سر در ابر، پا بر زمین | اعتماد


داستان ایرانی در دهه 80 گرایش عجیبی به بهره‌گیری از پتانسیل‌های سینما در روایت پیدا کرد و این گرایش تا ‌حدی پیش‌رفت که نگرش روایی داستان در این بین مغفول ماند. استفاده از پتانسیل‌های موجود در دیگر هنرها و رشته‌ها و پیوندشان با هم اجتناب‌ناپذیر و در تقویت جهان‌بینی هنرمند لازم است، اما به شرط آنکه در این بین خودِ رشته اصلی از اهدافش وا نماند و استفاده از ویژگی‌های دیگر رشته‌ها منجر به درانداختن روشی نو شود.

سارق چیزهای بی‌ارزش پیام ناصر

یکی از رشته‌هایی که از دیرباز پیوند نزدیکی با ادبیات داشته، فلسفه است. نویسندگانی چون دنی دیدرو، داستایوفسکی، میلان کوندرا، فرانتس کافکا، هرمان هسه و... در آثار خویش این نوع اندیشیدگی را متبلور ساخته‌اند. ادبیات دهه 80 ادبیاتی وحشت‌زده از انضمام بود. نویسنده نه چندان باهوشِ این ادبیات، به دلیل غنای اندک اگر به سمت هر نوعی از اندیشیدگی گرایش می‌یافت به دامن شعار می‌افتاد و نویسنده تیزهوش با آگاهی بر ناتوانی خویش در انضمام و اندیشیدگی،
به ‌کل از پرداخت به این زمینه دست می‌کشید و روایتی ساده را از نگاه دوربینی ثابت بر سه‌پایه ارایه می‌داد. به همین دلیل ما با ادبیاتی رو به‌رو شدیم که دنبال چالش در هیچ حوزه‌ای نبود؛ ادبیات بزدل «آسه‌برو آسه‌بیا».

ادبیات در ساحت مدرن بی‌شک ادبیاتی تعلیمی نیست، اما آیا می‌توان ادعا کرد که این نوشتار باید به سمتی پیش رود که هیچ‌چیز به خواننده افزون نکند؟!
مطمئنا پاسخ منفی خواهد بود و حداقل نتیجه‌ای که انتظار می‌رود بعد از خواندن کتابی 150 صفحه‌ای به دست ‌آید جرقه سوالی در ذهن مخاطب است یا پدید آوردن شکی یا دیدگاه تازه‌ای که در جهان ما گشایش یابد، اگر نه اینکه گرهی از گره‌های گوناگون ذهنی‌مان بگشاید.

تجربه ادبیات شعارزده و در ادامه این روند، ادبیات جنگ، همه و همه ترسی را در دل نویسندگان دهه 80 به وجود آورد که پرداختن به موضوعات سیاسی، اجتماعی و البته فلسفی و هستی‌شناسانه و به طور کلی هر نوع اندیشیدگی و انضمام در ورای داستان‌نویسی کار را به سمت شعار پیش خواهد برد و ذات هنری اثر را خواهد کاست. از طرف دیگر مطالعه ناقص نقد نوی فرانسوی به صورت تک‌گزاره‌هایی از اندیشمندان این تفکر، باعث درک غلط از پدیده هنر برای هنر شد که دستاورد آن جز داستان‌های گزارشی از وقایع روزانه زندگی آپارتمانی قشر متوسط نبود.

ورود فلسفه به داستان از دیدگاه بعضی نشان از ضعف ادبیات در بیان کامل برخی نگرش‌ها دارد و از نگاه برخی چربش و آزادی عمل ادبیات نسبت به فلسفه است که باعث می‌شود بتواند از پتانسیل‌های دیگر رشته‌ها نیز بهره جوید: اما مساله اصلی بدون شک این خواهد بود که هر کدام از اینها را باید در جایگاه خود بررسی کرد. مطمئنا نگرش ادبیات با فلسفه و نحوه بیان این دو متفاوت است و در پاسخ گروه اول همین که ادبیات هیچگاه در پی حل مشکلات و گره‌های اصیل هستی نیست و فلسفه نیز هیچگاه عهده‌دار وظایف ادبیات نیست.
استفاده این دو رشته از پتانسیل‌های موجود یکدیگر نیز شبیه به رابطه سینما و ادبیات است و این‌ها نشان از برتری هیچ‌کدام از رشته‌ها بر دیگری نیست.

زنان در «سارق چیزهای بی‌ارزش»
زنان در این رمان جایگاهی بدیع یافته‌ و از زیر سایه «زن اثیری» و «زن لکاته» که سال‌ها در ادبیاتِ پس از «بوف کور» رواج داشت، فاصله گرفته‌اند. دختر 12 ساله‌ای به نام «یاسمین» که به بلوغ رسیدن، پا گذاشتنش به دنیای زنانه و درگیری‌اش با مسائل بزرگسالی همزمان با شروع رمان است، زن طبقه دوم که در 30 سالگی است و مادر 45 ساله یاسمین؛ این سه زن نمایندگان سه نسل از زن ایرانی هستند که هرکدام در نقطه‌ای از بلوغ زندگانی خویش قرار دارند و به نوعی درگیر با نقاط عطف زندگی خویش. ابتدای بلوغ، اوج جوانی و شعف، سپس در آستانه میانسالگی. در کنار هر سه زنِ این داستان عدم وجود مرد را چه به عنوان شوهر و چه به عنوان پدر مشاهده می‌کنیم. یاسمین از داشتن پدر در عنفوان کودکی محروم شده، مادرش گیتی بالطبع شوهرش را سال‌هاست از دست داده و زن همسایه طبقه دوم نیز به تنهایی و با گربه‌اش زندگی می‌کند.
هیچ کدام از این سه شخصیتِ زن، کاراکترهایی منفعل نبوده و با وجود اندوه و شکست در پی گشایشِ روزن امیدی در زندگی خویش هستند و این امر موجب معرفی انسان مدرن است. انسانی که کم‌کم بعد از دهه 60 میلادی و به خصوص 1968 در ادبیات داستانی ظهور کرد و با وجود سرخوردگی‌ها و تنهایی‌هایش در دوره مدرن، با وجود تنش‌های سیاسی، اجتماعی و وقوع اتفاقاتی مثل جنگ باز در پی یافتن کوره‌راهی برای فرار به سمت نجات بود. این نوع ادبیات تولید‌کننده شخصیت‌هایی مثل هولدن کالفیلد در داستان‌نویسی و تراویس بیکل در سینما بوده است.

زندگی، عشق، مرگ!
«سارق چیزهای بی ارزش» دومین کتاب و نخستین رمان (داستان بلند) پیام ناصر است. در مجموعه داستان «بهت‌زدگی» نیز او نوعی اندیشیدگی در داستان کوتاه را به خوبی نمایان کرده بود و حال برخوردش با این مساله در طول رمان تازه‌اش که توسط نشر مرکز منتشر شده به خوبی این نگرش را وارد ساحت رمان کرده است.
پرداختن به سه مساله عشق، زندگی، مرگ از نظرگاه شخصیت‌هایی که هر کدام به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه در پی درک خوشبختی و یافت آن هستند تا جایی‌که دانیال– یک ریاضیدان از شخصیت‌های رمان - حتی برای پیدا کردن این مهم دست به فرمولیزه کردن این مفهوم می‌زند.
با وجود این‌همانی و موازی‌سازی‌های بسیار در فرم و محتوا و ارایه این رمان به شکل سه حلقه درهم، چفت و بست این کتاب به مراتب از آثار همسنگ خودش محکم‌تر است.

پیام ناصر با بهره از شخصیت کودک در داستان کوتاه «بیدارش کن» در مجموعه داستانش و همین طور این رمان و پیوند حیوانی خانگی مثل گربه و چینش تمام اینها در مجموعه‌ای از خانه‌های آپارتمانی، جهانی را خلق می‌کند که با تمامی بیم‌ها و تاریکی‌هایش همواره به سمت امید میل می‌کند و امید، آن یگانه راه است برای کنار آمدن با حوادث زندگی، عشق، مرگ و همین راه است که با طعم شیرینی خانگی همسایه‌ای به خوشبختی می‌انجامد.

شخصیت‌های رمان «سارق چیزهای بی‌ارزش» درگیر با مسائل ابدی- ازلی هستند اما نویسنده در پی حل و فصل اینها در رمانش نیست و به درستی این رویکرد را تنها به عنوان یکی از زیرلایه‌های داستان خویش جای داده و همین امر موجب غنای خوبی در داستان شده است.

رمان آینه است برای تصویرسازی تناقضات فکری. این آیینگی در این کتاب به خوبی تصویر شده است. جمع‌آوری اشیای به ظنِ جامعه بی‌ارزش و نگهداری آنها به چشم گنجینه‌ای پنهان در مقابل جامعه‌ای که آدمی نیز در آن دارای ارزش چندانی نیست یکی از همین تناقضات است و از طرف دیگر همواره دویدن ما در پی خوشبختی و حتی جست‌وجوی آن در عوالم عجیب که نتیجه‌اش بازماندن از لذت‌های معمول زندگی است و نگاهی سپهری‌وار به داستان می‌بخشد اما با این تفاوت که رویکردی عرفانی در آن نیست و بلکه نگاهی زمینی‌تر، معمول‌ و ملموس‌تر به آن شده است.

نکته حایز اهمیت درباره نویسندگی پیام ناصر همین می‌تواند باشد که هرچقدر سر نویسندگی او در ابرها سیر کند باز روی پاهایی بر زمین سخت ایستاده و همان طور که خواننده را همراه خود به دیدن آسمان می‌برد در عین حال به او گوشزد می‌کند که به زمین زیر پای‌مان برخواهیم گشت. به حتم «سارق چیزهای بی‌ارزش» از آن دست کارهایی است که می‌تواند در دهه 90 قصگی را به مخاطب فارسی برگرداند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...