تاریک-روشنای واقعیت و خیال | اعتماد


منصور علیمرادی را با مجموعه داستان «زیبای هلیل» شناختم. این مجموعه در نشر «آموت» درآمد. فضاهای منحصر به فرد، زبان خاص، جغرافیا و خلق آدم‌هایی تازه که تا آن روز در داستان کوتاه فارسی در سال‌های اخیر، نظیرش را کم دیده بودم، شگفت‌زده‌ام کرد. راستش آن موقع بنا به دلایل مختلف، تنبلی کردم چیزی در موردش بنویسم، اما هنوز هم معتقدم که مجموعه داستان زیبای هلیل مجموعه‌یی منحصر به فرد است. تازگی رمان «تاریک ماه» چاپ نشر «روزنه» از علیمرادی به دستم افتاد و پس از تاخیری نه‌چندان کوتاه سرانجام خواندمش. تمام ویژگی‌های مجموعه داستان علیمرادی، در این رمان، به طرز چشمگیری پررنگ شده‌اند و درهم آمیزی عناصر یاد شده در آن داستان‌ها، در رمان «تاریک ماه» چنان کششی ایجاد کرده که رمان را نمی‌توانی زمین بگذاری، نمی‌توانی نخوانده رهایش کنی و مثل خیلی از آثار به زور و ضرب تمامش کنی یا عطایش را به لقایش ببخشی.

منصور علیمرادی تاریک ماه

خیلی‌ها شاید رمان‌های بومی یا روستایی را رمان مدرن به معنای امروزین آن ندانند، یا اینجا و آنجا بشنویم که دوران نویسندگان روستایی‌نویسی مثل ساعدی یا دولت‌آبادی یا دیگران مدت‌هاست به سرآمده، اما ابدا چنین نیست و آنچه به نظرم رمان را حایز اهمیت می‌کند، روستایی یا شهری بودن آن نیست، بلکه شکل بیان و درونمایه است و گرنه بستر بسیاری از رمان‌های بزرگ جهانی قرن بیستم، در امریکای لاتین و حتی در اروپا گاهی فضاهای روستایی یا بومی است، و داستان‌ها در فضایی کاملا به دور از کلانشهرهای مشهور می‌گذرد.

منصور علیمرادی در «تاریک ماه»هم به زبان و بیانی خاص دست پیدا کرده که می‌تواند به زبان رسمی ما به خصوص به زبان داستان انتخابی تازه پیشنهاد کند و هم توانسته جغرافیایی تازه برای رمان خلق کند، که کمتر نویسنده‌یی- تا آنجا که من می‌دانم- توانایی یا جسارت توجه به آن را تاکنون داشته است. شمار قابل توجهی از داستان‌های کوتاه و رمان‌های 20، 30 سال اخیر ایران، یا در بستر مناسبات شهری، در خانواده‌های متوسط صاحب دغدغه‌های گاه اندکی واقعی و بیشتر مصنوعی می‌گذرند، با شخصیت‌هایی که حرکات و حالات شان از فرط تکرار، یکسان و همانند و کلیشه شده‌اند یا یکسر تقلیدهای فرمی دست چندمی از رمان‌های غربی هستند، بی‌کمترین خلاقیت فرمی و ساختاری. اما علیمرادی در «تاریک ماه» نخست به زبانی ویژه و منحصر به فرد می‌رسد که در سرتاسر رمان هم یکدستی خود را حفظ می‌کند و هم انرژی و توان حیرت‌انگیزی در بیان رویدادهایی دارد که فقط در آن جغرافیای خاص رخ می‌دهد و دقیقاً بیانگر احوالات شخصیت‌های رشدیافته در دل همان جغرافیا و مناسبات غریب و بی‌رحم آن است. این دو (زبان و جغرافیا) در رمان پیوندی عجیب با هم دارند که خواننده با شناخت تدریجی با یکی، رفته‌رفته به دل دیگری نقب می‌زند و با «میرجان» سرتاسر آن منطقه، تاریخ و عادات پسندیده و ناپسند آن را می‌شناسد.

سفری عجیب و غریب در دل افسانه‌ها، اساطیر، خرافات و باورهای سخت‌جان گوشه‌یی دورافتاده از سرزمین ایران نخستین ره‌آورد خواننده این کتاب است. اگر که آشنا باشی و آمیخته با آن حدودات و آدم‌ها، قطعا لذت دوچندان می‌بری از این سفر با «میرجان» و سایر شخصیت‌های رمان نویسنده. برای خواننده‌یی چون من که خود در آن حدودات یا در مناسباتی شبیه به آن بزرگ شده، اهمیت این سفر دوچندان می‌شود وقتی تسلط نویسنده را بر زیر و بم‌های فرهنگ آن حوالی می‌بیند و می‌بیند که چه مایه دقت و تیزبینی در این کتاب به کار رفته تا میرجان بتواند در قالب سرگذشت خود، تاریخ بخشی دورافتاده و شاید فراموش شده از سرزمینی را بیان کند که به باور خیلی‌ها گنجینه‌های فراوانی از افسانه و حکایت و قصه و رمان در خود نهفته دارد. باری، میرجان زخمدار و غمگین، به «میار» کسی آمده است «خورشید» نام، تا روایت زندگی پر فراز و نشیبش را برایش بازگوید و به مدد نشئه افیون، چانه‌اش گرم کند و از همه‌چیز بگوید از جبر رفته بر وی در آن مناسبات، از هوس‌ها و عشق‌ها، از نگرانی‌ها و دغدغه‌های گوناگون، حتی از قاتل بودن خودش. نام خورشید نیز در این رمان به گمانم بیهوده انتخاب نشده است، زیرا میرجان دارد در حضور خورشیدی لب به واگویه و اعتراف می‌گشاید که تنها حکمران آن حوالی است و بی‌وقفه می‌تابد و جان و زمین و زمان را گرم می‌کند و با حضورش بر همه‌چیز رنگی و نیرنگی خاص می‌دهد، انگار فقط او می‌تواند و می‌داند که در زیر آسمان آنجا چه می‌گذرد و تبار مردمان آنجا چگونه احوالی دارند و باید که داشته باشند، گوش این سخن‌ها فقط اوست و لاجرم سنگ صبوری دنیادیده و خود زخم خورده.

زن‌ها نیز در این رمان حکایت غریبی دارند، هم هستند و هم نیستند، به دمی می‌آیند و ناپدید می‌شوند: گراناز، هانی و زن‌های دیگر، در سایه روشن خیال و واقعیت مانند سراب‌های فریبنده آن حدودات به ذهن می‌آیند و در عینیتی بی‌رحم و قاطع، ناگهان خودی نشان می‌دهند و بعد بی‌رد می‌شوند. میرجان، در حکایت خود، تاریخ را بازمی‌گوید، تاریخ معصومیت و شر، تاریخ مناسبات بی‌رحم، شب‌های زیبای پرستاره و روزهای کم‌نظیری که تفنگ و غیرت و قاچاق و تنگی معیشت و فرمان‌های کهن قبیله‌یی، سرنوشت‌ها را می‌سازد و همزمان ویران می‌کند.

علیمرادی نشان می‌دهد که آدم‌های آن جغرافیا را خوب می‌شناسد و با جای جای منطقه‌یی که بستر رمان خود قرار داده، به خوبی مانوس است. تاریک ماه ضمن بیان سرگذشت میرجان از زبان خودش، رابطه آدم‌ها را با دولت مرکزی، با طبیعت، با همسایگان شرقی و با مذهب آشکار می‌کند، بی‌آنکه نویسنده بخواهد جانب یکی را بگیرد و یک یا چند تای دیگر را بنکوهد، یا برای شخصیت‌های خود هاله‌یی از معصومیت دستپخت نگاهی جهانگردانه به روستا و طبیعت بسازد تا بهشت بی‌بدیلی از روستا یا قبیله یا تباری تحویل خواننده بدهد، نظیر آنچه در قصه‌های ایدئولوژیک نویسندگان نسل قدیم ادبیات ایران و حتی برخی نویسندگان جهان دیده‌ایم. شخصیت‌های علیمرادی خاکستری‌اند و در مرز خودآگاهی و ناخودآگاهی، در مرز میان جبر و اختیار مدام به این سو و آن سو می‌غلتند ولی همیشه و در همه احوال خودشان هستند و همین ویژگی است که آنها را باورپذیر و ملموس می‌کند. اتخاذ همه این تمهیدات از سوی نویسنده باعث نمی‌شود که تعلیق داستان از میان برود و خواننده در جاهایی از داستان به سرش بزند از خواندن و در واقع از شنیدن روایت‌های میرجان خسته اما پرچانه، دست بکشد.

او هم مثل خورشید ولع ادامه حکایات میرجان را دارد که بی‌وقفه می‌کوشد برای تنها گوش رایگانی که یافته، مدام از شادی‌ها، زخم‌ها و هراس‌های خودش بگوید. میرجانی که در عین حال که پای بساطی نشسته است و تکیه داده است به بالش و چای می‌نوشد، انگاری در دادگاهی حاضر شده و دارد در برابر قاضی و حضار- که خوانندگانند- لب به اعتراف می‌گشاید، افشاگری می‌کند و مانند شاهدی صادق از خودش و نسل خودش می‌گوید.

از این جهت است که به باور نگارنده رمان «ماه تاریک» رمانی است افشاگر و اعترافی. بی‌تردید علیمرادی نویسنده‌یی تواناست که با پشتکار و سلوک بیشتر می‌تواند گفتنی‌های بیشتری هم در آثار دیگرش داشته باشد برای رمان‌خوان‌های معاصر، برای نسل ما. برایش آرزوی کامیابی دارم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...