شناختی بارور از واقعیت | اعتماد


سوررئالیسم در عالم ادبیات نتوانست نظریه‌ ادبی منسجمی به‌نام خود تدوین کند و به همین علت پاسخ به پرسش‌های منتقد از متن با این رویکرد معمول نیست. از طرفی «مجمع‌الجزایر اوریون» [اثر رویا دستغیب] رمانی است سرشار از صحنه‌ها و ایماژهای سوررئال که تکرارشان دلیلی است بر پرسشی پیشینی: چرا سوررئالیسم؟ کارکرد عناصر سوررئال در متن چیست؟ چه چیزی باعث می‌شود امروز نویسنده‌ای باز سراغ تکنیک‌های سوررئال‌ها برود؟

مجمع‌الجزایر اوریون رویا دستغیب]

اولین مانیفست سوررئالیسم در سال 1924 می‌گوید: «انسان، موجود خیالبافی است و زبان به این خاطر به او داده شده که از آن استفاده سوررئالیستی کند.» سوررئالیست‌ها هنر را تشریح واقعیت نمی‌دانستند بلکه سودای بازنمایی اوج و حضیض جهان پرآشوب درون را در سر داشتند. فروید نیز می‌گوید: «ضمیر ناخودآگاه آرزوها و ترس‌های نهانی خود را در قالب رویا و به‌صورت تصویرهای واضح و صحنه‌های روایی شگفت‌انگیز آشکار می‌سازد که در قیدوبند زندگی ما در عالم بیداری نیستند.» همین رابطه تنگاتنگ سوررئالیسم با افشای دنیای متلاطم درون انسان در قالب وهم و رویا استفاده‌ از عناصر و تکنیک‌های سوررئال را در رمان «مجمع‌الجزایر اوریون» توجیه می‌کند.

مسافر، شخصیت اصلی داستان، انگار سفیر میان واقعیت و رویاست. اولین رویای او را راوی این‌طور تعبیر می‌کند: «خوابی عمیق و شناور در تا‌ریکی اتاق». خواب، رویا و لغزیدن میان وهم و واقعیت او را مدام روی امواج خروشان می‌برد و اعماق دریا. در همین اولین خواب هم مسافر و راوی در اقیانوس بی‌انتها فرو می‌روند و این جریان داشتن و شناور بودن در کل رمان هست و حتی راوی، مجتمعی که مسافر در آن زندگی می‌کند را به آکواریومی تشبیه می‌کند که آدم‌ها مثل ماهی در آن این‌طرف و آن‌طرف می‌روند.

سوررئالیست‌ها آن‌چیزی را تخیل برتر می‌دانند که هستی‌اش زاییده خیال است. صور خیالی که آنچه نیست را هست می‌کند. ایماژهایی که از اعماق ضمیر ناخودآگاه بیرون می‌آیند و رمان پر است از این ایماژهای گاه درخشان: پاشیدن نت‌های همچون قیر پیانو به در و دیوار کافه که همه‌جا سوراخ‌های بزرگ و کوچک ایجاد می‌کند، سنگ‌های کف ساحل که تبدیل می‌شوند به چشم‌های ماهی و نقاشی‌های سالوادور دالی را به یاد می‌آورند؛ حتی در یک جامپ‌کات سوررئال مسافر از پشت میزتحریرش بلند می‌شود و می‌رود سمت کمد و برمی‌گردد پشت میز کافه می‌نشیند! اینها صور خیالی هستند همسو با شعارهای سوررئال‌ها. بونوئل در شلوغی‌های مه ‌68 در خیابان‌های پاریس پس از قریب 40 سال باز شعارهای سوررئالیست‌ها را از زبان دانشجویان می‌شنود: «پرتوان باد تخیل!»، «ممنوعیت موقوف» که همان قانون پانصد و بیست و سوم برادر بزرگ است: «پشت هیچ مرزی متوقف نشوید.»

در تعبیری دیگر که سوررئالیسم را کاویدن سرزمین‌های بکر و دست‌نخورده خویشتن می‌داند، شاید سمت و سویی به سرزمینی دارد که نامش همین مجمع‌الجزایر اوریون باشد. جایی که مسافر مثل اغلب ما مدام از آن فراری است. راوی می‌گوید: «مسافر جاده‌های رفته را بارها و بارها می‌پیماید و از من و جزایر اوریون دور و دورتر می‌شود.» و البته گذشته چیزی نیست که به این سادگی بتوان از آن فرار کرد و این را در تلاش مسافر در خراشیدن و کندن برچسب قرمز روی چمدان می‌توان دید که طبیعتا بی‌نتیجه می‌ماند. مسافر در خواب می‌شنود: «اوریون سرزمینی است تا آدمیان را در انتهای توهمات‌شان در خود نگه دارد.» و می‌گوید: «اوریون از دور و در میان توفان مانند پشت حیوان اساطیری است که انگار در مرز میان خیال و واقعیت به خواب رفته است. » تاکید مداوم بر خیال، بر توهم و البته بر واقعیت. سوررئال‌ها برای گذر از واقعیت موجود دست به دامن واقعیتی دیگر می‌شوند: فراواقعیت. کسی که پا به دنیای سوررئالیسم می‌گذارد قدم در جهان نامکشوف فراواقعیت گذاشته که منظور از آن غیر واقعی نیست بلکه قلب واقعیت است. چیزی که واقعیت موجود را ساخته و سر پا نگه داشته است.

از نظر فروید دنیا مظهر تمایلات ناخودآگاه ما و کشش‌های ناگفته ما است و فرد با کشف رمز آنها به شناخت از خود می‌رسد و برای همین شناخت است که راوی فریاد می‌زند: «برای فراموش کردن باید به‌یاد بیاوری. » روی نقشه‌ای که از دیوار اتاق پیرمرد آویزان است به جای امضا، پروانه‌ای سیاه کشیده شده. پروانه‌ انگار نشانه‌ای است برای همین کشف رمز. مسافر با دیدن «صور فلکی اوریون» که بیرون نقشه و روی کادر سفید دور تابلو نوشته شده ناگهان یاد بهشت گمشده میلتون می‌افتد و به یاد می‌آورد این ترکیب را در آن کتاب هم دیده. در اصطلاحات ادبی صور فلکی اوریون یا جبار مظهر باد و توفان است. در تورات کتاب ایوب باب سی و هشتم آمده: «آیا عقد ثریا می‌بندی یا بندهای جبار می‌گشایی؟»

در رمان می‌خوانیم: «اوریون سرزمینی است که در میان بادهای توفنده به میان دریا پرتاب شده است.» در بخشی از بهشت گمشده میلتون هم آمده: «لژیون‌های سرور شیاطین همچون خزه‌های پراکنده و مواج در آن هنگام که «جبار» (صور فلکی اوریون) با سلاح بادهای خروشان بر کرانه‌های دریای احمر حمله‌ور شود...» و در همین فصل با خاطره شکستن شیشه اتاق پدر و توپی که بال‌های پروانه بنفش روی میز را له می‌کند و مسافر که شلوارش را خیس می‌کند و سیلی‌ای که پدر به مسافر می‌زند انگار مقدمات توفانی را می‌بینیم که در اوریون به راه خواهد افتاد؛ توفان‌هایی که مدام مسافر را بین رویا و واقعیت شناور می‌کنند تا مگر کمکی باشند در شناختش از خود. در معرفت‌شناسی سوررئالیسم تنها یک معرفت وجود دارد: شناختی مبتنی بر پیوند میان واقعیت و رویا یا همان «شناخت بارور واقعیت». آنها عالم رویا را ژرف‌تر از واقعیت می‌دانند همان‌طور که فروید تجلی‌گاه ضمیر ناخودآگاه را رویا و توهم و هنر می‌دانست.

سوررئالیست‌ها رویا دیدن را راهی می‌دانند برای شناخت و نه تفنن ذهن و اثر خود را بازیافت همه نیروی روحی خود می‌دانند که با فرود سرگیجه‌آور در خویشتن به دست می‌آید؛ با روشن ساختن منظم مواضع نهفته و تاریک کردن روزافزون مواضع روشن. البته مسافر می‌کوشد تا به خود حقه بزند. مواضع نهفته را با تکه‌ای ساختگی پر کند و به واقعیت ظاهری زندگی‌اش برسد ولی راوی تذکر می‌دهدمان که اوریون مثل چاقویی تیز در تن مسافر فرو رفته. راوی رویاسازی که سیلان رمان را مدیون او هستیم منشا آشنایی‌زدایی است. موریس بلانشو سوررئالیسم را «شبحی حاضر و ناظر در همه‌جا» می‌داند درست مثل راوی شگفت همین رمان. برادر مرده‌ای که تبدیل می‌شود به گرد خاکستری تیره‌ای از برخورد دو روح، دو جسم، دو برادر. به‌خوبی و به‌خصوص در مورد راوی، خیال‌پردازی‌های بی‌انتهای سوررئالیستی را شاهد هستیم. به‌قول دیوید لاج در سوررئالیسم استعاره‌ها واقعی می‌شوند و دنیای عقل و فهم متعارف گم می‌شود. مثل گم بودن زمان در این دسته آثار. زمان هست ولی انگار گم شده.

لئونورا کارینگتن در داستان سوررئال «سمعک شیپوری» می‌گوید: «همان‌طور که می‌دانیم زمان می‌گذرد ولی اینکه همین شکلی برمی‌گردد یا نه معلوم نیست.» راوی شگفت مجمع‌الجزایر اوریون هم در زمان گم شده و این را بارها می‌گوید: «از زمان عقب افتاده‌ام...»، «زمان مرا جا گذاشته...»، «این کوچه یا متعلق به گذشته است وقتی مغازه‌ها تازه ساخته شده بودند و رونق داشتند یا من در آینده‌ام و مغازه‌ها را بازسازی کرده‌اند...» راوی و کاراکترها در بی‌زمانی هستند و طبیعتا این با شکست زمان در رمان‌های مدرن بسیار تفاوت دارد. ما در زمان جلو و عقب نمی‌رویم؛ در هزارتوی لامکانی هستیم که زمان هروقت می‌خواهد خود را نشان می‌دهد.

پاسخ نهایی به چرایی استفاده از تکنیک‌ها و عناصر سوررئالیستی در رمان «مجمع‌الجزایر اوریون» را شاید بتوان در ارتباط ظریف بین گفته‌های برگسون فیلسوف و بونوئل فیلمساز یافت. برگسون جهان رویا را در مقابل دنیای واقعیت عملی می‌داند که در آن محرک فرد سود آنی و فایده است. از نظر او اگر ما خودمان را از این دنیا جدا کنیم به جهانی از صور خیال و خاطرات سرکوفته منتقل می‌شویم. لوییس بونوئل هم در کتاب با آخرین نفسهایم می‌گوید: «مهم‌ترین درسی که از سوررئالیسم برایم مانده امکان نفوذ آزادانه به اعماق وجود است. دعوت به پدیده‌های ابهام‌آمیز غیرعقلانی و رفتن به سوی همه امیال و اضطراب‌هایی که از ژرفای نهاد آدمی برمی‌خیزد.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...