زندگی در زندان اوین چه شکلی‌ست؟ زندگیِ در سلول‌های انفردی، در بازداشت‌گاه پنجاه‌ونه، در محبس‌هایی که دستِ هیچ ناظر و قانونی بدان راه ندارد؟ زندگیِ زیر سیطره‌ی بازجوهایی که حداقل نیازهای برای حفظ و استمرار حیاتِ زندانی را گروگانِ فشارِ بیشتر و بیشتر بر او می‌کنند تا او را به سمتی که قرار است از پرونده‌اش، سناریونویسی کنند؛ راه ببرند. در جایی‌که زندگی آدمی در چنگال دغدغه‌ها‌ی اولیه‌ی حیات از نفس می‌افتد.



زندگی در ابعاد محصورِ در طول و درازِ قدِ آدمی، آیا می‌تواند روندِ کاملا طبیعی خود را سیر کند؟ جایی‌که از امکان پیش‌پا افتاده‌ی جابجایی، تحرک، قدم‌زدن بی‌دردسر هم باز می‌ماند. جایی‌که حتی در اندرزگاه‌هایش، تفاوت بند به بندشان، تفاوت در کم و زیادِ به بند کشیدن خودِ زندگی‌ست: بند دویست‌وچهل، بند عمومی، بند انفرادی، بند جوانان، بند کارگری، بند هفت،...

در آن خلاء هستی‌کُشِ سلول‌های تنگ انفرادی چه چیزی می‌تواند جریان پیدا کند؟ آیا آن‌چه که زندگی نامیده می‌شود؛ می‌تواند در سلول‌های تنگ بازداشت‌گاه پنجاه‌ونه هم جریان داشته باشد؟ و اگر تنگِ محصور و محقر و سقفِ کوتاه این سلول‌ها، خشن‌تر از آن است که راه عبور به شوق و ذوق زندگی بدهد؛ در آن‌صورت آن‌چه که در لحظات کِش‌دارِ کُشنده‌ی عمر زندانی بر او خواهد گذشت؛ آیا چیزی شبیه به جان کَندن نخواهد بود؟ شبیه به احتضار؟ احتضاری که بازجوها در هیبت نکیر و منکر بر سرِ زندانی خراب می‌شوند. در هیبتِ کسانی‌که می‌خواهند عذاب دهند. شکنجه کنند.

و شکنجه می‌کنند با انفرادی پشتِ انفرادی. با بازجویی‌های بی‌موقع. با تبعیدِ از این بند به آن بندِ مخوف‌تر. با تبعیدِ از این زندان به زندانی دیگر. با هم‌بند کردنِ با اشرار. با قطع هر نوع تماسِ حتی با زندانی دیگر. با محروم کردنِ دسترسی به هر گونه کتابِ به جز قرآن و مفاتیح.

و بازجو و زندان‌بان و قاضی؛ نه که در جایگاهِ متصدی اجرای قانون؛ که در قامتِ صاحب‌اختیارِ مرگ و زندگی زندانی بر او مسلط می‌شوند. آنان از حقِ ویژه برخوردارند. حقِ به هم ریختنِ هر قاعده و قانون اخلاقی. حقِ ویژه‌ی انهدام دنیای عینی و ذهنی زندانی.
و یک زندانی سیاسی، چگونه می‌تواند زیر این همه فشار دوام بیاورد؟ خود را نبازد؟ ذوق و شوق استمرار حیات را از دست ندهد؟

احمد زیدآبادی باید در قامت یک روزنامه‌نگارِ زندانی این همه را دوام می‌آوُرد. راهی می‌یافت برای زندگی سر کردن با اشرارِ زندانی هم‌بندش، با دعواها و کتک‌کاری‌های معتادها. با "تیزی"ایی که مراوده‌ی مرسوم اشرار بود در جنگ و دعواهاشان؛ و دعوا که بالا می‌گرفت؛ ممکن بود که "تیزی" در دست یکی از آن‌ها بر پیکر دیگری فرود آید. و این خود مسبب آن بود که گذرانِ روز و شبِ بند در احتمالِ وخامت و تنش و تشنج، به برزخ مدام بگذرد.

و فقط که این برزخِ محتمل که نبود؛ باید با حال‌وهوای فحش و بد و بیراهی که زندانیان اشرار، عین آب خوردن نثار هم می‌کردند؛ کنار می‌آمد. راهی می‌یافت برای گریزِ از بند زندانیان خطرناک و جانی. حزم و احتیاط به کار می‌گرفت در کلام و سخن خویش از هم‌بندی‌هایی که حرف‌وحدیث می‌بردند برای زندان‌بان‌ها. یاد می‌گرفت که چگونه با طنابِ داری کنار بیاید که بالای اتاقی، آویزان بود و با دم‌پایی و لباس مندرس به‌جای مانده در همان‌جا معلوم بود که همین چند ساعت پیش‌تر یکی را از این طناب آویزان کرده بودند.

باید با فشار و تنگنای سلول انفرادی طوری کنار می‌آمد که روحیه و توانش را آن‌چنان حفظ می‌کرد؛ که بازجویان به اهداف‌شان که درهم‌شکستن این روحیه بود دست نیابند. ذهن‌اش را و فکرش را ورز می‌داد برای سروکله‌زدن با بازجوهایی که هیچ قصدی جز برای به زانو درآوردنش نداشتند. از قبل باید به رفتار و سکنات‌اش پیش بازجو می‌اندیشید تا تسلیمِ اراده‌ی آن‌ها نشود که بازجو جماعت کسانی نبودند که بشود بدان‌ها اعتماد کرد: "خونسردی یا برخورد تهاجمی و یا انعطاف تاکتیکی". ذهن خودش را باید آماده‌باش نگه می‌داشت که از این میان، ترفند و تدبیری را به کار بگیرد که هم عزت نفس خود را حفظ کرده باشد و هم تحمل باقی این تنگنای نفس‌کُش را ممکن سازد. هرچه بود باید کاری می‌کرد که بازجو را از تسلط بر خود، نااُمید کرده و نزدیکی و قرابت با حریمِ خود را از فکر و ذهن او می‌انداخت. چراکه بازجویان هیچ‌وقت در پی کشفِ جُرم‌اش نبودند. دنیای کاذبی برای او می‎‌ساختند که خود را در قالب منجی‌ و خیرخواه به او بنمایاندند.

و در میان این همه مخمصه و تنگنا، جایی برای زندگی آیا باقی می‌ماند؟ البته که باقی نمی‌ماند و او به اتفاق هم‌بندی‌هایش از پشت نرده‌های آهنی پنجره‌ی نزدیک طبقه‌ی سومِ محل خواب "چرا غ‌ها و بخشی از آمد و رفت خودروها در اتوبان پارک‌وی کنار شهربازی" را تماشا می‌کرد؛ تا شوق زندگی‌ایی را که از دستش دور شده بود را بتواند هم‌چنان در خود زنده نگه دارد. تا در فرداهای در راه، بتواند پسرش را به بغل بگیرد که در آن صبحِ شومی که نیروهای امنیتی به خانه‌اش یورش برده بودند؛ پسرش بالای تراس منتظر مانده بود که پدر وقتی‌که از آن پایین رد می‌شود؛ برای‌اش دستی تکان بدهد. پسری که نمی‌دانست؛ پدر را آن‌صبح زود داشتند می‌بردند زندان اوین.

البته این همه که در «بندی خانه‌ی رنج و رهایی» بر جناب زیدآبادی گذشته است؛ سال‌ها قبل از آن بود که "خدای دهه‌ی شصت" را احیا کرده و ده‌ها هزارنفر را در عرض چند روز روانه‌ی زندان کرده بودند. حتی قبل‌تر از آن‌که حکم شده بود که: «زخمی که با مرهم خوب نشود باید آن را داغ کرد» و از پسِ آن حُکم کذایی، چه‌ها که بر آنان‌که چه در بیرون و چه در درون زندان بودند نگذشت!

و خیلی قبل‌تر از آن‌که حکم رسیده بود که : «هر کاری که لازم است برای متوقف کردن اعتراضات انجام دهید.». و به صرفِ این دستور چه آبان خونینی که در تاریخ این سرزمین ثبت نشد!

و البته قبلِ رخدادهای هشادوهشت، که حتی خودِ زیدآبادی هم این‌چنین بدان اذعان می‌کند که:«آنچه در هفت ماه بازداشت سال هفتادونه بر من گذشت، در مقایسه با دوران بازداشت سال هشتادوهشت کم و بیش به پیک‌نیک شباهت داشت!»

"پیک‌نیکی" که به قرارومدارِ قاضی سعیدمرتضوی و بازجوها می‌چرخید. به قرارو مدارِ کینه‌توزی و دروغ‌گویی و قهر و مَکر. به قرارومداری که جان آدمی را حرمت چندانی قائل نبود. جایی که چشم و گوش و دل فرد به حقیقت باز می‌شد. حقیقتی که زندانی درمی‌یافت، این بود که سعیدمرتضوی حقی ویژه دارد. بازجوها از حق ویژه برخوردارند. حق ویژه‌ای که به آن‌ها این اختیار را می‌داد که تعیین ‌کنند واقعیت چه بوده و چه باید باشد. اصلاً مهم نبود که زندانی چه دیده و چه شنیده است. این بازجو بود که واقعیت را می‌ساخت و این حق ویژه‌ی او بود.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...