سگهای مور بودند. هنگامی که صدای سگی بلند می‌شد گویا شیطان به دنبالش افتاده باشد نعره می‌زد. در مور، زنی چون شهرزاد باید از اللّه‌قلی با تارهای مویی که بر گونه‌اش روییده بود و با صدایی که چیزی از هویت مردانه‌اش را آشکار نمی‌کرد هراس را به دلش می‌انداخت. اللّه‌قلی شلواری از ماهوت آبی به پا کرده بود و منگوله‌هایی رنگارنگ را به پیراهن چغرمه‌اش آویخته بود. ناخنهای تیز و چرکش را بر غبغب چین‌بر‌چینش کشید و مانند گاوی ناله کرد: نمدی پوش می‌مد، به ای شب می‌مد. بابه غرغری می‌مد، با قبا وبا می‌مد، با کفش طلا می‌مد، با خواب خدا می‌مد!

نگاه اللّه‌قلی دردآور شد. با اشتیاق کودکانه‌ای می‌خواند و بر روی پنجه‌ی پا جا‌به‌جا می‌شد. پاهای لختش سوخته و قاچ‌قاچ بودند و رقت را در درون شهرزاد می‌جنباندند.
- خو! می‌‌یم آغا جانم. فردا به گل محمد مصلحت می‌کنم. راه‌اش می‌کنم به دنبال نمدی‌پوش.
- ها شهرزاد، قبا وباش پر خو بود. گفت مه از‌و دنیا می‌یم! نمی‌تونست بیا، قبا وباش پر خو بود!
- خودت دیدیش تو کوه؟!
ـ ها، روی دَ روی من بود. گیس نداشتم صورتش را ببینم. همین‌طور پورسو صدایش را شنیدم گفتم بیام ای جا به شما احوال برسانم!
نمی‌توانست باور نکند. در این یکسال، تنهایی با تمام وجودش عجین شده بود. به هر خبری که می‌رسید امید می‌بست تا مگر نمدی‌پوش را بیابد. آیا ممکن بور اللّه‌قلی به درستی مردش را در گذرگاه‌های پر‌شیب گاوگل دیده باشد. اللّه‌قلی آن‌قدرها نادان نبود که انسان را از خیال باز نشناسد و یا در شبی چنین پر هیب دهان به دروغ بگشاید. آسمان چون حریری که انسان را از خیال باز نشناسد و یا در شبی چنین پر هیب دهان به دروغ بگشاید. آسمان چون حریری که مدام پاره شود جر‌جر می‌کرد. به خانه‌های قشلاق که همه شکل هم بودند اندیشید. چه کسی در این شب حاضر بود به گفتة اللّه‌قلی برای یافتن نمدی پوش به گاوگل بیاید. اللّه‌قلی همان جور حرف می‌زد و در گردش مداوم فکرش کسی را نمی‌یافت. قیافة اللّه‌قلی هم‌نفس با شعلة فانوس تاریک و روشن می‌شد. اگر می‌ماند باید شب را بیدارخوابی می‌کشید و تمام شب را شمع می‌سوزاند. بامهای پوشالی از آب لبالب شده بودند و ناودانهای هماهنگ با هم می‌خواندند. آب تا کمرش را نمناک کرده بود و لباسهایش بیش از آنچه باران به خود گرفته بود جایی نداشت. شعلة فانوس قد کشید. شهرزاد در را پشت‌سر بست و قدم به کوچه گذاشت. صدای اللّه‌قلی کمرنگ و کمرنگ‌تر شد. از مرگی که در خانه برگرد بالین بی‌بی‌نور می‌چرخید می‌گریخت. از تنهاییش در این ماهها. شب آغوش باز کرده بود و او را همچون موجودی بی‌پناه به سوی خود می‌خواند. پره‌های بینی‌‌اش به تپش افتاده بود. رشته‌های باران سقف آسمان را به زمین مور دوخته بود. با خود می‌اندیشید او که از این زندگی طاقت‌فرسا نهراسیده است چگونه ممکن است از مرگ بترسد. در کنار بستر بی‌بی‌نور نفسهای عزرائیل بود و در میان گاوگل شاید نفس آشنای نمدی‌پوش را می‌شنید. از درون تاریکی صدای بی‌تاب هاف‌هاف یک سگ، آهنگی دلهره‌آور به خود گرفت. دامن شلیته‌اش را جمع کرد و بر سرعت قدمهایش افزود. شبح دودی شکل گاو‌گل را خطی ممتد و ناهموار از آسمان جدا می‌کرد. دلش را به چلپ‌چلپ پاهایش سپرد و به خود امید داد که مقصد نزدیک است. شاید مردش از محبس طالبان گریخته بود و با آخرین رمقش خود را به نزدیکی مور کشانده بود. صدای موهومی در میان می‌پیچید. ایستاد. اما همچنان چلپ چلپ آشفته‌پایی او را تعقیب می‌کرد. سر برگرداند. فانوس را بالا گرفت. برقع را از روی صورت به کناری زد: ها! کینی تو؟!
رشته‌های باران بر بدن سخت اللّه‌قلی می‌شکستند و لباسهای خیسش چون فلز، نور را باز می‌تاباندند.

ـ منم خور شهرزاد. منم می‌یم. خو!؟
ـ نه، با تونم، ایجه نایست. برو!
شهرزاد قدمهایش را تند کرد. صدای گامهای ناهماهنگ اللّه‌قلی که چون مستی بی‌تعادل می‌نمود پشت سرش بود. راه پایانی نداشت. نفسهای بریدة اللّه‌قلی پشت سرش بود.
ـ من برای دلم پی نمدی‌پوش می‌گردم. تو به چه مزد می‌آیی؟
ـ خو اگه بگم نمی‌گی خو نیه؟! خو اگه نمدی‌پوش از اون دنیا اومده باشه نمدش را به من سیبیه می‌ده. نی؟! نمدش که پر خو نبود. خودش پر خو بود، قبا وباش پرخو بود. چشاش پر خو بود. صداش می‌شنوی؟ او گیس بالاتر بگیر. خو بالاتر بگیر تا ببینمش.
فانوس رمقی نداشت تا تاریکی شب را بشکافد. رشته‌های نقره فام باران کف بر دهان زمین آورده‌ بودند. شهرزاد گوش خواباند. هیچ صدای آشنایی از دشت بر‌نمی‌خواست. اللّه‌قلی پیش افتاد و در میان سنگهای آهکی دامنة کوه به جست‌وجو پرداخت. چون پرنده‌ای در یافتن غذا از کنار سنگی دیگر می‌جست و خاک و گل و میان بوته‌های تازه رستة گیاهان صحرایی را می‌کاوید. آیا نمدی‌پوش آنجا بود. آیا آن جثة چهار شانه که با تخته سنگی برابری می‌‌کرد در پشت سنگهای خرد مخفی شده بود. آیا بوی عرق دلپذیرش را باران با خود شسته بود. چرا خداوند او را این‌گونه رها کرده بود. چگونه خواسته بود که پس از ماه‌ها اسیر گفته‌های مردی مجنون چون اللّه‌قلی شود. او که با ایمانی تمام نذرهایش را ادا کرده بود و حتی از شکم خود زده بود و یک تنور نان تازة گندم را خیرات کرده بود و در مدتی که نمدی‌پوش در ده نبود قدمی به خطا نرفته بود. کاسه زانوانش می‌لرزید. اللّه‌قلی با گریبان گل‌آلود و دستانی که تا مرفق در گل فرو رفته بود به سویش آمد.
ـ نگاه کن شهرزاد. می‌بینی خون نمدی پوشِ!
فانوس را نزدیک‌تر آورد. اللّه‌قلی او را در توهمش اسیر کرده بود. باران هفت آسمان به یک‌باره بر سرشان می‌ریخت و گل سیاه را از انگشتان گره‌دار اللّه‌قلی می‌شست. گویا این تمامی امید شهرزاد بود که شسته می‌شد و پیش پایش بر زمین می‌ریخت.
ـ بیا ای سو شهرزاد، ببین او حرامیها چه بر سرش آوردند.
ـ ای که نمدی پوش نیه! ای خاکه خاک!
ـ ای شیدلاَست!

جلوتر رفت. در پای سنگی به بلندای قد نمدی‌پوش، جثه‌ای تا شده پیش پایش افتاده بود. لبهایش از ترس سفید شده بود. نور فانوس بر سطح صاف و نقره‌فام استخوانها تاب می‌خورد.
زانوهایش زیر سنگینی بدنش تا شد. الله قلی پنجه‌هایش را در میان خاک و سنگ فرو می‌برد و آب و گل را از اطراف استخوانها پس می‌زد. کاسة چشمها خالی بود و فضای خالی میان استخوانها را نمدی به رنگ خاک پوشانده بود. هوا بوی باران می‌داد. بوی عطر مقدس کندر. شهرزاد شوری خون را که میان لبهایش دویده بود احساس کرد. مدتی بود که لبهایش را با دندان گزیده بود. گل و لای در زیر نور زرد فانوس به رنگ خونی درآمده بود که از سیاهرگی بجوشد. زمین از بلعیدن آب باران سیراب شده بود و جویهای کوچکی که کف بر دهان آورده بودند زمین را هاشور می‌زدند. الله قلی نمد را از میان سیلاب تیره‌رنگ بیرون کشید و آن را مقابل شهرزاد نگاه داشت. نگاه الله قلی به نمد بود و نگاه شهرزاد به دو نقطة نورانی زردرنگی بود که از دل نمد سر باز کرده بودند و بر تخته سنگ نشسته بودند. گویا چشمهای نمدی پوش بود که به او دوخته شده بود.

پی‌نوشت‌ها...............................................
شیدالاَ: شهید الله
سیبیه: مژدگانی
بابه غرغری: رعد و برق
آغا جان: پدر جان
می مد: می‌آمد
کینی: کیستی
گیس: چراغ

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...