ریشه در باد | اعتماد


رمان «ساقه بامبو» نوشته سعود السنعوسی که در سال ۲۰۱۳ جایزه بوکر عربی را از آن خود کرد، از چند نظر حایز اهمیت است که در زیر به برخی از این موارد اشاره می‌شود. از سعود السنعوسی پیش از این کتاب، رمان «زندانی آینه‌ها» (2010، برنده‌ جایزه لیلی عثمان ویژه خلاقیت و نوآوری) و داستان «بونسای و پیرمرد» (2011، برنده مسابقه داستان کوتاه مجله العربی و بی‌بی‌سی عربی) منتشر شده بود. رمان «ساقه بامبو» سومین و آخرین اثر منتشرشده وی است که موفق شد ششمین جایزه بوکر عربی را از آن خود کند. پیش از این، این جایزه به بها طاهر برای رمان «واحه غروب» (نشر نیلوفر)، یوسف زیدان برای رمان «عزازیل»، عبده خال برای رمان «کمان و پروانه»، رجاء عالم برای رمان «توق کبوتر»، ربیع جابر برای رمان «دروز بلگراد» و درنهایت در سال 2014 به احمد سعداوی برای رمان «فرانکشتاین» اعطا شده بود.

سعود السنعوسی ساق الابمبو ساقه بامبو

یکم: دغدغه نویسنده در این رمان وضعیت انسان‌های معلق بین هویت‌های چندگانه ملی، نژادی، دینی و... است. این چندگانگی به همه جنبه‌های وجودی شخصیت اصلی داستان، از جمله نامی که به آن خوانده می‌شود، هم تسری پیدا می‌کند. او در فیلیپین و خانواده مادری‌اش هوزیه است و در کویت و خانواده پدری‌اش عیسی خوانده می‌شود. در جوامع توسعه‌یافته انسان‌هایی با هویت‌های گوناگون دوگانه یا حتی چندگانه به رسمیت شناخته شده‌اند. هر چند با رویدادهای اخیر جهان مقاومت‌هایی در برابر این پذیرش صورت می‌گیرد اما در کشورهای در حال توسعه و توسعه نیافته یا در مورد کویت و کشورهای خلیج فارس که روند توسعه آنها متوازن و طبیعی هم نبوده و بیشتر با فشار پول به دست آمده از نفت رفاه ایجاد شده است، تا پذیرش این دوگانگی‌ها راه زیادی مانده و این راه با رویدادهای منطقه و پررنگ ترشدن مرزهای هویتی طولانی‌تر هم می‌شود.

دوم: رمان «ساقه بامبو» از نامش شروع می‌شود. اینکه یک نام دو کلمه‌ای بتواند تا این اندازه یک رمان را نمایندگی کند اتفاق کمیابی است. بامبو، بنفشه شعر شفیعی‌کدکنی نیست که هرجا خواست برود، مجبور باشد وطنش را که همان جعبه‌ای خاک است، با خود ببرد. (شعر کوچ بنفشه‌ها، مجموعه شعر آینه‌ای برای صداها، دکتر شفیعی کدکنی)

بامبو گیاهی است که چندان نیازی به خاک ندارد و در آب هم می‌تواند زندگی و رشد کند. تصور عیسی یا هوزیه شخصیت اصلی داستان که بر مبنای تصور پدرکویتی‌اش راشد و مادر فیلیپینی‌اش ژوزفین شکل گرفته، همین است. اینکه انسان ساقه بامبو است و می‌تواند بی‌خاک در هر آبی ببالد اما ایستادگی سنت‌های غلط و ریشه‌دار حتی اجازه نمی‌دهند بامبو یا همان عیسی در آبشان هم ریشه کند. عیسی از خیر ارث و میراث و سابقه خانوادگی‌اش می‌گذرد و حتی حاضر می‌شود مثل بقیه کارگرانی که از آسیای شرقی به کشورهای خلیج فارس می‌آیند در کویت کار کند اما خانواده پدری‌اش با نفوذی که دارند حتی این اجازه را هم به او نمی‌دهند. بامبو یا همان عیسی که از خیر خاک گذشته، از آب هم بیرون انداخته می‌شود. ناگاه در باد معلق می‌ماند و تصمیم می‌گیرد تا ریشه‌اش در باد نخشکیده به گنداب خانواده مادری‌اش برگردد.

سوم: میندوزا، پدربزرگ مادری هوزیه (عیسی) سه نوه دختری دارد. البته نوه پسری هم دارد که در رمان نامی از آنها برده نمی‌شود. این سه نوه از ناحیه پدر، هر کدام هویت متفاوتی با دو نفر دیگر دارند. اولی میرلا، دختر آیدا خاله هوزیه است. «میرلا شخصیت قوی‌ای داشت، با هوش بود و از بچگی خوی ریاست داشت بچه‌های محل از او حساب می‌بردند. مثل دخترهای دیگر خیلی از زبانش کار نمی‌کشید اما پایش که می‌افتاد و عصبانی می‌شد، دست بزن داشت. قدی تراشیده و نسبتا بلند و پوستی گلگون و موهایی قهوه‌ای و موج‌دار داشت.» (ساقه بامبو، ص 125) دومی عیسی یا همان هوزیه پسر ژوزفین دختر دوم میندوزاست. ژوزفین برای اینکه تن به سرنوشت خواهر بزرگ‌ترش ندهد با پول دادن به دلال‌ها برای کار در خانه ثروتمندان به کویت می‌رود و آنجا با راشد تنها پسر یک خانواده مرفه سنتی به شکلی پنهانی ازدواج می‌کند اما خانواده راشد او و پسرش را نمی‌پذیرند و به ناچار به فیلیپین می‌آیند تا عیسی بزرگ‌تر شود و به کویت برگردد. ر

اشد در جنگ عراق و کویت اسیر و بعد کشته می‌شود. عیسی به کویت می‌آید اما پس از کش و قوس‌هایی خانواده پدری‌اش او را طرد می‌کنند. «... هر چه باشد من نوه‌اش هستم، عیسی راشد عیسی الطاروف نامی که با خود شرافت می‌آورد و چهره‌ای که ننگ. من عیسی هستم پسر راشد شهید و در عین حال عیسی هستم پسر کلفتی فیلیپینی.» (ساقه بامبو، ص 241) نوه سوم آدریان پسر ژوزفین و آلبرتو است. ژوزفین بعد از قطع کمک‌های مالی راشد با آلبرتو که در همان محل زندگی می‌کند و هشت ماه از سال را روی کشتی مشغول کار است ازدواج می‌کند. در شش ماهگی آدریان مادرش به ناچار برای کار به بحرین می‌رود و آدریان در یک حادثه اتفاقی که بر اثر سهل‌انگاری خاله آیدا و هوزیه روی داده است، معلول و عقب‌مانده جسمی و ذهنی می‌شود. «...چهره مادرم رنگ به رنگ شد. – اینجا چه خبر است. از دهان باز آدریان همین طور آب می‌ریخت. مادرم با دست جلوی دهان خودش را می‌گیرد. بین خواهر و برادرش می‌نشیند. خاله آیدا تعریف می‌کند... دچار لکنت می‌شود...» (ساقه بامبو، ص 104)

نویسنده با انتخاب این سه نوه در داستان که هرکدام به لحاظ مادری از یک خانواده‌اند و به لحاظ پدری هر کدام از ملیت و هویت جداگانه‌ای هستند درباره آینده کشورهای فقیر آسیای شرقی پیش‌بینی وحشتناکی می‌کند. آنها برای خروج از بن‌بست فقر به ناچار خود را به زور هم که شده به دیگری غربی یا دیگری تازه به دوران رسیده شرقی الصاق می‌کنند تا بلکه از این بحران رها شوند اما این الصاق که به شکل خفت باری هم انجام می‌شود راهی به رهایی روبه‌روی‌شان نمی‌گشاید. آنها مانند غده‌های سرطانی از جامعه‌ای که به آن الصاق شده‌اند بریده و دور انداخته می‌شوند. نمونه این الصاق میرلا و هوزیه هستند. راه دیگر خودبسندگی این ملت‌هاست که آن هم در آخر به عقب‌ماندگی می‌انجامد و آدریان رمان ساقه بامبو نماد این عقب ماندگی است.

چهارم: نکته‌ای که به نظر نگارنده ضعف این رمان است، اکتفای نویسنده به اشاره‌های خیلی کوتاه و گذرا به اشغال کویت توسط عراق در سال ۱۹۹۰ است. راشد در این جنگ اسیر و بعد هم کشته می‌شود. به هر حال این موضوع یکی از رویدادهای مهم تاریخ معاصر کویت است و نویسنده می‌توانست حالا که راشد را راهی جنگ کرده، کمی این موضوع را بازنمایی و تحلیل کند و در عوض از توضیحات و توصیفات خسته‌کننده فصل‌های ابتدایی و میانی کتاب بکاهد. اما به نظر می‌رسد نویسنده از پرداختن موازی به دو رویداد که اتفاقا همزمان اتفاق می‌افتند و شخصیت مشترکی هم دارند ناتوان بوده و به همین دلیل از ظرفیتی که در صورت پرداخت خوب می‌توانست رمان را یک سر و گردن از اینکه هست بالاتر قرار دهد، صرف نظر کرده است اما نگارنده نمی‌تواند از حسرت این موقعیت بر باد رفته چشم‌پوشی کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...
شناخت و نقد ساختار آموزشی چین... با بهره‌گیری از محدودسازی آموزش به ارزیابی‌های کمی و هم با تاثیرگذاری سیاسی- ایدئولوژیک بر اندیشه‌های نوآموزان، آنها را از خلاقیت و آفرینشگری در گستره‌های گوناگون باز می‌دارد... برخی سیاستمداران و روزنامه‌نگاران نامدار امریکا خواستار الگوبرداری از چین در زمینه آموزش شده‌اند!... در چین نیز عبور از سد کنکور که «گائوکائو» نامیده می‌شود آسان نیست ...
ده دلیل برای امید به آینده... ما همیشه داریم علیه زمانِ حال در آرزوی بازگشت به گذشته طلایی می‌اندیشیم... این نزدیک‌بینی تاریخی برای گونه بشر منافع تکاملی دارد و در طول میلیون‌ها سال شکل گرفته است تا خطرات نزدیک بسیار مهم‌تر و جدی‌تر جلوه کنند و باعث هوشیاری انسان برای فرار یا غلبه بر آنها شوند... این مکانیسم تکاملی محمل مناسبی برای سوءاستفاده افراد و گروه‌ها و حکومت‌هایی می‌شود که برای پیشبرد اهداف خود نیاز به ایجاد ترس یا خلق دشمنان و خطرات خارجی دارند ...