سمیرا سهرابی | آرمان ملی


محسن عباسی (1343-تهران) با نخستین کتابش «در هوای گرگ‌ومیش» که در سال 92 منتشر شد، توانست جایزه اول گلشیری را برای بهترین مجموعه‌داستان سال به دست بیاورد. این کتاب به مرحله نهایی جایزه جلال نیز راه یافت. پس از این مجموعه، عباسی سه مجموعه دیگر منتشر کرد که همگی نامزدهای جوایز ادبی مهرگان ادب و هفت اقلیم و جلال شدند: «بی‌وزنی» (نشر افق)، «زن غمگین» (نشر نی)، و آخری که به‌تازگی منتشر شده «خبرم را از بادها بگیر» (نشر چشمه). تنها رمان عباسی «چرخ و فلک» نام دارد که در سال 98 منتشر شد. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با محسن عباسی به‌مناسبت انتشار «خبرم را از بادها بگیر» با گریزی به آثار پیشینش است.

داستان ایرانی در گفت‌وگو با محسن عباسی

شما با اولین مجموعه‌داستانتان برنده جایزه ادبی گلشیری و همچنین جایزه ادبی هنری سیلک شدید و بعد از آن بقیه آثارتان در جوایز ادبی جزو نامزدهای دریافت جایزه بود. جوایز ادبی چه نقشی در مسیر نویسندگی شما داشت؟
برای ما که نقد ادبی کم‌‌فروغ و بی‌مایه‌ای داریم و تنور نقد و بررسی ادبیات سرد است، جوایز ادبی در شروع کار به نویسنده کمک می‌کند تردیدهایش را برطرف کند.

در طول یک دهه‌ای که از انتشار آثار شما می‌گذرد، چهار مجموعه‌داستان منتشر کرده‌اید و یک رمان. به دلیل اینکه داستان کوتاه نسبت به رمان مخاطب کمتری دارد، دیر به نوشتن رمان روی نیاوردید؟ یا فکر می‌کنید در نوشتن داستان کوتاه بهتر می‌توانید خودتان را نشان بدهید؟
فکر کنم قالب هم مثل درونمایه و شیوه نوشتن، خارج از اختیار نویسنده‌اند، اما مطلوبیتی که رمان در سراسر دنیا دارد خواه‌ناخواه روی انتخاب نویسنده اثر می‌گذارد. توانایی نویسنده هم شرط است. بعضی‌ها ذاتا کوتاه‌نویس‌اند، مثل همینگوی و بعضی‌ها قلم را که می‌گذارند بعد از بیست‌سی صفحه از کاغذ برمی‌دارند. من با داستان کوتاه شروع کردم چون دچار انباشتگی قصه بودم و می‌خواستم در زمان کوتاهی همه را بیرون بریزم و به رمان فکر نمی‌کردم. بعلاوه نمی‌خواستم برای چاپ کتاب اولم ریسک کنم. اما الآن به نقطه‌ای رسیده‌ام که با داستان بلند احساس راحتی بیشتری می‌کنم. در داستان بلند به آزادی عمل دلخواهی رسیده‌ام. می‌توانم مدتی طولانی با آدم‌ها و موضوعم سروکله بزنم و با تمرکز همه‌جانبه پیش بروم و این راضی‌ترم می‌کند. هرچند که در آینده باز سری به داستان کوتاه می‌زنم. همانطور که می‌دانید هر کدام از این قالب‌ها کارکرد خاص خودشان را دارند و جایگزین هم نمی‌شوند.

در آخرین اثرتان، که دراصل می‌شود چهارمین مجموعه‌داستانتان، «خبرم را از بادها بگیر»، همچون بسیاری از داستان‌های قبلی‌تان به سراغ سوژه‌هایی روانشناختی و زندگی اجتماعی شخصیت‌های داستانی رفته‌اید، دلیل توجه ویژه به این موضوعات چه بوده؟
اگر نویسنده خودش را بشناسد می‌بیند که درونمایه‌های خاصی را می‌کاود و می‌فهمد زورآزمایی با موضوعات دیگری که از درونش نیامده‌اند یا سنخیتی با او ندارند، او را زمین می‌زند. فکر کنم مارکز بود که می‌گفت آرزو داشت داستانی مثل «بیگانه» بنویسد. فکر نکنم هیچ نویسنده‌ای بتواند درونمایه‌هایش را عوض کند و به خودش بگوید: «خیلی خب، از فردا روی فلان موضوع کار می‌کنم.» داستان باید از درونم بجوشد نه اینکه آن را بسازم. هیچ‌وقت به «ساخت» داستان فکر نکرده‌ام. داستان را با یک تصویر شروع کنم و از اینکه بیشتر وقت‌ها نمی‌دانم بعدش چه می‌شود، نگران نیستم. از اولین داستانم دغدغه اجتماعی آدم‌ها را داشتم و بعد فهمیدم دوست دارم درون آدم‌ها را بکاوم. من انتخابش نکردم پس نمی‌توانم بگویم از کجا می‌آید.

نمودهای متفاوت از شخصیت‌ زن در داستان‌هایتان چشمگیر است، گاه در نقش راوی ظاهر می‌شوند و گاه به‌عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان به آنها پرداخته می‌شود. به‌خصوص که در «خبرم را از بادها بگیر» ادامه چنین روندی در داستان‌هایتان را شاهد هستیم و البته کشف و پرداخت به ظرایف این شخصیت‌ها.
خوشحالم که به این موضوع اشاره کردید. درسته است، به طیف متنوعی از زن‌ها پرداخته‌ام که یا شخصیت اول داستانم هستند یا گوشه‌وکنار خود را نشان می‌دهند و در داستان حاضر می‌شوند و توجه برمی‌انگیزند. اما هنوز حق مطلب را نسبت به آنها ادا نکرده‌ام و دوست دارم با آگاهی و احاطه بیشتری سراغشان بروم. هرروز نه‌فقط در اینجا بلکه در تمام نقاط دنیا زن‌ها با مشکلات مضاعفی دست‌وپنجه نرم می‌کنند و باید برای زندگی هزینه بیشتری بپردازند. زن‌ها تصویر متنوع و قابل ارجاعی برایم هستند و نمی‌خواهم بگویم به این دلیل به آنها پرداختم که تعهدی در خودم حس می‌کردم. به‌نظرم نویسنده جز خودش به کسی تعهد ندارد. درونمایه‌هایم اجتماعی و روانشناختی است و نه صرفا از نوع مردانه‌اش. شاید به این خاطر که با خودبینی اساطیری مردانه میانه‌ای ندارم. اما خودم را در قالب‌ها قرار نمی‌دهم. فکر نکنم نویسنده‌ای هم که درباره کودکان می‌نویسد بتواند جواب درستی به این سوال بدهد که چرا کودکان را انتخاب کرده. فکر کنم انتخابی در کار نیست. اجازه بدهید بیاندازیم گردن ضمیر ناخودآگاه و به همین بسنده کنیم.

می‌شود گفت مساله «غیبت» و عدم حضور از دیگر فصل‌های مشترک که در داستان‌های «خبرم را از بادها بگیر» وجود دارد. شخصیت‌هایی از گذشته که در زمان حال حضور ندارند، اما درعین‌حال در روند داستان بسیار تاثیرگذار و کلیدی هستند. فرآیند بازگرداندن خاطره یک فرد و فرآیند یادآوری کارکرد رفع یک نقصان یا پرکردن یک جای خالی را دارند، مثل یک حسرت، آرزو یا تمنایی از این دست. حفره‌های امروز با تکه‌هایی جامانده از گذشته باید پر شوند، هرچند این تلاش ناکام می‌ماند، این تلاش ناشی از آسیب‌هایی ا‌ست که ریشه در گذشته دارند؟
شخصیت‌های داستانم از کسی یا چیزی که در داستان نیست اما حضورش سنگین است و حس می‌شود، ضربه دیده‌اند. انتظاری داشتند که برآورده نشده. منتظر شنیدن حرف ملاطفت‌آمیز یا رفتار دوستانه‌ای در گذشته بودند که ازشان دریغ شده و جاهایی هم زخم باقی گذاشته و داستان‌هایم از همین نقطه شروع می‌شوند. اگر گذشته دردناک در زندگی آنها نبود زندگیشان صورت دیگری پیدا می‌کرد. این حضور سایه‌وار زمینه مشارکت خواننده و به‌کارانداختن تخیلش را فراهم می‌کند. اگر روزی بتوانم آن را برای مدتی در ذهن خواننده نگه دارم، می‌توانم بگویم آن وقت داستان خوبی نوشته‌ام. تلخیِ زندگی هم که فکر کنم هنر از همانجا زاییده می‌شود محصول این دریغ‌هاست. آدم‌های خوشبخت داستان ندارند.

سوژه‌های داستانی و مشخصا شخصیت‌هایی که پرورش می‌دهید، بار دراماتیک شدیدی ندارند، بلکه عملکرد آنها و اثرگذاریشان، در مواجهه شکل می‌گیرد. واکاوی این آسیب‌های فردی و اجتماعی و تاثیرگذاریشان بر روابط بین‌فردی و مشکلات درون‌فردی از کدام دغدغه نشات می‌گیرد؟
این آدم‌ها کم‌وبیش با خود و گذشته تلخ‌شان کنار آمده‌اند و به زندگی چسبیده‌اند. زندگی‌ای که با حسرت و دریغ همراه است. با وجود این آنها صبورند اما زندگی یا بهتر است بگویم اجتماع پیرامون آنها نمی‌گذارد آب خوش از گلویشان پایین بروند و دیر یا زود سراغشان می‌آید تا حالشان را بگیرد و زخم کهنه وجودشان را انگولک کند. آنها طالب آرامشند که در زمانه ما خواسته بسیار بزرگی است و باید هزینه هنگفتی بابتش بپردازند که معمولا از عهده‌اش برنمی‌آیند. حتی وقتی داستان تمام می‌شود چیزی در آنها یا برای آنها تغییر نکرده و نیازشان به آرامش، به قوت خودش باقی است.

چه در «خبرم را از بادها بگیر» و چه در داستان‌های سابقتان، شما راوی داستان‌هایی می‌شوید که قصد دارند در کمال سادگی به عمیق‌ترین و درونی‌ترین دلمشغولی‌ها بپردازند. به‌نظرتان چطور ساده و بی‌آلایش نوشتن می‌تواند مخاطب را به عمیق نگاه‌کردن وادارد؟ چنان که به هولناکی دغدغه‌های مطرح‌شده پی ببرد و به سادگی از آن عبور نکند.
همیشه از زرق‌وبرق و آذین‌بندی در داستان فراری بوده‌ام. از داستان‌هایی که آدم به زحمت می‌تواند یک پاراگرافش را بخواند، وحشت دارم. فکر می‌کنم نویسنده‌ای که پیچیده‌ می‌نویسد نه آن پیچیدگی ذاتی که از دل داستان برمی‌آید، مثل کارهای ساراماگو از خواننده سو‌استفاده می‌کند. از داستان‌های با نثر پیچیده و تودرتو و پر از مکث و تعلیق نابه‌جا و بازی‌های لفظی گریزانم. داریوش آشوری در کتاب «پیامی در راه» که درباره شعر سهراب سپهری است، شعر پیچیده را به آب‌ گِل‌آلود تشبیه می‌کند و از نیچه نقل‌قول می‌آورد که این شعرها به عمد گِل‌آلودند تا عمیق جلوه کنند. در داستان هم مثل شعر، ساده‌نویسی دعوتی است از خواننده تا نگاهش از لایه‌ها عبور کند و به عمق برسد و سنگریزه‌های کف داستان را ببیند. ادبی‌نوشتن به معنای پیچیده‌نوشتن نیست. برآنم تا درهای داستان را باز بگذارم و بار معنایی و پیچیدگی احتمالی را به دوش آدم‌ها و بافت داستان بیاندازم. به مخاطب احترام می‌گذارم اما باب میل او نمی‌نویسم. الآن اتفاقی که در ادبیات ما افتاده این است که به‌جای اینکه نویسنده سلیقه خواننده را شکل بدهد، مخاطب دارد تعیین می‌کند چه نوع داستانی بنویسیم.

روابط آسیب‌دیده، تنهایی، شخصیت‌های پریشان و دغدغه‌های زندگی اجتماعی، اینها همان موتیف‌های داستانی «خبرم را از بادها بگیر»، «زن غمگین»، «بی‌وزنی» و دیگر آثار شما هستند. در مواجهه با چنین موضوعاتی چه رویکردی باعث می‌شود تا داستان رشد کند، شکل بگیرد و درعین‌حال به موضوعی که پیش از این به آن پرداخته‌اید جان تازه‌ای ببخشید؟ درواقع پرداختی متفاوت با حفظ دغدغه‌های داستانیتان...
به هر موضوعی می‌شود از زوایای مختلف نگاه کرد. سالوادور دالی تابلویی از مسیح دارد که برخلاف تابلوهای مشابه، از بالای سر به مسیح نگاه کرده و اثری منحصربه‌فرد آفریده. مسیح همان است و صلیب هم همان و تنها تفاوت در زاویه دید است. قصدم این است که زوایای پنهان شخصیت‌هایم را پیدا کنم اما اینکه بتوانم خوب پیاده‌اش کنم و به ورطه تکرار و ملال نیفتم بحث دیگری است.

زمانی که به یک داستان تازه فکر می‌کنید چه معیارهای شخصی‌ای شما را بابت انتخاب موضوع مطمئن می‌کند؟
به تصویر اولیه ذهنم می‌چسبم و صحنه اول را می‌نویسم و اصلاح می‌کنم. طوری‌که انگار داستان تمام شده. بعد بقیه داستان را سریع و بدون توجه به الزام‌ها پیش می‌برم و روی داستان فکر می‌کنم. بیشتر مواقع به نقطه‌ای می‌رسم که می‌توانم ببینم داستان درست از آب درمی‌آید یا نه. بیشتر مواقع درست بوده و اعتمادم را جلب ‌کرده. خیلی مهم است که داستان کمی خونْ داشته باشد واِلا می‌رود توی سطل آشغال.

بعد از نگارش و انتشار چند مجموعه‌داستان و یک رمان، به‌نظرتان نوشتن مداوم، امر نوشتن برای نویسنده راحت‌تر می‌شود؟
نویسندگی هم مثل هر حرفه دیگر دنیا کاری تمام‌وقت است. نویسندگی غیرحرفه‌ای و باری به‌هرجهت معنا ندارد، اما اینکه تا چه حد بتوانیم پیاده‌اش کنیم به مسائل زیادی ربط دارد. برای نویسندگی چاره‌ای نداریم جز اینکه نوشتن را به کار مدام و هرروزه بدل کنیم. حتی شده اصلاح یک پاراگراف یا فکرکردن به یک صحنه بدون اینکه یک کلمه‌اش را بنویسی یا زل‌زدن به صفحه سفید کاغذ. مثل عکاس حرفه‌ای که چشمش آموخته تا دنیا را از دیدِ قاب دوربین تماشا کند، برای نویسنده امتیاز بزرگی است که به اطرافش با دیدِ داستانی نگاه کند. با بازیگوشی و ژست و ادا چیزی بیرون نمی‌آید. اما صحبت روح و روان است و موضوع به این سادگی هم نیست و می‌دانید که هزار جور مشکل و دردسر سر راه نوشتن هست که آدم را اذیت می‌کند اما نویسنده حتما راه‌هایی پیدا می‌کند تا رشته خودش را با نوشتن قطع نکند. و درنهایت اینکه اگر حرفی برای گفتن داشته باشید از زیر سنگ هم که شده وقت و شوق نوشتنش را پیدا می‌کنید.

در طول این سال‌ها، آیا از کارگاه‌های داستان‌نویسی هم بهره برده‌اید؟
خیلی سال پیش سرِ کلاس آقای مهدی حجوانی می‌رفتم خدا حفظش کند. حالا که صحبتش شد بد نیست بگویم به‌نظرم زمانی کلاس‌هایی از این دست فایده دارد که به هنرجو یاد بدهد خودش را پیدا کند که کار کمی نیست و به درکِ داستان برسد. اینکه داستان اثری هنری است نه مونتاژ توصیف و گفت‌وگو و روایت. اینکه از نوشتن نترسد و دریابد که نویسنده بزرگ قبل از هر چیز آدم بزرگی بوده. خوب است یاد بگیرد تا کجا از نویسنده‌های دیگر تقلید کند و کجا کم‌کم فراموششان کند و نباید از تأثیرپذیری بترسیم. و یاد بگیرد که داستان یعنی زندگی.

در طول مسیر نوشتنتان، بیشتر از کدام نویسنده‌ها ایرانی یا خارجی تاثیر گرفته‌اید و کدام‌ها را پیشنهاد می‌دهید؟
با نویسندگان آمریکایی بیشتر دمخورم تا بقیه، اما هربار که سراغ چخوف یا «دلبرکان غمگین»ِ مارکز یا «مسخ» و «بیگانه» رفتم، تا مدتی درگیرش بودم. از نویسنده‌های خودمان از جاذبه هدایت هیچ‌وقت در امان نبوده‌ام. با داستان‌های کوتاه چوبک، سادگی پُرمعنا و استعاری ساعدی و البته «شازده احتجاب» و بعضی داستان‌های گلستان و بهرام صادقی هر کدام در زمانی مأنوس بودم. نویسنده مدام باید درحال خواندن باشد و به‌قول همینگوی چشمه خلاقیت با خواندن پُر می‌شود. وقتی آثار بزرگان را مرور کرد، آن وقت خودش پیدا می‌کند که با کدام نویسنده بیشتر مأنوس است. نمی‌شود گفت همه باید از هدایت تأثیر بگیریم و برمی‌گردد به شخصیت و علایق آدم. اما تأثیر همیشه بوده و نباید از آن فرار کرد یا نفی‌اش کرد. از طرفی نباید با تعصب نگاه کنیم. آثار نویسنده‌ها سلسله‌کوه‌های پست‌وبلندی هستند با یک قله رفیع. نگاه واقع‌بینانه کمک می‌کند از چاله‌چوله‌های سرِ راه نترسیم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...
در نیمه‌های دوره قاجار اقتصاد کشور با اقتصاد جهانی پیوند یافت و بخش کشاورزی و جامعه روستایی با توجه به این شرایط در معرض تغییر قرار گرفت... تا پیش از اصلاحات ارضی شکل غالب کار در کشور نه کار مزدی که کار رعیتی بود... هیچ برنامه ملی برای ثبت بیکاری و برقراری بیمه‌های بیکاری وجود ندارد... سیاست‌های دولت برای اسکان مهاجران بیکار با شکست مواجه شده... گفتارهای همدلانه انقلابیون موجب شد این گروه‌ها با انقلابیون همراه شوند ...
پزشک اقامتگاه کنار چشمه‌های آب معدنی است که جدیداً افتتاح شده است و برادرش، شهردار آن منطقه... ناگهان کشف می‌کند که آب‌ها، به دلیل زه‌کشی نامناسب، آلوده است... ماجرا را اگرچه بر ضد منافعش برملا می‌کند... با زنش جر و بحث دارد، ولی هنگامی که سیاست‌بازان و روزنامه و مالکان و در پی آنها، جمعیت بر ضد او متحد می‌شوند، زنش جانب مدعای او را می‌گیرد... برای باج‌خواهی از او سرانجام او را متقاعد می‌کند که دشمنان احاطه‌اش کرده‌ بودند! ...