خدایان جهان اساطیری | الف


هیوبرت دریفوس [Hubert Dreyfus] را بیش از هر چیز به عنوان یکی از بزرگ‌ترین فیلسوفان معاصرِ شارح و منتقد نظریات هایدگر می‌شناسند. اما او در ادبیات نیز گام‌هایی بلند برداشته و توانسته در سایه‌ی فلسفه، پدیدارشناسی و اگزیستانسیالیسم به خوانش‌هایی تازه از متون کهن برسد که از آن جمله می‌توان به مجموعه‌ی روایت‌هایش درباره‌ی آثار هومر اشاره کرد که یکی از شاخص‌ترین آن‌ها اودیسه است.

خلاصه زئوس غریبه‌نواز زانیار ابراهیمی

کتاب «زئوس غریبه‌نواز» به شرح همین نگاه دریفوس از منظری متفاوت به اودیسه می‌پردازد. زانیار ابراهیمی کوشیده رویکرد فلسفی و انسان‌شناسانه‌ی دریفوس را به این متن باستانی برای مخاطب ایرانی واکاوی کند؛ کوششی که پیش از این صرف تبیین آراء دریفوس درباره‌ی آثار دیگری از جمله برادران کارامازوفِ فئودور داستایوفسکی، موبی‌دیکِ هرمان ملویل و ترس و لرزِ کی‌یر کگور شده است.

آن‌چه در اولویت توضیحات مؤلف قرار می‌گیرد، دلیل گزینش اودیسه از منظر دریفوس است. در مقایسه با کمدی الهی که دریفوس شرحی پرتفصیل بر آن داشته و آن را تجلی‌گاه وحدانیت خوانده، اودیسه جلوه‌گر مفهوم چندخدایی است. مؤلف و دریفوس بر این نکته با هم اتفاق نظر دارند که در جهانی چندخدایی، چنان که در موبی‌دیک نیز این مسأله رخ می‌دهد، خدایان مشابه همان حالات وجودی که در انسان می‌توان یافت، بر همه‌ی امور حاکم هستند. این مسأله چنان اهمیتی دارد که فصل اول کتاب با عنوان «خدای هزار چهره» به آن اختصاص یافته و نویسنده کوشیده وجوه مختلف قدرت لایزالی را که نقش خدایی در اودیسه ایفا می‌کند به مخاطب عرضه نماید.

بخش دوم کتاب به گذارهای وجودیِ تلماک اختصاص دارد و با تمرکز بر این شخصیت اسطوره‌ای به واکاوی هستی‌شناسانه‌ی وقایعی می‌پردازد که در غیاب اولیس رخ می‌دهد و نوعی سیرو سلوک متفاوت از منظر خدایانی متفاوت را رقم می‌زند. آن‌چه در این میان اهمیتی ویژه می‌یابد تلاش‌های آتنه و تلماک برای کمک به اولیس است. در این‌جا آتنه نقشی هشداردهنده دارد و با نیروی آگاهی خویش خدایان و نیز تلماک را به خطیر بودن موقعیت متوجه می‌سازد. از منظر دریفوس اما، حتی فارغ از آگاهی‌بخشی آتنه، تلماک در مرحله‌ی گذار از کودکی و غفلت قرار گرفته و یکی از بزرگ‌ترین مسئولیت‌های زندگی‌اش را پیش روی خویش می‌بیند که برای او راهی جز مواجهه با آن باقی نمی‌گذارد.

در بخش سوم و از میان مباحثاتی که درباره‌ی تروا و وقایع حول آن شکل می‌گیرد و در خلال رویارویی تلماک و آتنه به‌عنوان مانتور در این سفر، با نستور و همراهان‌اش، اخلاق وجودی است که در تمرکز نگاه ریزبین دریفوس قرار می‌گیرد. در خلال بحث‌های نستور و تلماک، بسیاری از چهره‌های درگیر در تروا مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرند و به مباحث اخلاق وجودی در اودیسه رنگ و مسیر تازه‌ای می‌بخشند. اما آن‌چه نهایتاً مورد واکاوی قرار می‌گیرد ارتباط اخلاق وجودی و تمامی مباحث پیرامونی آن با مسأله نیهیلیسم است. گویی آن‌چه هر رفتار و رویکردی را از جانب شخصیت‌های اودیسه رقم می‌زند و مورد تعمق قرار می‌گیرد، باید پیش از هر چیز از صافی این قیاس تحلیلی عبور کند.

در بخش چهارم مؤلف به بررسی سرودهایی از اودیسه می‌پردازد که در آن اولیس شرح سفرهای خویش را با آلسینئوس گفته است. در این قسمت هم همچنان نقش تک تک خدایان از زیر نگاه موشکاف دریفوس پوشیده نمی‌ماند و او و به تبع آن مؤلف کتاب حاضر با اشاراتی مستقیم از متن، ابعاد وجودی هر یک از شخصیت‌های این مجموعه را شرح می‌دهند. در این میان اما اعترافات صریح اولیس پرده از ویژگی‌های خاص روانکاوانه‌ی او برمی‌دارد و به شکلی مفصل به طبقه‌بندی و تحلیل مستند آن‌ها پرداخته می‌شود.

آخرین بخش به رویارویی اولیس و تلماک اختصاص دارد؛ دیداری که در هاله‌ای آمیخته با هوشیاری و ناآگاهی صورت می‌گیرد. شاید برجسته‌ترین نکته‌ی این واقعه تقابلی باشد که میان دو شکل متفاوت از یک وجود شکل می‌گیرد و از آن به روبه‌رو شدن دو وجه مختلف و متضاد از آگاهی وجودی یاد می‌شود. نقل قول‌هایی که از تلماک و اولیس می‌شود به تکمیل این بحث بسیار کمک می‌کند. گویی این دو وجه از آگاهی متفاوت انسانی در برابر هم قرار گرفته‌اند تا دغدغه‌های فلسفی بنیادینی را با یکدیگر در میان بگذارند و مخاطب از خلال گفت‌وگوشان، به رویکرد هستی‌شناسانه‌ی هومر در داستان اولیس پی ببرد.

اما آن‌چه شالوده‌ی کتاب را می‌سازد، واکاوی فلسفه‌ی وجودی خدایان در اودیسه است. از رهگذر این واکاوی چندرشته‌ای، پرسش‌های اساسیِ انسان‌شناسانه مطرح می‌شود و مفاهیم و پدیده‌های اخلاقی مورد چالش و نقد قرار می‌گیرد. این کاری است که دریفوس نه تنها به عنوان یک فیلسوف و منتقد بلکه حتی در مقام یک مخاطب حرفه‌ای ادبیات به طیف گسترده‌ی خوانندگان‌اش عرضه می‌کند. گرچه مباحثی که او مطرح می‌کند، اغلب نقبی تازه به دنیای فلسفه و انسان‌شناسی می‌زنند و ممکن است به نظر برای عامه‌ی مخاطبان دشوار بیاید، اما او می‌کوشد تبیین هر نظریه‌ای را با مثالی عینی از متن و قصه‌های آن همراه سازد و برای هر موضوعی چندین اشاره به بخش‌های مختلف اودیسه داشته باشد و این کوشش او از سنگینی و سختی فهم نظریاتش می‌کاهد و برای اغلب خوانندگان جذاب‌تر و فهم‌پذیرترش می‌کند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...