فرانتس فانون روانپزشک و فیلسوف فقید سیاه‌پوست فرانسوی در کتاب مشهور خود به نام «دوزخیان روی زمین» در سال 1961 نوشت: «یک مهاجر فقط هنگامی به بومی‌شدن خودش پایان می‌دهد که مهاجری دیگر به طور واضح و رسا برتری ارزشهای مرد سفید‌پوست را بپذیرد.» دهمین و آخرین رمان فوق‌العاده عبدالرزاق گورنه [Abdulrazak Gurnah] نویسنده تانزایایی‌تبار بریتانیایی برنده‌ نوبل ادبیات 2021 به نام «ورای زندگی‌ها» [Afterlives] (ترجمه فارسی: فرزانه حیدرنیا، کتابسرای می‌ردشتی) که نامزد جایزه جورج اورول و جایزه والتر اسکات در سال 2021 شده، از طریق داستانهای درهم‌آمیخته سه شخصیت اصلی داستان در شهری ساحلی و بی‌نام در آفریقای شرقی آلمان در اوایل دهه 1900، در دوره‌ای که تمام قاره «حداقل به‌روی نقشه متعلق به اروپا بود: آفریقای شرق بریتانیا، آفریقای خاوری آلمان، آفریقای شرقی پرتغال، کنگوی بلژیک.»

خلاصه ورای زندگی‌ها» [Afterlives] عبدالرزاق گورنه [Abdulrazak Gurnah]

شخصیت اصلی داستان آفیا که یتیم است با کمک برادرش، الیاس از دست سرپرست شیادش نجات پیدا می‌کند، الیاس قبل از فارغ‌التحصیلی از مدرسه مذهبی آلمان، توسط نیروهای استعماری آلمان ربوده شده بود. از طریق بهترین دوست الیاس، تاجری نیمه‌هندی به نام خلیفه، داستان آفیا به حمزه تلاقی می‌کند، سرباز سابق کم‌حرفی که به شهر می‌رسد و هنوز از زمان حضورش در ارتش استعماری وحشت‌زده است.

در این داستان نیز همانند تاریخ، امپراتوری آلمان موجودی زنده و فعال با میل به رشد و تولید مثل است و اگر تهدید شود برای بقای خود به هر قیمتی می‌جنگد. گورنه نژادپرستی مردی سفیدپوست را صریحا شرح می‌دهد: افسری آلمانی به حمزه می‌گوید: «من در نظامی سنتی متولد شدم و این وطیفه من است. به همین دلیل اینجا هستم- برای آنچه حقیقتا متعلق به ماست... ما با مردمی عقب‌مانده و وحشی سروکار داریم و تنها راه حکومت بر آنها ایجاد رعب و وحشت در میان آنهاست.»

آلمانی‌ها برای انجام دستورات خود، گروهی از سربازان جدید آفریقایی به نام عسکری را اعزام می‌کنند تا روستاییان را شکنجه کنند و فرمانده‌های محلی را که جرات مقاومت‌کردن دارند، قتل‌عام کنند. عسکری‌ها در پیروی از رهبر سفیدپوست خود به قدری بی‌رحم هستند که «سرزمین را ویران‌شده ترک کردند، صدهاهزار نفر از مردم گرسنگی می‌کشیدند و می‌مردند.» صرف‌نظر از اینکه این جوانان به خواست خود یا به اجبار به ارتش پیوستند، برای امپریالیست‌ها با «پذیرشی کورکورانه و جنایت‌بار از هدفی که منشا آن را نمی‌دانستند و بلندپروازی‌هایش واهی بود و درنهایت قصد تسلط بر خود آنها را داشت» می‌جنگند.

در اوایل داستان، الیاس مهربان و دلسوز – که یک سال را صرف نگهداری از خواهرش کرده، به او خواندن و نوشتن یاد داده است و از تمام وجودش برای او مایه گذاشته- تصمیم می‌گیرد تا برای پیروزی آلمان در مقابل بریتانیا در جنگ جهانی اول داوطلب شود. خواننده نیز به اندازه آفیا آشفته و حیرت‌زده می‌شود، زیرا که سال گذشته برای آفیا «خوشحال‌ترین دوران زندگی او» بوده است. گورنه توالی بعدی وقایع را به آرامی و ماهرانه آشکار می‌کند، لحن او مملو از همدلی و عاری از قضاوت است، حتی زمانی که عواقب انتخاب الیاس در طول سالها و دهه‌ها بیشتر می‌شود.

البته الیاس هم از آسیبی که به دیگران می‌زند و هم از آسیبی که نُه سال در اسارت آلمان‌بودن به قلب و ذهنش وارد کرده، بی‌اطلاع است. گورنه همانند فرانتس فانون می‌داند که آنچه امپریالیستهای اروپایی با جسم آفریقایی‌ها انجام دادند در مقایسته با آنچه با ذهن‌های آنها کردند، هیچ است. هنگامی که الیاس از آلمانیها دفاع می‌کند و آنها را «مردمی شریف و متمدن می‌خواند» کسانی که «از زمانی که اینجا هستند کارهای خوبی انجام داده‌اند،» یکی دیگر از محلی‌ها به صراحت می‌گوید: «دوست من، آنها تو را تسخیر کرده‌اند.» همین‌طور، هنگامی که الیاس به خلیفه گفت که می‌خواهد داوطلبانه به ارتش برود، خلیفه به او پاسخی می‌دهد که هر آفریقاییِ خردمندِ قرن بیست‌ویکمی می‌دهد: «دیوانه شده‌ای؟ این چه ربطی به تو دارد؟... این بین دو متجاوز خشن و شرور است، یکی در میان ما و دیگری در شمال. دعوای آنها سر از بین‌بردن ماست.»

رمان «ورای زندگی‌ها» ممکن است کاوشی در امپریالیسم، جنگ و داستانهای نگفته جزیی باشد که در داستانهای اصلی و اغلب تکراری گم می‌شوند، اما به همان اندازه داستانی عاشقانه است. بعد از اینکه خود را گرفتار خلیفه و همسرش، آشا، کردند، آفیا و حمزه – دو جوانی که میزانی از شرارت انسانی را دیده‌اند، آفیا به دست هموطنان آفریقایی‌اش و حمزه به دست اروپایی‌ها – تصمیم می‌گیرند تا با یکدیگر بمانند تا شاید بتوانند چیزی زیبا و جدید از دل خرده‌سنگ بیرون بکشند.

علی‌رغم واقعیت ظالمانه اطرافشان، گورنه لحظات خوشی را، به خوبی منتقل می‌کند. آفیا بسیار زیاد دلباخته حمزه بود «هر بار که حمزه به در می‌زد دل او از خوشحالی فرو می‌ریخت، و شروع لبخند را بر لبهای او احساس می‌کرد، گرچه هنگامی که در را باز می‌کرد احساس خود را نشان نمی‌داد.» به همان اندازه که سایه امپراتوری آلمان بر این قسمت از آفریقا سنگینی می‌کند، سایه نبودِ الیاس نیز در زندگی آفیا و حمزه سنگینی می‌کند، گرچه آنها در جست‌وجوی ساختن خانواده‌ای دوست‌داشتنی هستند که هرگز شانس رشد نداشته است. آفیا نام فرزند اولشان را الیاس می‌گذارد، تصمیمی که در نهایت موجب فاش‌شدن این موضوع می‌شود که چرا برادرش هرگز به خانه بازنگشت.

ورای زندگی‌ها» [Afterlives]

گورنه که در مجمع‌الجزایر زنگبار تانزانیا به دنیا آمد، در هجده‌سالگی و در جریان انقلاب زنگبار به انگلستان نقل‌مکان کرد و تا به امروز در آنجا زندگی می‌کند. شواهد این کتاب نشان می‌دهد که او هنوز دلبسته وطن خود است؛ همان‌طور که او هنگام دریافت جایزه نوبل، آن را به آفریقا و آفریقایی‌ها تقدیم کرد. از این جهت است که «ورای زندگی‌ها» بزرگداشتِ زمان و مکان از هنگامی است که مردم به راه و روش خود پایبند بودند و در شادی‌های عادی غوطه‌ور، حتی وقتی نیروهای خارجی برای از بین‌بردن آنها توطئه می‌‌کردند. گورنه نشان می‌دهد که حتی در زمانه‌ی جنگ هم زنان هنوز امید به شوهران ایده‌آل دارند، تاجران به دنبال سود هستند، همسران با هم دعوا می‌کنند، مردان برای شایعات دور هم جمع می‌شوند، اغلب اوقات کسانی که برای یکدیگر عزیز هستند برای نگهداری مریض به خانه یکدیگر می‌روند و مراسم ازدواج و تعطیلات برگزار می‌شوند.

از وقتی که گورنه جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، ترجمه آثار گورنه در ایران شروع شد، از جمله سه رمانی که از او در نشر کتابسرای می‌ردشتی منتشر شده است. گورنه هنرمندی ست که شکستهای انسانی در جنگهای سیاسی و درونی را درک می‌کند – و اینکه چگونه این کمبودها، دردهایی را سبب می‌شود که ملتها و آدم‌ها بی‌دلیل نسل به نسل از آن رنج می‌برند.

آرمان امروز

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...