مجهولی معلق و معوق به نام «ایشان» | کافه داستان


کتاب «ایشان» اثر احمد ابوالفتحی، روزنامه‌نگار و نویسندۀ مجموعه داستان «پل‌ها» هم مانند رمان «سال سی» وی داستان غبارزدایی از گذشته‌ای دور و خاک‌گرفته در تاریخ است. روایتی از تاریخ نهاوند با نقش‌آفرینندگانش که در آن دورانِ فراموش‌شده نفس می‌کشیدند و قصه‌شان ایده‌ای بوده برای نویسنده. «ایشان» داستان یک تعلیق است. مجهولی معلق و معوق به نام «ایشان» و کشف هیبت و هویت او توسط قهرمان رمان. کشف هویتی از انس و دیو. موجودی اساطیری که در باورهای عامیانه می‌تواند در جلد و قالب‌هایی مختلف ظاهر شود و کارهای سنگین و معجزه‌وار انجام دهد.

نقد ایشان احمد ابوالفتحی

رمان «ایشان» تعلیقی پررنگ دارد و نقش اساسی و پیش‌برنده‌ای در روندِ آن. در هر فصل از روایت، تعلیق یا تعلیق‌هایی توسط نویسنده شکل گرفته که سرانجامِ آن را به فصلی از فصل‌های آینده‌ی کتاب حواله می‌کند؛ شاید دو فصل بعدتر یا شاید چند فصل دیگر. او حتی در روایت‌های خود از گذشته نیز از تعلیق استفاده نموده است. گذشته‌ای که گذشته‌تر از آن را در فصل‌هایی بعدتر به نگارش درآورده است. شیوه و روش تعلیقی که ابوالفتحی در رمان «ایشان» از آن استفاده کرده، بهترین قلاب است برای به‌دام‌انداختن مخاطب و کشاندن و همراه‌کردن او با سینا بهره‌مند، قهرمان داستان.

ایشان روایتی پرکشش دارد. از خرافات و موهومات باطلی می‌گوید که همیشه با هر میزان از اثبات واقعیت و حقیقت با انسان و زندگی او همراه بوده است، انسانی که مدعی عقل و منطق است. جهانی که قهرمان داستان، سینای بهره‌مند، در آن بزرگ شده جهانی مرموز است. جهانی از باورهایی وهم شده که سینه به سینه و دهن به دهن در اهالی شهر و دیارش رواج یافته است. باورها و افسانه‌هایی که از همین نقل‌شدن‌ها جان گرفته و مکرر شده است. همیشه عده‌ای پیرو و دنبال‌کننده و مؤمن به این باورها در گوشه گوشۀ این سرزمین لبیک خود را گفته‌اند.

فضای داستان رمان در شهر نهاوند است؛ شهری با تمدنی قدیمی و تاریخی، شهری که در گذشته خان و خان‌زاده داشته و مردمی ستم‌دیده و مظلوم از ظلمی که به آنها روا می‌شده است. اتفاقاً یکی از دلایل خرافه‌پرستی مردم آن منطقه، تعدی و اجحافی بوده که به آنها روا می‌شده و برای رهایی و آزادی خود، دست به دامان خیالات و توهماتی می‌زده که منجی‌شان شود. توهماتی به شکل جن و از ما بهتران، به نام ایشان، به نام مردآزما که با قدرت ماورایی خود آنها را از نعمت و برکت خدا بهره‌مند سازد.

سینا، قهرمانِ «ایشان» خوش‌سخن و خوش‌لحن است. او در فرایند شکل‌گیری و روند داستان و با تدبیر نویسنده، مشتاق کشف و مواجهه با ایشان می‌شود تا جوانمردی و قدرت خود را به خود و به دیگران اثبات کند و او هم بتواند مثل همان پدربزرگ از کشف و دریافت حضور ایشان‌ها بهره‌مند شود. سینای جوینده یابنده می‌شود. یابندۀ حقیقتی تلخ که در پشت نقابی قدرتمند از همان خرافات و موهومات قرار داشته و عمری از او و امثال او را به هدر داده است. ابوالفتحی گام به گام قهرمانش را جوری پیش می‌برد تا مسئولیت جادوزدایی و خرافه‌زدایی را بر عهده قهرمان رمانش بگذارد، فصل به فصل. قهرمانی که جویای حل‌کردن معمایی بوده که زندگی خود و خانواده‌ را تحت تأثیر قرار داده و به قول راوی قهرمان، چندین سال از نوجوانی و جوانی او را پوچ و بی‌حاصل کرده است.

رمان «ایشان» نویسنده‌ای دیگری دارد به نام سینا که قهرمان و نویسنده‌ است. نویسنده‌ای که اذعان می‌کند بی‌قصه هیچ است و شروع و قوت قصۀ خود را در قصه‌های مادربزرگ خود می‌داند و روایت می‌کند. قهرمانی که از کودکی قصه‌هایی شنیدنی و هزارپیرنگ شنیده و در اولین مرحله از رهیابی به دنیای پررمز و راز بزرگترها از او طلب نویسنده‌شدن می‌کنند. مهمترین ایده برای خلق داستان از زبان قهرمان. در زمان خواندن کتاب «ایشان» خواننده، همزمان هم نویسنده را درمی‌یابد هم قهرمان داستانش را. در حالی که سینا بهره‌مند در طول قصه‌سرایی خود به خواننده متذکر می‌شود که من نویسندۀ داستان هستم. این تضاد و در عین حال وابستگی نویسنده و قهرمان در رمان «ایشان» جذابیت دیگری به داستان بخشیده است.

رمان «ایشان» نثری پاکیزه و بدون سکته دارد. تصویرسازی داستان به اندازه و در حد نیاز بدون شلوغ‌کاری صحنه انجام شده است. نویسنده ساده و سلیس داستانش را به تحریر در آورده. جوری که در هیچ کجای داستان خواننده نیاز به خواندن دوباره‌ی جمله‌های کتاب را ندارد. یکی دیگر از جذابیت‌های رواییِ رمان «ایشان» نام‌گذاری شخصیت‌های داستان است. نام‌هایی خاص و تکرارنشده‌تر که خوانندۀ کتاب را مشتاق می‌کند تا شخصیت او را دریابد. مثل نام «سنگین‌بانو» که نام مادربزرگ سینا بهره‌مند است یا «مظاهر» نگهبان باغ «کوهانی»، باغی مرموز که مردآزما دارد.

راوی در رمان «ایشان» با صداقت و شجاعت از تقدس کلیشه‌ایِ روابط خانوادگی می‌گذرد و به چالش می‌کشاند. تقدس رابطۀ پدر و پسر. پدر را با منطق و بی هیچ غرضی واکاوی می‌کند و به مخاطب می‌گوید که لزوماً آن که تو را به وجود می‌آورد شخصی کامل و بی‌عیب نیست. سینا روبه‌روی پدر می‌ایستد و از او انتقاد می‌کند و برای خواننده از شخصیت خاکستری پدر پرده‌برداری می‌کند. در نهایت سیناست که در لحظه‌ای از آنچه که پدر در آن با او به رقابت بوده می‌گذرد. برتری نسلی که می‌اندیشد و دنیای بزرگتری دارد تا آن که خیال می‌کند با کوله‌باری از تجربه و عمری بیشتر، دانا و متعالی است و محق.

رمان «ایشان» داستانی است تکرار شده در هر زمان از تاریخی که بر این سرزمین می‌گذرد. تاریخی که از ظالم بالادست و مظلومیت فرودست روایت می‌کند. در آخرین فصل از کتاب «ایشان» نویسنده، هوشیاری و اتحاد کسانی مثل سینا بهره‌مند را متذکر و یادآور می‌شود که نسبت به دغدغه‌های مردم سرزمینشان تصمیم به کاری مؤثر می‌گیرند تا برای آیندگان قصه‌ای بهتر را برای نوشتن مهیا کنند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...