ضیافتی خوش آب ورنگ، سرشار از رنج و امید | شهرآرا


روان شاد مهدی اخوان ثالث، در کتاب خواندنی «بدعت‌ها و بدایع نیمایوشیج» جملاتی از زنده یاد ابراهیم گلستان نقل می‌کند که به نظر حقیر، درمورد مجموعه داستانی که امروز معرفی می‌کنیم نیز صدق می‌کنند. گلستان در مقدمه ای که سال1328 بر ترجمه خودش از داستان «زندگی خوش و کوتاه فرنسیس مکومبر» نوشته ارنست همینگوی نگاشته، چنین آورده است:

سمت روشن زندگی» تازه‌‌ترین اثر مصطفی مستور

«[نویسنده این داستان(ها)] بی‌طرف می‌نویسد؛ یعنی فقط می‌گوید چه بود یا چه شد؛ و همین که گفت، وظیفه اش را پایان یافته می‌داند و از «معرفی» و «تأکید» و «اصرار» می‌پرهیزد.» به عبارت دیگر، در این سبک از نوشتن، نویسنده تلاش می‌کند تا تنها یک «دوربین» باشد، یک دوربین محض؛ دوربینی بدون هر گونه فیلتر یا هر وسیله دیگری برای روتوش یا اصلاح تصاویر؛ دوربینی که وظیفه اش فقط ثبت و ضبط بی طرفانه «چیز»هایی است که رخ داده اند. درمورد مجموعه داستان «سمت روشن زندگی» [اثر مصطفی مستور]، چیزهایی که برای هفده زن ایرانی معاصر رخ داده اند، زنانی که نامشان بر پیشانی هر یک از هفده داستان کتاب نشسته است و تقدیمی نویسنده در آغاز کتاب، به خوبی بیانگر وضع و حال آنان است: «برای/ زنان سرزمینم/ که همواره/ بی پروا/ به سمت روشن زندگی/ اشاره می‌کنند...»

این هفده زن که هر یک از داستان‌های کتاب، گزارشی مختصر و مفید از زندگی آن‌ها و البته به طور ویژه، نقاط عطف زندگی آن هاست، طیف وسیع و رنگارنگی از زنان جامعه معاصر ایران را تشکیل می‌دهند: از «آزاده» چهل ساله بگیرید که ازدواج کرده و زندگی بهنجاری دارد، اما هنوز نتوانسته است غم از دست دادن پدرش را با اینکه 25سال از آن می‌گذرد، هضم کند (تا یادم نرفته عرض کنم که در هر داستان، بلافاصله پس از عنوان، جمله ای شعرگونه نیز آمده است که درباره داستان «آزاده»، آن جمله این است که «و تو چه می‌دانی که عشق دختر به پدر چیست؟») تا «طوبا» که داستانش با این جمله تکان دهنده و ترسناک آغاز می‌شود: «در طول تاریخ مردها بیشتر زن‌ها را کشته اند تا زن‌ها مردها را/ آمار» و در خلال داستان متوجه می‌شویم که «طوبا» را شوهرش (که به قول «شاملو» در شعر کیفر (1334) از آن مردانی است «که در رؤیایشان هر شب/ زنی در وحشت مرگ از جگر برمی‌کشد فریاد») در گردابی از خشم و کینه غرق کرده است.

از «آیدا» بگیرید که دوست «دنیا»ست («دنیا» نام آخرین داستان کتاب است که شخصیت اصلی اش، شاید متفاوت‌ترین زن این مجموعه باشد) و در شبی برفی، گربه ای چاق و باردار را با ماشین زیر می‌گیرد و داستانش، شرح بردن آن گربه بینوا به مطب دام پزشکی است تا «فریبا» که بانویی است سی وهفت ساله و خانه دار که با شوهرش، سهراب و دو دختر شش و نه ساله اش در «منیریه» زندگی می‌کند و داستانش «پرفعل»ترین داستان کتاب است. اجازه دهید بخشی از داستان «فریبا» را با هم بخوانیم و بهتر است عرض کنم «ببینیم»: سهراب و بچه‌ها که رفتند، فریبا لباس‌های چرک را گذاشت توی ماشین لباس شویی و رفت سر وقت فریزر. یک بسته لوبیاسبز یخ زده و یک بسته گوشت منجمد گذاشت روی میز. بعد چهار گوجه فرنگی و دو سیب زمینی و یک پیاز درشت و چند بشقاب گذاشت کنار آن‌ها. سیب زمینی را پوست گرفت، شُست، خلال کرد، باز شُست و گذاشت توی آبکش. پیاز را پوست گرفت، شست، خُرد کرد. گوجه‌ها را قاچ کرد.(ص64)

شیوه روایت داستان‌ها نیز مشابه شخصیت‌های اصلی هر کدام از آن‌ها متنوع و متکثر است. به عنوان نمونه، داستان «لیلا» مجموعه چند ایمیل است که خانم «لیلا‌.ف» برای نویسنده فرستاده (با جمله شعرگونه آغازین «زنان به شکل شگفت آوری دردمند و عمیق اند»)؛ یا داستان «فرزانه» مجموعه ای است از گزارش‌های کوتاهی که اطرافیان «فرزانه» راجع به او می‌دهند، اعم از هم کلاسی اش در هنرستان، دخترعمه اش، خواهر بزرگ ترش، قدیمی ترین و نزدیک ترین دوستش، مادرش و درنهایت، دکترش که متخصص ریه است؛ داستان غم بار «طوبا»، بخش‌هایی است از گزارش‌های بازجویی یا به قول معروف، «سین جیم (دو حرف اول دو واژه سؤال و جواب)»های مأموران آگاهی از شوهر بازداشت شده اش و البته اطرافیانش؛ داستان «شالی» را یک راوی دانای کل روایت می‌کند، در قالب 9نوشته کوتاه، پیرامون اوضاع روحی و جسمی او در دوران 9ماه بارداری و داستان «سمیه» به شیوه ای روایت می‌شود که عجیب یادآور تکنیک درخشان بورخس نویسنده آرژانتینی است، در شاهکارش «زخم شمشیر».

نکاتی که عرض کردم، در کنار ده‌ها نکته ریز و درشت دیگر، به همراه طرح جلدی که فوق العاده خوش رنگ و چشم نواز از آب در آمده است، همه وهمه، شما را به ضیافتی خوش آب ورنگ خواهند برد از کلام و کلمه و البته احساس و عاطفه و رنج و «امید».

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...