چالش اندرسن در برابر اندیشه‌های حاکم | الف


هانس کریستین آندرسن نویسنده نام‌آشنای دانمارکی است که «دخترک کبریت‌فروش»، «پری دریایی کوچولو»، «بند انگشتی»، «جوجه ‌اردک زشت»، «زندگی من»، «ملکه برفی» و «لباس جدید پادشاه» از مشهورترین آثار او در سراسر جهان به شمار می‌رود. آندرسن در دوران جوانی از هوش و نیروی تخیل بسیاری برخوردار بود و علاقه‌‌ی شدیدی به ادبیات و تئاتر داشت. او در دوران کودکی برای خود صحنه‌‌ی تئاتر درست کرده و آثار شکسپیر را با استفاده از عروسک‌هایی به عنوان بازیگر از حفظ بازی می‌کرد.

چمدان پرنده هانس کریستین اندرسن

اندرسن سال ۱۸۲۹ اولین کتاب خود «گزارش یک پیاده‌روی» را منتشر کرد و پس از آن داستان‌های دیگرش را نوشت و به انتشار رساند. داستان‌های عامیانه‌‌ی او از جذابیت سِحرکننده‌ای برخوردارند و در تمام جوامع و اعصار جنبه‌های مشترکی از زندگی بشری را به تصویر می‌کشند. وی حدود ۲۲۰ داستان تخیلی نوشته و آثارش به ۱۵۰ زبان ترجمه شده و همچنان میلیون‌ها نسخه از آنها در سراسر دنیا منتشر می‌شود. کتاب «چمدان پرنده» نیز منتخبی از داستان‌هایی است که اندرسن برای کودکان تألیف کرده و به انتخاب لیدا طرزی گردآوری و ترجمه شده است. این کتاب غیر از یک مقدمه درباره‌‌ی نویسنده و داستان «چمدان پرنده» پنج داستان دیگر از این نویسنده‌‌ی دانمارکی با عناوین «قصه سه برادر»، «قوهای وحشی»، «فرشته»، «پروانه» و «بلبل» را نیز در خود جای داده است. جذابیت قصه‌های کتاب با تصویرگری سمیه علیپور برای مخاطب کودک و نوجوان تکمیل شده و موجب افزایش خیال‌انگیزی محتوای آن شده است.

ترجمه‌‌ی داستان‌ها با بهره‌گیری از کلمات و اصطلاحات عامیانه‌‌ی مورد علاقه‌‌ی نویسنده و همچنین منطبق بر روح و سبک نگارشی او در داستان‌‌نویسی به مخاطب ایرانی منتقل شده است. می‌توان گفت کنار هم قرار دادن قصه‌های منتخب، ترکیبی مناسب از داستان‌های این نویسنده را که در ایران بیشتر با چند اثر تکراری و همیشگی شناخته می‌شود، در اختیار مخاطب قرار داده است. نویسنده در این قصه‌ها تصویری متفاوت از داستان‌های عامیانه برای مخاطبان خود آفریده و سراغ آن دسته از روایت‌های سنتی رفته که فقط ابزاری برای سرگرمی خواننده تلقی نمی‌شوند و در هر کلمه و جمله‌‌ی آن پیام مشترک خاصی برای جهانیان نهفته است.

شناخت و آگاهی اندرسن از فقر و بازتاب درد و اندوه آن در زندگی انسان‌ها همچون سایر آثارش در این قصه‌ها نیز مشهود است. داستان‌هایی که مفهوم، مضمون و پایان اغلب آنها چه تلخ و چه شیرین، باورپذیر، قانع‌کننده، گیرا و جذاب است. همین موضوع است که با وجود استفاده‌‌ی گاه و بیگاه او از فانتزی در شیوه‌‌ی نوشتن داستان‌ها، اعتماد و باور خواننده را نسبت به آثارش برمی‌انگیزد؛ به گونه‌ای که بخش‌های فانتزی قصه به راحتی در رئال تلخ آن ذوب شده و مخاطب را با خود همراه می‌کند. داستان «چمدان پرنده» که نام کتاب را نیز به خود اختصاص داده، از همین دست قصه‌هاست که با وجود سپری‌شدن مدت‌های طولانی از خلق آن در همین زمان نیز جذابیت خاص خودش را دارد.

«چمدان پرنده» ماجرای مردی تاجر را روایت می‌کند که تمام ثروتش برای تنها پسرش به ارث باقی مانده است. پسر تمام ثروت پدر را خرج می‌کند تا به تهی‌دستی و فقر مطلق می‌رسد. آن هنگام دوستی قدیمی چمدانی کهنه به او می‌دهد که قابلیت پرواز دارد. پسر درون چمدان کهنه اما پرنده می‌نشیند و به وسیله‌‌ی آن به سرزمین‌های دوردست می‌رود. حین همین گشت و گذار با شاهزاده خانمی آشنا می‌شود که در بلندترین اتاق یک برج زندگی می‌کند. شاهزاده دلبسته‌‌ی قصه‌گویی پسرِ فقیرِ پرنده می‌شود و در برابر پیشنهاد ازدواج او شرط موافقت پدر و مادرش را می‌گذارد که آن نیز گفتن قصه‌هایی با ویژگی‌های مطلوب شاه و ملکه است. شخصیت‌های داستان‌هایی که پسر برای آنها تعریف می‌کند، نمادین هستند و استعاره‌ای از گروه‌ها و طبقات مختلف اجتماع‌اند.

اندرسن در این قصه علاوه بر به‌کارگیری ترکیبی ویژگی‌های قصه‌های عامیانه و جدید و استفاده‌‌ی توأم از ژانر فانتزی از شیوه‌‌ی «قصه در قصه» نیز استفاده کرده است. هر چند که پایان قصه چندان خوش نیست و البته که این نیز موجب آشنایی مخاطب کودک و نوجوان با واقعیات زندگی می‌شود، اما به نظر می‌رسد قصه‌گوییِ پسرِ ندارِ ثروت بر باد داده برای خانواده‌‌ی شاهِ دارا، نوعی شیوه برای آگاهی‌بخشی و بیدارسازی یا به عبارت دیگر قصه‌درمانی در راستای ایجاد تحول باشد. کاری که «شهرزاد» در هزار و یک شب یا «هدهد» در منطق‌الطیر می‌کند. از سوی دیگر در این قصه نیز مانند برخی آثار دیگر اندرسن شخصیت ثروتمند در نهایت از اوج فرو می‌افتد و به رغم شانس و توانایی‌اش در قصه‌گویی، بی‌چیز و آواره می‌شود و شخصیت قدرتمند نیز سرگردان و در انتظار باقی می‌‌ماند که می‌توان این پایان را از نظر ایدئولوژیک به عنوان چالش اندرسن در برابر اندیشه‌های حاکم قرار داد: «پسر جز حرف‌های خوب چیزی نشنید و فردا روز عروسی‌اش بود. به جنگل برگشت تا داخل چمدانش شود ولی چمدان نبود. کجا بود؟ چمدان سوخته بود. جرقه‌‌ی ترقه‌ها آن را سوزانده و خاکستر کرده بود. او دیگر نمی‌توانست پرواز کند و به عروسش برسد. شاهزاده‌خانم هر روز به بام قصر می‌رفت و منتظر او می‌ایستاد...»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...