زندگی طلبگی؛ پیش و پس از پیروزی انقلاب | جام جم


اخیرا داستان بلند «ملداش» (به لهجه مازنی: ملاداداش) نوشته آقای مهدی کرد فیروزجایی(۱۳۵۸) را خواندم. کتابی در 12بخش و ۱۴۰صفحه قطع رقعی، از نشر معارف. داستان، ماجرای یک طلبه حوزوی به نام هدایت ایلچی است که به مناسبت فرارسیدن ماه رمضان، همراه همسرش - شیرین - به یک سفر یک‌ماهه تبلیغی، به روستایی در مازندران رفته است. ماجرا از آنجا آغاز می‌شود که ایلچی، به سبب بیان ناقص یک حکم شرعی به یکی از اهالی روستا درباره گاوش، باعث می‌شود که او، حیوان با 200 کیلو گوشت خالص به ارزش حدود 20میلیون تومان را مردار بپندارد و دور بیندازد اما بعد که متوجه می‌شود این روحانی جوان، بخشی از حکم را که به موجب آن، گاوش مردار محسوب نمی‌شده نگفته است، به او معترض می‌شود و بهای گاوش را از وی طلب می‌کند.

ملداش مهدی کرد فیروزجایی

با این‌که این مبلغ، معادل شهریه 15 ماه ایلچی است، اما او می‌پذیرد که آن را طی چند قسط به شیربان بپردازد. همسر ایلچی دچار تنش و ناراحتی عصبی (استرس) است و یکی از دلایل ایلچی برای انتخاب آن روستا به عنوان محل ماموریت خود، این است که توصیه پزشک معالج همسرش این بوده که او باید مدتی به دور از هرگونه اضطراب و نگرانی سر کند. ایلچی نیز به تصور این‌که آن روستا محلی امن و آرام و بی‌تنش است، ضمن انجام ماموریت، آن را برای تمدد اعصاب همسر خود انتخاب کرده است اما پیش‌آمدن ماجرای گاو شیربان، و شرور و بی‌ملاحظه بودن وی و مادرش، و این‌که آن‌دو، هرلحظه ممکن است برای مطالبه هرچه‌زودتر بهای گاوشان به در خانه محل سکونت آنها بیایند و باعث تشنج و حتی احتمالا به بیهوشی (کما) فرورفتن شیرین شوند، این احساس امنیت و آرامش را از این روحانی جوان می‌گیرد. از طرف دیگر، این زن و شوهر، به‌ سبب بیماری زن، امید به فرزنددارشدن را از دست داده‌اند. شیرین خواهان آوردن کودکی از پرورشگاه است. اما ایلچی، امیدوار به این‌که سرانجام خودشان بچه‌دار خواهند شد، با این کار مخالفت می‌کند. از آن‌سو، خواهر دوم ایلچی، که حامله و صاحب چند فرزند است، قول داده است اگر فرزندی که در شکم دارد دختر بود، او را به برادرش و همسر او واگذار کند.

در این داستان دو خط ماجرا، البته اغلب تنیده درهم با یکدیگر پیش می‌روند: نگرانی ایلچی از به هم خوردن آرامش همسرش و شدت گرفتن مشکل عصبی او در نتیجه واکنش خشن شیربان و مادرش در ارتباط با مطالبه بهای گاوشان و این‌که شیرین متوجه شود او تقبل کرده 20میلیون تومان تاوان گاو را به شیربان بپردازد. این‌که نکند جنین خواهر ایلچی دختر نباشد و امید شیرین به یاس تبدیل شود. ترس ایلچی از این‌که پدربزرگ شهرام، از اهالی روستا بمیرد و وی مجبور به کفن و دفن او (کاری که از آن وحشت دارد) بشود. همچنین مسائل و مشکلات شرعی و اجتماعی بعضا بغرنج روزمره‌ یا کهنه‌ای که از سوی برخی اهالی به او رجوع و برای آنها راه‌حل و پاسخ مطالبه می‌شود: مردی که در نتیجه درست نفهمیدن مسأله تیمم، خاک به صورت خود مالیده و چشمانش را آزرده و ملتهب کرده است. پیرزنی که پسرش را به‌رغم عشق او به دختری دیگر به زور به ازدواج با دخترخاله‌اش وادار کرده است. آنگاه پس از ازدواج آن دختر با عموی پسرش، پسر و دختر با وجود این‌که دیگر هر دو متاهلند، مکررا به حرام، با یکدیگر ارتباط جنسی برقرار کرده‌اند. سپس پسر برای فرار از این مخمصه، روستا را ترک کرده و در شهر رحل اقامت افکنده در حالی که مادرش، بی‌خبر از این امر به‌شدت خواهان برگرداندن او به روستاست. دختر و پسر جوانی که عاشق و نامزد رسمی یکدیگرند اما بنا به یک سنت غلط محلی، ابتدا مرگ مادر دختر ازدواج آن‌دو را یک سال به تاخیر انداخته و اکنون نیز کهولت، بیماری و نزدیک شدن مرگ پدربزرگ دختر در پیش است که اگر اتفاق بیفتد، باعث خواهد شد وصلت آنها بدشگون تلقی شود و دیگر برای همیشه نتوانند با یکدیگر ازدواج کنند و ... مجموعه این عوامل همان‌گونه که اشاره شد ماجراهایی نسبتا درهم تنیده را پیش می‌آورد که به پیرنگ داستان، پیچ و خم لازم را می‌دهد و آن را جلو می‌برد.

دیرزمانی بود که امکان آگاهی نزدیک و بی‌واسطه از خلوت عریان زندگی طلبگی، نظام ویژه آموزشی حوزوی و ارتباطات درون‌‌سازمانی این صنف خاص تاریخی با یکدیگر و در کل، تیپ روحانی، چه در شکل زنده آن و چه در قالب آثار تالیفی داستانی و غیر آن برای دیگر اصناف مردم، تقریبا مقدور نبود. همین نیز ضمن این‌که موجد نوعی فاصله روانی و اجتماعی نامطلوب میان دیگر طبقات جامعه با این قشر شده بود در مواردی باعث پدیدآمدن شایعاتی نادرست از سوی گروه‌هایی اغلب مغرض (عمدتا افراد لامذهب، لاابالی در دین و در دوران معاصر، شبه‌روشنفکران اهل قلم شیفته غرب) شده بود.

از اثر خاطره‌گونه و البته صادقانه و در نتیجه صمیمی و جذاب به نام «سیاحت شرق» آقابزرگ قوچانی که بگذریم تا پیش از پیروزی انقلاب، زندگی واقعی خصوصی و تحصیلی طلبگی، هرگز در قالب یک اثر داستانی بلند یا رمان در ادبیات روایی معاصر مطرح نشده بود. حاکمیت تقیدهای اخلاقی شدید بر اهالی این صنف مرجع به علاوه برخی تحفظ‌های اجتماعی ویژه آنان در حفظ اسرار درون‌‌صنفی و جلوگیری از افشا و انتشار جزئیات زندگی خصوصی، روابط خانوادگی، ارتباطات درون‌حوزوی تا حد ایجاد دادگاهی ویژه و جدا از دادگاه‌های عمومی برای رسیدگی به تخلفات و جرایم روحانیان با قاضی‌هایی از همین صنف در دوران پس از پیروزی انقلاب و مواردی مانند اینها سبب می‌شد این قشر اجتماعی، همچون یک کاست دربسته و اسرارآمیز برای افراد خارج از آن، جلوه کند.

«سیاحت شرق» البته تا حدود قابل‌توجهی این پوسته سخت غیرقابل نفوذ را شکافت و خوانندگان خود را با وجوهی از این زندگی آشنا کرد که در مجموع، نتیجه‌اش در تغییر نگاه گروهی از مردم نسبت به روحانیان، مثبت بود.

پس از انقلاب نویسندگان جوان مذهبی‌ - ابتدا از حوزه اندیشه و هنر اسلامی (حوزه هنری سازمان تبلیغات بعدی) یا مرتبطان با این مرکز فرهنگی ــ بی‌آن‌که خود روحانی بوده، از درون زندگی خصوصی و تحصیلی این صنف آشنایی داشته باشند، با نگاهی صرفا مقدس‌مآبانه، داستان‌های کوتاه تخیلی‌ای راجع به آنها نوشتند که البته فاقد جنبه‌هایی تازه و به اندازه لازم واقعیت‌گرایانه درباره این قشر بود. سپس سینما وارد این حیطه شد و با ساختن یکی‌دو فیلم متمایل به واقعیت‌گرایی، با محوریت یک شخصیت روحانی یا طلبه جوان، مقدمات یک تابوشکنی ملایم در این زمینه را فراهم کردند. موفقیت این فیلم‌ها در جذب مخاطب، به سبب تازگی نسبی موضوع و نگاه به این قشر، مشوقی برای پرداختن جدی‌تر نویسندگان داستان به این موضوع شد. آشنایی نسلی جوان از طلاب حوزوی با هنر داستان‌نویسی و ورود این افراد به این مقوله، با خود، نوید وزیدن نسیمی تازه به عرصه داستان‌نویسی کشور و پیدایش داستان‌هایی جذاب و واقعی در این زمینه را به همراه آورد. در این مسیر، یکی از طلاب جوان به نام آقای یاسین‌راد، به نگارش و انتشار خاطرات خود در ارتباط با مردم عادی، برگرفته از برخی از سفرهای تبلیغی‌اش به روستاهای محروم کشور، با زبانی صمیمی و پرداختی داستانی، در قالب کتاب اقدام کرد. همچنین شاهد انتشار داستان‌های بلند «برکت» از ابراهیم اکبری‌دیزگاه و «به نام یونس» از محمد آرمین ــ هر دو، طلبه ــ بودیم. داستان بلند ملداش را می‌توان سومین اثر از این نوع به‌شمار آورد.

این کتاب، اثری موفق، خواندنی، صادقانه و در نتیجه صمیمانه است که می‌توان آن را طلیعه مبارکی برای این جریان به‌شمار آورد و امیدوار بود که توسط دیگر طلاب نویسنده، تداوم یابد.

ملداش

ساختار، پرداخت و زبان
داستان دارای پیرنگی قابل‌قبول است. درگیری‌ها و کشمکش‌های درونی آن متعدد و تعلیق کار، مناسب است. در پایان نیز همه این کشمکش‌ها و ماجراها، به سرانجامی قابل‌قبول منجر شده و پایان داستان، خوب به هم آمده است.
شخصیت‌پردازی روحانی جوان قهرمان داستان، در حد داستانی با این طول و تفصیل، باورپذیر، ملموس و دلنشین است. باقی شخصیت‌ها نیز در حد نقشی که در داستان دارند، معرفی شده‌اند.
گفت‌وگوهای کار، جز دو‌سه مورد در ارتباط با شهرام که زیادی ادیبانه و عالمانه و شهری شده (صفحه ۱۲۴)، قابل‌قبول است.

زاویه دید اثر، دانای کل محدود ــ به ایلچی ــ در سراسر نوشته، به‌درستی رعایت شده است. جز دو مورد کاملا خرد (از جمله صفحه ۱۱۰)، کار، پرداختی ریزبافت و حرفه‌ای ــ چیزی که در بسیاری از داستان‌های نسل جوان، کمتر مشاهده می‌شود ــ همراه با تکرارهای مناسب و جاافتاده همینگوی‌وار است که در ارتباط با توصیف‌های نویسنده از خانه و سگ شیربان، وجه نمادین نیز به خود می‌گیرد.

از نظر محتوایی، خودداری نویسنده از غلبه تعصبات صنفی بر نگاه (اشاره به اهل معامله بودن طلبه جوانی که همراه با روحانی میانسال، برای بررسی شکایت شیربان از ایلچی به روستا آمده؛ نیز بیان این جمله از ذهن ایلچی، در باره تک و توک پوشندگان بی‌تقوای این لباس («خدا لعنتشون کنه! یکیشون میاد ملت را بدبین می‌کنه، چوبشو بقیه طلبه‌ها باید بخورند») از نقاط قوت اثر است؛ که واقعیت‌نمایی آن را ارتقا می‌دهد. (هرچند پس از انقلاب، با ورود برخی روحانیان به مسئولیت‌های اجرایی رده بالا یا میانی کشوری، یا ورود برخی طلاب جوان به شدت جویای نامِ فاقد سواد کافی حوزوی و سلوک و اخلاقیات واقعی طلبگی به عرصه صداوسیما و فضای مجازی (آخوندهای دوربینی و سلبریتی)، متاسفانه تعداد این افراد، اگرچه همچنان نسبت به کل این صنف، بسیار اندک است اما به هر حال بیش از «یکی» مورد اشاره ایلچی داستان «ملداش» است.

از اینها مهم‌تر، نمایش مشکلات شخصی و برخی ضعف‌های عمومی انسانی این طلبه جوان در زندگی خصوصی و کاری‌اش، از «ملداش» اثری غیرجانبدارانه پدید آورده که همدلی خواننده را به خود جلب می‌کند و مطالعه آن می‌تواند عده‌ای از قشرهای اجتماعی نامانوس یا حتی مخالف با این صنف را به این داستان جذب و از آن متاثر کند. هرچند به کاربردن تعبیر«به امان خدا رها کردن» در وجه منفی و البته غلط رایج آن در جامعه، در دو مورد (صفحه ۱۱۵) از ذهن یک روحانی، دور از انتظار است. (و به‌راستی، کدام امان، از امان خدا بالاتر و مطمئن‌تر است؟!)

زبان اثر، در مجموع خوب، داستانی و پیراسته‌است. علائم نگارشی (سرسطر رفتن هنگام، تفکیک میان آنچه در ذهن ایلچی می‌گذرد و آنچه بر زبان می‌آورد، یادآوری‌های گذشته و تداعی‌ها) فنی و حرفه‌ای است.

البته گاهی رد پای لهجه مازنی نویسنده در استفاده از افعال گذشته ساده به جای ماضی نقلی، در توصیف‌های اثر (فی‌المثل صفحات ۹ و ۲۲) یا دیگر جنبه‌های این لهجه (صفحات ۸۱ و ۸۴)، به چشم می‌خورد. بخش چهارم داستان، ادامه طبیعی بخش سوم آن است؛ و تفکیک این دو بخش از یکدیگر، درست نیست.
همچنین در دو-سه جا، از علامت فصل سه ستاره به جای یک ستاره (صفحه ۴۹، ۵۱ و ۸۷) استفاده شده یا در صفحه۶۱ بدون ضرورت، علامت فصل به کار رفته‌است. تقسیم بخش کمتر از هشت صفحه‌ای پنجم به شش فصل، اگرچه غلط نیست اما نوعی ناهماهنگی را اثر نشان می‌دهد. (این کار در هیچ‌یک از بخش‌های 11گانه قبل و بعد از این بخش، دیده نمی‌شود.)

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...