مجموعه داستان «ملکه برف­ها و چند قصه دیگر» نوشته هانس کریستین آندرسن با ترجمه احمد کسایی‌پور از سوی انتشارات هرمس (کتاب­های کیمیا) منتشر شد.

به گزارش مهر، این کتاب علاوه بر داستان بلند «ملکه برف­ها» شامل 12 داستان از این نویسنده مطرح دانمارکی است که عنوان برخی از آن­ها عبارتند از: گندم سیاه، عاشق و معشوق، جوجه اردک زشت، دخترک کبریت­فروش، جن مغازه خواربارفروشی و آنچه کنگر فرنگی وحشی به عمرش دیده.

کسایی‌پور «ملکه برف­ها و چند داستان دیگر» را از روی ترجمه انگلیسی این کتاب که از سوی انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر شده به فارسی برگردانده است.

در مقدمه مترجم انگلیسی که در ابتدای کتاب چاپ شده آمده‌ است: فراهم کردن گزیده کوچکی از میان 160 قصه، گو اینکه به لحاظ کیفیت کاملاً با هم متفاوتند، کار آسانی نیست. کوشیدم در میان قصه‌هایی که همه خوانندگان انتظار دارند در این مجموعه بیابند قصه‌هایی را هم بگنجانم که چندان شناخته شده نیستند.

در بخش دوم داستان «ملکه برف­ها» می‌خوانیم: در شهر بزرگی که آنقدر ساختمان­های زیاد و جمعیت انبوهی دارد که داخل خانه هیچکس جای کافی برای یک باغچه هم نیست و بیشتر مردم مجبورند به گل­های توی گلدان قناعت کنند، دو بچه فقیر بودند که باغچه‌ای داشتند کمی بزرگتر از یک گلدان. آن­ها با هم خواهر و برادر نبودند ولی به قدری همدیگر را دوست داشتند که انگار بودند.

کتاب «ملکه برف­ها و چند داستان دیگر» با شمارگان 2200 نسخه در 188 صفحه و به قیمت 2800 تومان منتشر شده است.

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...