دو-مهجور-فتحالله-بینیاز

ما خیلی وقته که مردیم... از کهنه‌بلشویک‌هایی بودند که گویی قسم خورده بودند تا مرگ حکومت حزب را به چشم نبینند، سرشان را زمین نگذارند... مگه ما انقلاب کردیم که دهقانا رو بکشیم؟... هر روز چند نفر از انقلابی‌های سابق، حتی بلشویک‌ها را در زندان لوبیانكا شکنجه می‌داد تا اعتراف کنند که با ضدانقلاب و غرب همکاری دارند... تا اینکه خودش هم مشمول تصفیه حزب شد... آدم زیر پتو هم نمی‌تونه به کسی اعتماد کنه



یک روز ملایم بهاری، در تراس آپارتمان بزرگی در مسکو، دو پیرمرد روی راحتی فلزی نشسته بودند. یکی‌شان لاغر و استخوانی بود، صورتی پرچین و چروک و سری کم‌مو داشت که پوستش شبیه کاغذ کاهی آفتاب‌خورده بود. چشم‌هایش به سختی می‌دید و حالت چهره‌اش طوری بود که گویی از خوابی طولانی بلند شده و کسل‌تر از آن است که با کسی حرف بزند. دستهای استخوانی‌اش را روی هم گذاشته، با چشم‌های ریز و گودافتاده‌اش، به روبه‌رو زل زده بود؛ بی‌میل نبود که تا ابد به همان حال باقی بماند. نام این مرد فروپاشیده، آرکادی میخاییلویچ لیتونوف بود.

پیرمرد دیگر -که به همان اندازه ساکت و خاموش و چنان بی‌حرکت بود که گویی ۷۰ سال پیش مرده است - جثه تنومندی داشت که به سختی در راحتی فلزی جا گرفته بود. صورت گوشتالویش، همچون تکه گوشت بزرگ و پر خراشی بود و روی بینی پهنش، چند زگیل کوچک و بزرگ دیده می‌شد. چشمهایش پف کرده، لبهایش زرد و پیشانی بلندش پر از شیار بود. موهای دور سرش یک‌دست سفید بود و وسط سرش رنگ آجری تندی داشت. نام این مرد که به لاشه‌ای از ریخت‌افتاده می‌مانست، بوریس رومانویج گیداک بود.

از کهنه‌بلشویک‌هایی بودند که گویی قسم خورده بودند تا مرگ حکومت حزب را به چشم نبینند، سرشان را زمین نگذارند. هر دو بالای صد سال داشتند؛ حتی از نفس کشیدن خسته شده بودند، ولی ادامه می‌دادند.

آرکادی به خاطر آورد که وقتی به بلشویک‌ها پیوستند، ۱۸ سال هم نداشتند. ۵ نفر بودند؛ خودشان، ولادیمیر دوگانفسکی، ایوان کالینوف و یوری ماکسیموف. هر ۵ نفر از ۹ ماه تا یک سال و نیم در زندان تزار بودند و حداقل ۶ ماهی را در سیبری در تبعید بودند. این دوستان دوره دبیرستان، با پیروزی انقلاب، پست و مقامی به دست آوردند.

بوریس زمانی را به یاد آورد که ولادیمیر فرمانده یک گردان از ارتش سرخ شد. اسرای ارتش سفید ژنرال کلچاک، به دستور او فوری اعدام می‌شدند و وقتی روستایی‌ها حاضر نمی‌شدند آذوقه در اختیار ارتش سرخ بگذارند، او بود که به سربازهای هنگ فرمان می‌داد دهقان‌های سرسخت را پای دیوار به رگبار ببندند. اوایل کار، این اعدام‌ها هم به دستور مقام عالی‌رتبه ارتش سرخ، مارشال توخاچفسکی، صورت می‌گرفت و هم بنا به ضرورتی که خود ولادی بر تشخیص می‌داد، اما بعدها به صورت یک قاعده کلی درآمد؛ با این حال ولادیمیر کم کم به حقانیت این موضوع شک کرد. به بوریس گفته بود: «مگه ما انقلاب کردیم که دهقانا رو بکشیم؟ ما به خاطر اونا زندانی و تبعید شدیم. حالا باید بذاریمشون پای دیوار و اعدام شون کنیم؟»

خودکشی‌اش زیاد تعجب نداشت، اما هر ۴ نفر او را به تردید بورژوایی و سردرگمی ایدئالیستی متهم کردند.

آرکادی یادش آمد که ایوان عضو نیروی امنیتی چکا و از همکاران نزدیک فلیکس دزرژینسکی و یاگودا، بیشتر از بقیه دوستان، ولادیمیر را تحقیر کرده بود. زمانی که آرکادی در کمیساریای اقتصادی خدمت می‌کرد و مشاور نیکلای کرستینسکیِ وزیر بود، ایوان هر روز چند نفر از انقلابی‌های سابق، حتی بلشویک‌ها را در زندان لوبیانكا شکنجه می‌داد تا اعتراف کنند که با ضدانقلاب و غرب همکاری دارند.

بوریس به یاد آورد زمانی که در کمیساریای فرهنگ خدمت می‌کرد و مستقیما به لوناچارسکی وزیر و وزیرهای بعد از او گزارش می‌داد، یوری ماکسیموف در شورای شهر سن پترزبورگ، دستیار اول گریگوری زینوویف بود و همراه او شورا را از کارگران پاکسازی می‌کرد و روشنفکران غیرحزبی را با توطئه از شورا بیرون می‌انداخت و بالاخره در سرکوب اعتصاب کارگران سن پترزبورگ، نقش کمیسر سیاسی را بر عهده داشت.

آرکادی به خاطر آورد که ایوان مامور عالی‌رتبه زندان لوبیانکا، در جریان دستگیری، پرونده‌سازی، شکنجه، بازجویی و اعدام بیش از ۳۰۰نفر بود، تا اینکه خودش هم مشمول تصفیه حزب شد و به عنوان خرابکار، دشمن خلق و جاسوس امپریالیسم در کنار یاگودا به جوخه اعدام سپرده شد.

بوریس به یاد آورد که دیوانگی یوری، یک‌سال بعد از اعدام ایوان اتفاق افتاد؛ یعنی زمانی که الکساندر برادر آرکادی، عضو سابق حزب بلشویک، به‌تازگی اعدام شده بود و نادژدا همسر بوریس محکومیت سه ساله‌اش را در اردوگاه کار اجباری در سیبری را می‌گذراند.

انقلاب

آن زمان هم بوریس و هم آرکادی خوشحال بودند که به سرنوشت ولادیمیر، ایوان و یوری دچار نشده‌اند. اوایل کار که هنوز همه از ترس نیروهای امنیتی به وحشت نیفتاده بودند، بوریس همیشه به آرکادی می‌گفت: «توی یه حکومت انقلابی، کار فرهنگی و اقتصادی از کارای دیگه کم خط تره.»
آرکادی سرش را تکان می‌داد و می‌گفت: «یه انقلابیه عاقل بعد از به ثمر رسیدن انقلاب، بهتره از ۳کار پرهیز کنه: سیاست، کارای امنیتی و نظامی.»

چند سال بعد، جزو افراد مرفه حزب و دولت بودند، ولی به هم اعتماد نداشتند. آرکادی همیشه به خودش و فقط به شخص خودش می‌گفت: «آدم زیر پتو هم نمی‌تونه به کسی اعتماد کنه!» و بورس به خودش و فقط به شخص خود می‌گفت: «موقع جنگ با آلمان که از هر طرف مثل بارون گلوله می‌بارید وضع بهتر از زندگی توی مسکو بود. توی جبهه وضع روشنه، میدونی دوست کیه و دشمن کی؟! اگه از بین بری معلومه که به دست چه کسی کشته شدی، ولی توی مسکو دائم دلهره داری و آخرش هم که پیش از اعدام شکنجه‌ات می‌کنن، نمی‌دونی چه جوابی به خودت بدی!»

حالا تمام این اتفاقات کهنه شده بود. هیچ یک از هزاران حادثه، حتی ارزش خسته کردن فک این دو را نداشت؛ با این حال، آرکادی همچون مرده‌ای زیر لب زمزمه کرد: «پس تموم اون چیزا سراب بود.»
صدای خفه دیگری، گویی از گوری دوردست جواب داد: «نه، کابوس بود.»
- تقصیر استالین بود؛ نه... تقصیر کامنف و تروتسکی هم بود.
- تقصیر همه بود؛ همه‌مون... همه‌مون؛ از خود لنین تا همین گورباچف.

صدای اول خیلی دیر شنیده شد: «دلم می‌خواد گریه کنم بوریس. تا به حال این جوری شدی؟»
خیلی زیاد، هر روز؛ سال‌هاست! آرکادی گفت: «کاش بمیرم!» بوریس گفت: «کاش بمیریم!»

سکوت، سه سرفه، یک آه کوتاه و بعد صدای بغض آلود بوریس: «آرکادی، منو ببخش! آه... آه.. ۵۲ساله که میخوام اینو بهت بگم. (چند سرفه پی در پی)... ولی نشد. می‌ترسیدم؛ باور کن! اگه راستشو بخوای، حتی اواخر دوره گورباچف هم می‌ترسیدم. به هیچ کس اعتماد نداشتم.»
سکوت، ۴-۳ دقیقه ای طول کشید. دوباره صدایش شنیده شد: «از ۵۲ سال پیش که فرستادنم اوکراین، دیگه به خودمم اعتماد نداشتم.»

- برای من هم فرصت اعتماد کردن به دیگران پیش نیومد. اعتماد چیز خوبی نیس؛ یه جور شرط‌‌بندیه: یک طرف شرط‌بندی دزده، یک طرفش احمق.
- خوشحالم که پیش از مرگ...!
سرفه صدایش را قطع کرد. آرکادی گفت: «ما خیلی وقته که مردیم بوریس؛ از همون موقعی که حزب قدرتو به دست گرفت.»

بوریس با حرکت کندی سرش را به آن سو گرفت و گفت: «روزی که تلفن کردی و گفتی تحت تعقیبی و مامورای امنیتی بریا می‌خوان دستگیرت کنن؟»
آرکادی خمیازه‌ای کشید و گفت: «اون قضیه ۵۲سال پیش؟»
- قضیه دیگه ای که نبود!
- نه، نبود!
- تلفن که زدی، خیلی رفتم تو فکر. بالاخره تصمیم گرفتم به کارمندای بریا تلفن کنم و بگم که تو تلفن زدی و قراره من تو رو توی پارک گورکی ببینم و یه جوری قایمت کنم. من... من به تو خیانت کردم آرکادی، خیانت!

آرکادی نگاهش را به آسمان دوخت. بوریس گفت: «فکر می‌کردم با این کار دوباره اعتماد حزبو جلب می‌کنم... منو ببخش آرکادی... وقتی غیبت زد، اولش خیال کردم استالین و بریا سر به نیستت کردن، ولی همین که فهمیدم فرستادنت ازبکستان، از خوشحالی گریه کردم؛ خیلی گریه کردم، ولی از پستی خودم بدم اومد، از خودم متنفر شدم؛ از حزب بیشتر... فکر می‌کردم حزب منو پیش خودم خراب و له کرده.»

آرکادی چند نفس عمیق کشید، دستش را به آرامی روی سینه گذاشت و گفت: «زیاد نگران اون قضیه نباش. من تحت تعقیب نبودم. کارمندای بریا بهم گفته بودن برای امتحان کردن تو، بهت تلفن می‌زنم تا بفهمن حاضری به یه ضدحزبی کمک کنی یا نه؟ برای اثبات وفاداری مجبور بودم توی این توطئه شرکت کنم. حالا خوشحالم که دوتایی‌مون سالمیم...، ولی نه...».

همشهری داستان

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...