آنجا که سنجدبُنان تلخ می‌رویند، انجیربُنان شیرین به بار نمی‌نشیند و میوه نخواهند داد (کُمدی الهی،بخش دوزخ، دانته)

«باجی»، گردایه‌ دوازده داستان کوتاه است که هر داستان به نام زنی است که محوریت اصلی آن داستان گرد شخصیت او می‌گردد اما قصه هر دوازده داستان از نظر مکانی در یک روستا و یا حوالی آن رخ می‌دهد، قصه‌ها شخصیت‌ها و مکان‌های مشترکی دارند که مهمترین آنها شخصیت باجی و مکانی به نام سرچشمه است.

باجی نعمت مرادی

اگر بخواهیم نگاهی به ساختار کتاب در هر داستان بیاندازیم و در ادامه به ساختار فراگشت روایی کتاب نگاهی کنیم، باید بگویم که چندین داستان بسیار خوب هستند و به تنهایی قصه‌ایی شیوا و جذاب دارند اما چندین داستان هم هستند که قصه‌گویی ناقصی دارند و این داستان‌ها را می‌توان در شکل گیری روند کتاب موثر دانست. پس‌زمینه‌ ترس و دلهره‌ای در داستان‌ها وجود دارد که ذهن و خاطر خواننده را تحت تاثیر خود قرار می‌دهد، فضایی مرموز که مجاب می‌کند داستان بعدی را بخوانیم و هر لحظه منتظر گشودن راز این فضای مسحورکننده باشیم. اتفاقی که تنها در داستان آخر رخ می‌دهد و به گمان نگارنده بهترین فصل کتاب است. اما سراغ تک تک داستان‌ها که برویم، بیشتر ترجیح می‌دهم به‌جای واژه داستان از واژه قصه استفاده کنم چرا که به‌جز دو داستان مشی خانم و کوکب مابقی بیشتر به یک قصه یا روایت عامیانه می‌مانند که اهالی روستایی برای هم تعریف می‌کنند. قصه‌ای که تنها بخش یا برشی از یک داستان اصلی است. داستان کوکب مستقل‌تر از بقیه داستان‌هاست است اما همین مستقل بودنش به‌علت آن است که تنها قرار است ربطی باشد برای شاکله کل کتاب. گویی به اجبار این‌گونه رفتار شده است. داستان آخر اما فرم بسیار خوبی دارد و قرار گرفتنش به عنوان فصل انتهایی توانسته است خواننده را به نقطه پایان دلچسبی برساند. سرگذشت استوار و رازگشایی بخشی از کتاب در دل این داستان بسیار خوب شکل می‌گیرد.

زبان نگارشی داستان ترکیبی از زبان ساده داستان‌نویسی امروز و گفتگوهایی به زبان محلی است. آنجا که نویسنده خود سخن می‌گوید زبان پیچیده‌ای ندارد. جمله‌ها و عبارت‌ها بسیار ساده و البته کامل و درست هستند، ایجاز در کلام و عدم توصیف حول محورهای شخصیتی و مکانی هرچند سبب شده است که نویسنده بتواند داستانش را سریع پیش ببرد اما در شکل دادن به شخصیت‌ها و فضای مرموز و اتفاق‌های عجیب، خواننده را دچار مشکل می‌کند. متن خلاف محتوای قصه‌ها، محافظه کارانه نوشته شده است. شاید نویسنده خواسته است تمرکز خود و خواننده را آسان‌تر در مسیر قصه‌ها پیش ببرد. در داستان‌های ابتدایی این‌مساله حس نمی‌شود چرا که خواننده به‌تازگی به فضای کتاب وارد شده است اما در ادامه به علت تعدد شخصیت‌ها و اتفاق‌های غریب، خواننده با دلزدگی و به دیده تکرار به این تعلیقی که می‌توانست بسیار شگفت آور و جذابتر باشد، نگاه می‌کند. بخش مهمی از قصه‌ها اما به گویش اهالی روستا است. گویش اهالی روستا ترکیبی از گویش محلی و گوش رسمی است. نویسنده تلاش کرده است که هر دو را در کنار هم پیش ببرد تا گویش محلی در کتاب بتواند نقش خود را ایفا کند و در کنار آن همه خواننده‌ها نیز بتوانند گفتگوها را درک کنند. حداقل برداشت نگارنده این کلام چنین است. این نگاه محافظه کارانه موفق بوده است اما اگر نویسنده می‌توانست با گویش محلی و ترفندهای نویسندگی‌اش این‌امر را میسر کند قدم به مراتب بهتری برداشته بود.

داستان نخست «گل‌خنان» گویی داستانی است که می‌خواهد ما را به فضای کتاب وارد کند اما این وظیفه را داستان دوم و سوم در کنار هم انجام داده‌اند. داستان اول به نظر بنده نیاز به بازنویسی دارد. جمله‌های کوتاه و گسست‌های روایی و تغییر گنگ شخصیت‌ها در حالی که هنوز صفحه‌های نخست کتاب را ورق می‌زنیم سبب شده است که داستان اول نتواند موفق باشد. شاید تنها نقطه قوت آن مرموز بودن اتفاقی است که در آخر داستان می‌افتد. اما داستان‌های بعدی توانسته‌اند جور داستان نخست را بکشند و همان‌طور که پیش‌تر گفتم داستان آخر سرآمد داستان‌هاست.

«باجی» کتابی است که تلاش می‌کند بخشی از جهان خرافی را به‌شکلی گزنده و بدون پیش داوری به چالش بکشد و در این امر موفق بوده است. بخش‌های خرافی بسیار مرموز و تاثیرگذار هستند و می‌توانند در دل خواننده دلهره‌ای ایجاد کنند که بیشتر در داستان‌های سورئال و یا قصه‌های محلی آن‌ها را می‌خوانیم اما نویسنده از این‌مساله به‌عنوان ابزاری استفاده کرده که بتواند حقیقت را بر واقعیتی که منتظر آن هستیم، غالب کند.

شخصیت باجی تنها شخصیتی است که می‌توان گفت در کتاب پرداخت شده است. یعنی با شخصیتی رویارو هستیم که هم خود سرمنزل خرافات است هم مقصد تمام خرافه‌ها. حضور باجی بر تمام اشخاصی که در کتاب حضور دارند گسترده شده و سایه افکنده است؛ به‌جز راوی در داستان کوکب و استوار که برای اولین بار در داستان آخر او را به درستی می‌شناسیم. کدخدا بیشتر از هرکس تحت تاثیر باجی است. باجی از اهالی روستا است هرچند از طایفه آنها نیست، هیچ‌کس او را به درستی نمی‌شناسد، برای او احترامی در جامعه کوچکشان قائل نیستند اما به سبب هاله مرموزی که در رفتارها و گفتارهای اوست با داستان‌هایی غریب حریمی خاص به دور او کشیده‌اند. جهلی که مردمان روستا را از حقیقت‌ها دور کرده است. در بخشی از کتاب گفته می‌شود سرچشمه‌ای که مکان تطهیر است خود سرآغاز تمام خون‌های ریخته شده است. داستان آخر گره اصلی داستان را باز می‌کند و گره‌های دیگر را رها می‌کند تا سرنوشتی شجاعانه برای کتاب باشد چنانچه نگارشی کتابی اینچنین خود حرکتی شجاعانه و قابل تحسین است.


[مجموعه‌داستان «باجی» نوشته نعمت مرادی به‌تازگی توسط نشر هشت به چاپ سوم رسیده است.]

................ هر روز با کتاب ...............

اگرچه زندان نقطه‌ی توقفی چهارساله در مسیر نویسندگی‌اش گذاشت اما هاول شور نوشتن را در خود زنده نگه داشت و پس از آزادی با قدرت مضاعفی به سراغ‌اش رفت... بورژوا زیستن در کشوری کمونیست موهبتی است که به او مجال دیدن دنیا از پایین را بخشیده است... نویسندگی از منظر او راهی است که شتاب و مطلق‌گرایی را برنمی‌تابد... اسیر سرخوردگی‌ها نمی‌شود و خطر طرد و شماتت مخاطبین را می‌پذیرد ...
تمام دکترهای خوب یا اعدام شده‌اند یا تبعید! دکتر خوب در مسکو نداریم... رهبر بزرگ با کالبدی بی جان و شلواری خیس در گوشه ای افتاده است... اعضای کمیته‌ی رهبری حزب مخصوصا «نیکیتا خروشچف» و «بریا» رئیس پلیس مخفی در حال دسیسه چینی برای جانشینی و یارگیری و زیرآب‌زنی... در حالی‌که هواپیمای حامل تیم ملی هاکی سقوط کرده است؛ پسر استالین و مدیر تیم‌های ملی می‌گوید: هیچ هواپیمایی سقوط نکرده! اصولا هواپیماهای شوروی سقوط نمی‌کنند... ...
تلفیق شیطنت‌های طنزآمیز و توضیحات داده شده، که گاهی خنده‌دارتر از آن هستند‌ که‌ درست باشند، اسنیکت را بلافاصله از نقش راوی سنتی و تعلیم دهنده‌ در اکثر کتاب‌های ادبیات کودکان کنار می‌گذارد... سانی می‌گوید‌: «گودو»! اسنیکت‌ این کلمه را این طور تفسیر می‌کند: «ما نه می‌دونیم کجا می‌خوایم‌ بریم‌ نه‌ می‌دونیم چه جوری باید بریم.» کلمه‌ی «گودو» ارجاعی است به نمایشنامه‌ی «در انتظار‌ گودو‌»... ...
پول زمانی به نحو احسن به انجام معاملات کمک می‌کند که عواطف هیچ نقشی در روابط نداشته باشند... برای خصلت کاملا پویای جهان، نمادی چشمگیرتر از پول نمی‌توان یافت... پول هیچ‌گاه دست کسی نمی‌ماند. پول اگر از حرکت بازایستد دیگر در مقام پول ارزش و معنای خاصی نخواهد داشت... من فقط به شرطی می‌توانم میل خود را برآورم که قادر باشم - دست‌کم تا حدی- میل دیگری را برآورم: زایش ارزش از روح مبادله ...
در مرز ایالت ترانسیلوانیا، قلعه وحشتناک کنت دراکولا قرار دارد... شب‌ها از گورش برخاسته و به دنبال طعمه‌هایش می‌گردد... در نور مهتاب به سراغ لوسی جوان می‌آید و پس از نوشیدن خونش، به‌شکل یک‌خفاش فرار می‌کند... این‌زنان شیطانی به چشم ون‌هلسینگ یکی از یکی زیباتر می‌آیند... فیلسوف، متخصص علوم ماوراءالطبیعه و یک مسیحی دوآتشه است... یکی از مشهورترین رمان‌های وحشت در جهان است که برای اولین‌ بار در ۱۸۹۷ منتشر شد ...