دموکراتیک‏‌ترین چهره ادبیات | هم‌میهن


«رابله و جهانش» [Rabelais and his world]، کتابی است نوشته میخاییل باختین [Mikhail Bakhtin] که در آن این نظریه‌پرداز برجسته روسی سراغ رمان پنج جلدی فرانسوا رابله ـ نویسنده، پزشک، پژوهشگر، کشیش و غول فکری قرن شانزدهم فرانسه ـ که به‌طور مختصر آن را «گارگانتوا و پانتاگروئل» [Gargantua and Pantagruel] می‌نامیم، می‌رود و بازنمایی‌های رابله از فرهنگ عامیانه و نگرش کارناوالی مندرج در نوشته‌های او را موردتوجه قرار می‌دهد.

رابله و جهانش» [Rabelais and his world] میخاییل باختین [Mikhail Bakhtin]

ازاین‌منظر می‌توان این کتاب را در ادامه همان رویکردی دانست که باختین بدان شهرت دارد؛ یعنی نظریه رمان او که باختین آن را در نسبتی وثیق با فرهنگ عامه و واقعیتی به‌نام کارناوال قرار می‌دهد و بدین‌ترتیب نتیجه می‌گیرد که اصول کلی کارناوال و رمان، شباهتی ویژه با یکدیگر دارند زیرا عبارتند از چندزبانی اکید و هدفمند و کثرت‌سبک‌ها. این نگرش باختین به رمان و کارناوال البته تناسبی نیز دارد با علاقه باختین به فرهنگ عامه و مفهوم خنده در درون آن؛ زیرا باختین نیز نظیر زلنین، تروبتسکوی، یاکوبسن و پراپ بر اهمیت لایه‌های «زیرین» فرهنگ در مقابل «فرهنگ والا»ی رسمی و یکدست تاکید می‌کرد.

در میان این گروه، حتی تروبتسکوی در کتاب «اروپا و بشریت» به «مرکزگرایی فرهنگی» و سلسله‌مراتب اجتماعی و قومی آن نیز می‌تازد و می‌گوید، این امر امکان گفت‌و‌گو بین لایه‌های متفاوت فرهنگی را از میان برداشته است. چنین پیامدی البته از نظر باختین به هیچ روی مطلوب نیست؛ زیرا برای باختین دیالوگ و مکالمه، جزءلایتجزای کشف حقیقت و مسیر بازگشت‌ناپذیر استعلای حیات است.

بنابراین همانطور که در کارناوال، نقاب‌ها کنار می‌رود و انسان‌ها خود واقعی‌شان را بدون شرمندگی و با کمال میل، اشتیاق و شادی آشکار می‌کنند، در مکالمه آرمانی ـ چیزی شبیه مکالمه‌های سقراطی ـ نیز نشانی از آن «کلام اقتدارگرا» که به هیچ نوع، کلام دیگری اجازه مجاورت یا تداخل نمی‌دهد، وجود ندارد.

رئالیسم گروتسک در برابر رئالیسم سوسیالیستی
با این تفاسیر می‌توان گفت، اصل سخن باختین این است که اگر کارناوال نقطه مقابل فرهنگ رسمی است و مکالمه روبه‌روی کلام اقتدارگرا قرار می‌گیرد، رمان تک‌صدایی نیز وجود ندارد و هر رمانی ذاتاً جدلی است. از این زاویه ازقضا همانطور که مایکل هولکوییست نیز در پیشگفتار خود بر این کتاب اشاره کرده است، باختین نیز فقط راوی رابله در این اثر نیست؛ بلکه او نیز در حال انجام همان کاری است که رابله با رمانش بدان اهتمام ورزید.

اگر رابله در اثرش تقابل کهنه و نو، مجاز و غیرمجاز، رسمی و غیررسمی و بالا و پایین را به‌نمایش می‌گذارد، عمل باختینی نیز که در دوران حکومت استالین می‌زید و طعم زندان حکومت کمونیستی را نیز چشیده، دست‌کمی از عمل رابله ندارد؛ زیرا باختین هم رئالیسم گروتسک را در برابر رئالیسم سوسیالیستی می‌نشاند و بدین‌ترتیب در مقابل ایده «یک رهبر، یک حزب، یک اصل زیباشناختی» به ما می‌گوید، رمان به‌عنوان ژانری دربردارنده تنوع زبان‌ها و سبک‌ها نمی‌تواند امری تحمیلی، دستوری و تجویزی قلمداد شود.

نگاه باختین به تنوع و تکثر مندرج در رمان و بی‌اهمیت دانستن دستورالعمل‌هایی که می‌خواهند ادبیات معیار و ادبیات متعهد تولید کنند و غافل از قدرت ادبیات در خلق جهانی یکسره پیش‌بینی‌ناپذیر هستند، قابل مقایسه است با تفاوتی که او میان کارناوال و جشن‌های رسمی قائل می‌شود. از نظر باختین، کارناوال را نباید چیزی دانست هم‌ردیف تعطیلات رسمی یا جشن‌های همگانی که دولت‌ها بر پا می‌دارند؛ زیرا همانطور که هولکوییست اشاره می‌کند: «مرجع اصلی صدور مجوز کارناوال، درنهایت تقویم تحمیلی کلیسا یا دولت نیست، بلکه قدرتی است مقدم بر کشیش‌ها و پادشاهان»، بنابراین حتی «وقتی این مقامات در ظاهر کارناوال را مجاز اعلام می‌کنند درواقع به این قدرت برتر تمکین می‌کنند»؛ زیرا چاره‌ای جز این ندارند.

کارناوال و نوشدگی جهان
باختین خود نیز دراین‌زمینه صراحت دارد. او کارناوال را حتی چیزی شبیه صحنه نمایش نیز نمی‌داند؛ زیرا در کارناوال تمایزی، به‌نام تمایز بازیگر و تماشاگر وجود ندارد: «کارناوال نمایشی برای تماشا کردن نیست: مردم در کارناوال زندگی می‌کنند و همه در آن مشارکت دارند؛ چون ایده کارناوال فراگیر است و همه مردم را در برمی‌گیرد.» از این زاویه که به آن بنگریم، روح آزاد، بازیگوشانه و سرخوشانه نوعی حیات‌بزمی را درمی‌یابیم که بر جشن و سرور استوار است و درعین‌حال، نه هنر است، نه زندگی؛ بلکه در حالتی بینابین و در مرز زندگی و هنر جلوه می‌یابد و حکم زندگی ثانویه‌ای را پیدا می‌کند که بر خنده استوار است.

در دیدگاه باختین، کارناوال «هنگامه تجدید حیات و نوشدگی جهان است که همگان در آن سهیم‌اند»؛ حتی دیوانه‌ها و دلقک‌ها که همیشه در پستو، پنهان نگاه داشته می‌شوند تا خدشه‌ای به اعتبار، جاه و افتخار رایج در فرهنگ والا وارد نیاید. کارناوال نشانه‌ای است از؛ «تعلیق همه رتبه‌ها، امتیازها، هنجارها و حریم‌های سلسله‌مراتبی» و تمام نابرابری‌هایی را که در جشن‌های رسمی ـ از مکان نشستن مهمانان تا لباس‌هایی که می‌پوشند ـ به چشم می‌آید، معلق می‌کند. بدین‌ترتیب کارناوال، نقیضه‌ای بر زندگی واقعی و آرمانشهری است که در آن آزادی و برابری، وفور و برادری لحظاتی تحقق می‌یابد.

«رابله و جهانش» [Rabelais and his world]

ادبیات کارناوالی رابله
باختین با چنین درکی از کارناوال، وقتی سراغ رمان پنج جلدی فرانسوا رابله می‌رود، نشانه‌های روشنی از ادبیات کارناوالی را در رابله می‌یابد و به‌همین‌دلیل است که اگرچه می‌داند، مقام رابله در ادبیات جهان می‌تواند به‌اندازه بزرگانی همچون شکسپیر و سروانتس، مهم قلمداد شود و اگرچه مشکلی با این قضاوت بلینسکی که رابله را نابغه و ولتر قرن شانزدهم می‌نامد، ندارد، اما درنهایت آنچه را در رابله مهم‌تر از هرچیزی می‌یابد، پیوندی است که ادبیات این نویسنده فرانسوی با فرهنگ عامه، منابع مردمی و شوخ‌طبعی عامیانه پیدا می‌کند. به‌همین‌دلایل باختین وقتی می‌خواهد رابله را توصیف کند، چنین می‌نویسد: «او بی‌شک دموکراتیک‌ترین چهره در میان پیشگامان ادبیات جدید است.»

از نظر باختین، ادبیات رابله ادبیاتی است مردمی و رادیکال که تصاویری می‌سازد در ستیز با هنجارها و مراجع ادبی مسلط قرن شانزدهم: «تصویرهای رابله، سرشت غیررسمی زوال‌ناپذیری دارند. هیچ جزمیت، اقتدار یا جدیت تنگ‌نظرانه‌ای را یارای همزیستی با تصاویر رابله نیست؛ این تصاویر دشمن هرچیز پایان‌یافته و صیقل‌خورده، هر نوع طمطراق و هر جواب حاضرآماده‌ای در عرصه تفکر و جهان‌بینی‌اند. و این امر موجب انزوای عجیب رابله در طول قرن‌های متمادی شده است.» بنابراین انگار «برای رسیدن به فهم رابله نمی‌توان از همان جاده‌های فراخ و همواری گذر کرد که ایدئولوژی و ادبیات بورژوایی اروپا طی 400 سال اخیر پیموده‌اند.»

داستان‌های رابله از طنزهایی با کلمات رکیک و حتی مربوط به اسافل اعضا عاری نیستند. برخی از فصل‌ها حتی شامل انواع توهین‌های مبتذل است و برخی شخصیت‌ها با القابی زشت نامیده می‌شوند. با‌این‌همه زیر این لایه‌های رویی، طنز و طعنه و بینش فلسفی نیز دیده می‌‌شود و این مهم را باختین به‌خوبی در این کتاب به بحث می‌گذارد و در ضمن نشان می‌دهد، چگونه فرهنگ عامیانه و زبان خاص و تودرتوی مردم کوچه و بازار در اثر رابله در برابر فرهنگ طبقات حاکم قرار گرفته و جهان خاص خود را ساخته است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...