داستان حیرانی یک هنرمند | اعتماد


انتشارات مروارید نخستین رمان انسیه ملکان را با عنوان «کسی در میان شما» روانه بازار کتاب کرده است. رمانی که نویسنده آن تالیفش را مانند نخستین مجموعه داستانش وامدار استفاده از نکاتی می‌داند که جمال میرصادقی درباره داستان نویسی به وی آموخته است. ملکان در مورد کتابش گفته است: من برای نوشتن این کتاب دو سال ارتباط فکری‌ام را با جامعه ادبی پیرامونم قطع کردم و تنها روی نوشتن این اثر متمرکز شدم. وی تاکید کرده است: رمان «کسی در میان شما» داستانی است که در آن عشق به جای تراژدی داستانی تازه دارد و تقابل آن و هنر به ایجاد نوعی نوآوری در اثر مبدل شده است.

انسیه ملکان کسی در میان شما

راوی داستان را با توصیف حالت خود آغاز می‌کند، این شرح عمل و کار راوی در همان ابتدا حال وهوا و فضای زندگی راوی را نابسامان و معلق جلوه می‌دهد. اینکه راوی در زمان حال یا گذشته است کجا واقعی و کجا ذهنی است، گاهی مرزهایی نامحسوس هستند.

راوی با استفاده از تک‌گویی درونی غیرمستقیم که همپای تک‌گویی درونی شخصیت حرکت می‌کند و با استفاده از ضمیردوم شخص که به صورت منفصل است، ذهنیات خود را به خواننده منتقل می‌کند که در این جریان حسی از بودن را نیز برای مخاطب القا می‌کند.
برخی منتقدان این شیوه را مترادف با جریان سیال ذهن به کار می‌برند و برخی دیگر می‌گویند این تکنیک برای ارایه محتویات ذهن در داستان‌های سیال ذهن است.

داستان کسی درمیان شما داستانی غیرخطی است که گذشته وحال وگاهی آینده درهم آمیخته شده‌اند، ذهنیات راوی نیزمغشوش و تکه پاره است. در بسیاری از لحظات مرور گذشته وحال، راوی با توصیف شخص و مکان که جنبه‌ای نمادین دارد می‌خواهد شخصیت خود را برای مخاطب به طور غیرمستقیم نشان دهد. وی هنرمندی افسرده ومردم گریز شده است. بارها از دختربچه‌ای نام می‌برد که یا نگرانش است یا در تابلو به او نگاه می‌کند. دختر کودکی راوی است که با دیدن مکان چیزهایی به ذهنش می‌رسد، صدای خنده و دویدن و عروسک هم نشانی از شادی او در آن زمان است. «دختر کوچولو نیفتی توی آب» (ص9) «دخترتون داره توی باغ دور استخر میچرخه»، «صدای خنده دختربچه از پله می‌آید، می‌دود از کنارم رد می‌شود»

راوی با وهم و خیال یک ساختار نا متوالی از زمان را نشان می‌دهد. افرادی که دارای افسردگی هستند ممکن است صداهایی بشنوند، آنها لزوما افراد شیزوفرنی نیستند، ممکن است در اثر یک بیماری جسمی و یا استفاده از دارو دچار آن شده باشند. راوی از صدای میخ در سرش شاکی است. «هنوز صدای دلر و میخ را می‌شنوم... از بس که میخ کوبیدی» (ص16) «میخ بکوب همه دیوارها را سوراخ سوراخ کردی»، «تو مدام میخ بکوبی بالای سرم... آن صدای زنگ تلفنت که مدام مثل میخ فرو می‌رود در شقیقه‌ام» (ص21)

وی فیلم می‌بیند و مطالعه هم داشته است، او از رمان‌های میلان کوندرا نام می‌برد. کوندرا اهل چک بوده و در فرانسه زندگی می‌کند، نامی آشناست. راوی چند رمان وی را تلفیق واقعیت خود می‌کند، مثل «خنده و فراموشی»، «جاودانگی»، «شوخی» و «بار هستی». در همه این داستان‌ها فضایی فلسفی حاکم است اما رمان شوخی طرفدار زیاد دارد، سرنوشت دختری است که با یک شوخی زندگی‌اش دگرگون می‌شود، فضای داستان عاشقانه و فلسفی است. شاید به زندگی وی بسیار شبیه و نزدیک است که وصفش را تطبیق می‌دهد.

راوی که هنرمند است حالا دگرگون شده است، او تنها زندگی می‌کند. نمونه‌هایی را که نشان از دگرگونی و پریشانی وی دارند نام می‌بریم؛ بادی که شبیه توفان است پنجره را باز می‌کند و پرده دایم به دیوار کوبیده می‌شود. کلاه آباژور می‌افتد، وسایل روی میز پایین می‌ریزند و او غالبا سردش است. «این پرده دست‌بردار نیست آنقدر خودت را به در و دیوار بکوب تا خسته شوی.»

وقتی راوی هنرمند است پس روحیه حساس وشکننده نیز جزیی از وجودش است. او از مجسمه ونوس نام می‌برد، مجسمه ونوس در فرهنگ یونان الهه زیبایی وعشق است ولی این مجسمه می‌شکند وتکه تکه می‌شود، به طور نمادین اشاره به وجودش می‌کند. «مجسمه ونوس یادگاری به مجسمه نگاه می‌کنم وبدن تکه تکه شده‌اش که زیر پنجره چیدم..» (ص106) این همه حیرانی در اثر کدام اتفاق است؟

راوی به زلزله بم اشاره می‌کند، زلزله‌ای که در تاریخ کشورثبت شد. هم خرابی گسترده و هم کشتار زیادی داشت، ارگ تاریخی بم هم ویران شد. وی به همراه مردی که دوستش داشته و هنرمند عکاس هم بوده به آنجا سفر می‌کند، او نیز عکاسی را یاد گرفته و عکس می‌گیرد. اما اینجا نیز راوی با ترسیم مکان و اتفاق عظیم زلزله به ما غیرمستقیم می‌گوید که عشق و عاشقی و یک اتفاق پیش‌بینی نشده دلیل این همه حیرانی است، چیزهایی که در گذشته ساخته در اثر اتفاق که اشاره به زلزله دارد خراب می‌شود. در ادامه او به گفت‌وگوی هملت وافیلیا اشاره می‌کند و اینکه اسم عشقش را نیز هملت گذاشته است. «افیلیا: پس من سخت فریب خوردم. هملت: اگر می‌خواهی ازدواج کنی بر مرد احمقی شوهر کن، مردان عاقل زن نمی‌گیرند...» (ص85). راوی غیرمستقیم اشاره می‌کند زیرا فرد هنرمند و نویسنده اهل مطالعه دایم اتفاقات زندگی‌اش را با آنچه خوانده و دیده تطبیق می‌دهد. سرخوردگی ناشی از عشق وی را خانه‌نشین کرده است. «دست‌هایت همیشه گرم بود، دستکش‌هایت را دادی به من... یادت هست دنبالت دویدم...» (ص124)

درجایی دیگر وی اشاره به ساعت نقاشی سالوادور دالی می‌کند. در جای دیگر ساعت بدون عقربه می‌بیند و در نهایت زمان را نمی‌داند. فروید می‌گوید؛ رویا وخیال در ساحتی از ذهن ما شکل می‌گیرد که زمان مکانیکی و مستمر یا متوالی از کار می‌افتد و سیلان ذهن جای آن را پر می‌کند، طوری‌که گذشته و حال در هم ادغام می‌شود و تمایزی بین آن نمی‌توان گذاشت. «من حساب زمان را از دست داده‌ام و دیگرهیچ چیز نمی‌تواند آن را به من بازگرداند.» (ص125). «پیرزن در گرما مانند ساعت نقاشی سالوادور دالی روی نیمکت کش آمده و پایین می‌ریزد.» (ص114)

اما خانم هاویشام که از لحظات ابتدایی گاه و بیگاه با راوی است. راوی او را شخصیتی منطبق با واقعیت زندگی‌اش نشان می‌دهد. چارلز دیکنز در رمان آرزوهای بزرگ خانم هاویشام را دختر ترشیده‌ای که نامزدش او را در روز عروسی ترک کرده است به تصویر می‌کشد، او در خانه‌ای بسیار لوکس و زیبا اما کهنه و متروکه با دختری که به فرزندی گرفته زندگی می‌کند. دختر نیز مانند او سرد و بی‌روح است چنان که گویی هر دو شبیه مردگانند تا انسان‌های زنده.

خانم هاویشام نمادی از دلشکستگی و انتظار راوی است. او خود را مانند هاویشام می‌بیند. در خانه به مرور خاطرات نشسته و نمی‌دانی دیگر چه کسان دیگری هم او را شکسته‌اند. در میان این همه حیرانی و ضعف خانم هاویشام او را نصیحت می‌کند که بیرون برو مثل قبل رژ لب بزن و... هاویشام به او شربت می‌دهد، که البته هاویشام دیکنز خودخواه بود، این نقطه مقابل هاویشام راوی است. در اینجا گمان می‌رود هاویشام آینده وی باشد، در حقیقت او تصویری از آینده را به ما نشان می‌دهد طوری‌که خود بر آینده‌اش اشراف دارد.

نکته حایز اهمیت داستان آناهیتا است. به راستی اوکیست؟

راوی که نامش رزیتا است با آناهیتا که غیبش زده مدام حرف می‌زند. آناهیتا که در ایران باستان سمبل بانوی آب و پاکی است، در اینجا نشانگر درون راوی است. در حقیقت او اسم وجودش را آناهیتا گذاشته است. آناهیتا که نقاش است و در گالری نمی‌تواند در مقابل یک مرد جوابی دهد، «آناهیتا نمی‌شنوم چه می‌گویی بگو متشکرم آقای محترم... در هر حال درکتان نمی‌کنم و...» (ص111) در نهایت رزیتا با گذاشتن بوم روی سه‌پایه و چیدن رنگ‌ها از روشن به تیره نشان می‌دهد که نقاشی‌ها، گالری وغیره از آن راوی است نه کس دیگر. «در آینه به خودم نگاه می‌کنم می‌دانی آناهیتا زمان ما را تکه تکه می‌کند... می‌دانم جاهایی سرجایش نیست خالیست یا ساختگی کاش می‌شد به گذشته رفت وتکه‌های جا مانده را پیدا کرد.»

اما لازم به یادآوری است که راوی اختلال دوشخصیتی ندارد، زیرا آناهیتا هویتی مجزا ندارد، دوم در به یاد آوردن اطلاعات شخصی ناتوان نیست ومهم‌تر اینکه ماهیت رفتاری آناهیتا متفاوت نیست. راوی در اثر آسیب رابطه عشقی این‌چنین است. وی که در پایان مشخص می‌کند با مردی که اسمش را هملت گذاشته و القای رفتن او از کشور را می‌دهد، هنوز در ارتباط مجازی است. در نهایت کامپیوتر خاموش نشانی از تاریکی و قطع رابطه است. «کاش یک صورتک پیدا می‌شد که مغزش متلاشی شده باشد تا برایت بفرستم.»، «چراغ چت را خاموش می‌کنم روی ضربدر بالای صفحه کلیک می‌کنم... نور صفحه کامپیوتر خاموش می‌شود.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...