رقص مرگ | الف


وضعیت بشر، از جنبه‌های تاریخی، سیاسی و اجتماعی، همواره در مرکز دغدغه‌های فریدریش دورنمات، نویسنده‌ی سوییسی معاصر قرار داشته است. او مدام در آثارش مفاهیمی همچون انسانیت، عدالت، عقلانیت و زندگی در جوامع مدرن را دستمایه‌ی داستان‌پردازی‌اش قرار داده است. همچنین تحولات تاریخی قرن بیستم اعم از بحران‌های اقتصادی، جنگ‌های جهانی، بن‌بست‌های سیاسی و چالش‌های ایدئولوژیک نیز بر نوشته‌های او بسیار اثرگذار بوده‌اند. نمایشنامه‌هایی همچون «فیزیکدان‌ها»، «عدالت» و رمان‌هایی از قبیل «سوء ‌ظن» و «قول» حاکی از تأثیر همین تحولات بر نوشته‌های اوست. او در برخی آثار همچون «ملاقات بانوی سالخورده» و «رومولوس کبیر»، به شکلی تمثیلی به مقوله‌ی جنگِ قدرت پرداخته و در برخی دیگر همچون «ازدواج آقای می‌سی‌سی‌پی» نگاهی معناباخته به روابط اجتماعی انداخته است. دورنمات اما در نمایشنامه‌ی «بازی استریندبرگ» [Play Strindberg] با دیدگاهی آخرالزمانی به جهان نگریسته و زوال روابط سالم انسانی را در آن مد نظر قرار داده است.

بازی استریندبرگ» [Play Strindberg] فردریش دورنمات

«بازی استریندبرگ» اقتباسی از نمایشنامه‌ی «رقص مرگ» [The Dance of Death] آگوست استریندبرگ [August Strindberg]، نویسنده‌ی سوئدی اواخر قرن نوزدهم است و دورنمات با الهام از این نمایشنامه به واکاوی آسیب‌ها در روابط انسانی پرداخته است. استریندبرگ در رقص مرگ، پوسته‌ی رویین روابط انسانی را می‌شکافد و زخم‌های نفهته در عمق آن را به شکلی هولناک و بی‌محابا در معرض دید مخاطب قرار می‌دهد. انسانی که اگرچه اسیر و خودباخته‌ی مدرنیته است اما همچنان در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم، نمی‌تواند با این تحولات وسیع اجتماعی، به شیوه‌ای عقلانی سازگار شود. نگاه دورنمات به انسان‌های این جامعه‌ی مدرن، اگرچه به اندازه‌ی استریندبرگ تاریک و بدبینانه نیست، اما وضع موجود را نیز چندان مساعد نمی‌بیند و به نقدی تند و تیز از آن دست می‌زند.

در نمایشنامه‌ی بازی استریندبرگ، تعداد شخصیت‌ها محدودتر از رقص مرگ است. اما رویارویی آدم‌ها با صراحت بیش‌تری رخ می‌دهد و جنگ در عرصه‌ای تنگاتنگ در جریان است. سه شخصیت اصلی این داستان، ادگار، آلیس و کورت درون مثلثی گیر افتاده‌اند و در آن مدام با یکدیگر به مناظره و مبارزه می‌پردازند. گفت‌وگوی هر یک از آن‌ها رنگ و بو و موضوعی متفاوت دارد؛ ادگار و آلیس درباره‌ی زندگی زناشویی‌شان مدام در جنگ‌اند، کورت و ادگار جنگی فلسفی با یکدیگر دارند و آلیس و کورت درباره‌ی گذشته با هم در چالش‌اند. آن‌ها بی‌وقفه و مدام، جهت و زاویه‌ی گفت‌وگوها را عوض می‌کنند. دیالوگ‌هایی که به فراخور ویژگی‌های شخصیت‌ها، تجاربی که از سر گذرانده‌اند و منظری که به جهان می‌نگرند با یکدیگر تفاوت دارند. ادگار نویسنده‌ای ناکام و سرخورده از همه‌ی دنیاست و بدبینانه به تمامی آدم‌ها نگاه می‌کند. آلیس همسر ادگار، هنرپیشه‌ای شکست‌خورده است و از ادگار زخم‌های بسیار دیده است. کورت که مدتی است از همسرش جدا شده، ازدواج و مشکلات زناشویی را با دلسردی و ناامیدی تحلیل می‌کند. به همین‌خاطر است که در مکالمات‌شان این مسائل را منعکس می‌کنند و با تلخکامی با همه‌ی این معضلات برخورد می‌کنند و البته طنز منحصربه‌فرد خود را نیز در کلام‌شان می‌آمیزند.

فضای حاکم بر نمایش کاملاً ابزورد است. صحنه‌ی اول به‌ویژه با گفت‌وگوی تندوتیز و هجوآلود ادگار و آلیس این الگو را بیش از باقی نمایشنامه در خود دارد. محل زندگی این آدم‌ها جزیره‌ای است که به برهوتِ نمایش‌نامه‌ی «در انتظار گودو» بی‌شباهت نیست. خدمتکاران خانه را ترک کرده‌اند و آن‌ها در انزوا و دور از جماعت وقت می‌گذرانند. خانه‌ای که چیزی برای خوردن و نوشیدن در آن وجود ندارد و ادگار و آلیس هم پولی برای خرید غذا ندارند. آن‌ها از همشهریان‌شان متنفرند و کسی را سراغ ندارند که به نیکی از او یاد کنند. حتی فرزندان‌شان هم در شهری دیگر و به دور از آن‌ها زندگی می‌کنند و علاقه‌ای میان‌ آن‌ها دیده نمی‌شود. ارتباط آن‌ها با دنیای بیرون فقط از طریق تلگراف برقرار می‌شود. در این میان مهمان آن‌ها، کورت نیز با این‌که ارتباطات بسیاری با دیگران دارد، مانند آن‌ها چندان به همزیستی با انسان‌ها امیدوار نیست. در بیست و پنجمین سالگرد ازدواج ادگار و آلیس، کورت که مسبب آشنایی آن‌هاست، وارد خانه‌شان می‌شود و علیرغم این‌که آن‌ها را زوجی خوشبخت می‌دیده، با مشاهده‌ی بیزاری آن‌ها از هم و همه‌ی دنیا، شگفت‌زده می‌شود. این مسأله به پوچی روابط میان این سه‌نفر و گفت‌وگوهایشان دامن می‌زند.

تمامی صحنه‌های نمایش «بازی استریندبرگ» عرصه‌ی مبارزه‌ی تن به تن و نفس‌گیر انسان با فنا و معناباختگی است. سه شخصیت نمایش با چنگ و دندان می‌کوشند، از زیر ویرانه‌های روابط معیوب انسانی، معنا و ارزشی برای زندگی بیابند و البته اغلب ناکام می‌مانند. ناامیدی آن‌ها و سردرگمی‌ای که تجربه می‌کنند چندان است که حتی یک منجی قدرقدرت هم نمی‌تواند کاری برای‌شان بکند. حتی مرگ هم آن‌ها را پس می‌زند و همواره در دور باطلی از تلاش و رسیدن به بن‌بست دست‌وپا می‌زنند. دورنمات با این‌حال، هیچ‌یک از آدم‌ها را در جایگاه قضاوت نمی‌نشاند. آدم‌های نمایش او، گرچه فنای خود را محتوم و قطعی می‌بینند، اما دست از شوخی با موقعیت‌های سخت بر نمی‌دارند. آن‌ها خودِ بازی را نیز به بازی می‌گیرند و هرچه بیش‌تر در هزارتوی معضلات حل‌ناشدنی پیش می‌روند، طبع طنازشان عریان‌تر رخ می‌نماید. آن‌ها مفاهیمی چون عدالت، عقلانیت و ابرانسان را زیر سؤال می‌برند و بی‌محابا به سخره می‌گیرند. از نگاه آدم‌های نمایشنامه‌ی او، جهان گرچه پوچ و بی‌ارزش می‌نماید، اما دست‌کم به بازی کردن و سرگرمی می‌ارزد؛ بازی‌ای که مخاطب را همواره خیره نگه می‌دارد.

[این نمایشنامه توسط مرحوم حمید سمندریان ترجمه شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...