خیابانِ روایت سرعت‌گیر ندارد، زندگی هم | شرق


«...رانندگی را که فول شدم یک روز پدر با بوق‌های پیکان عشق‌‌بازی کمک‌خوابیده و لاستیک دور سفید مارشال و قالپاق بنزی، کوچه را رو سر گذاشت دویدم تو کوچه، تا مرا دید با غرور از پشت فرمان پیاده شد و رفت جای شاگرد نشست... من دختر عباس صافکارم، خوشحالم که حاکم بلامنازع این اتاقک پنچرم.» ص111 شخصیت شهره، راوی رمان همین است. دختری که با حمایت پدر به آرزویش می‌رسد. در کل رمان تنها آرزویی است که محقق می‌شود. و در اواخر کار، زنی دیگر، راننده تاکسی، سمند‌سوار، پیدا می‌شود و در نگاه اول جوان‌تر از راوی است و موقعیت شهره به عنوان تنها زن راننده در کرمانشاه، تغییر می‌کند. شهر پهلوان‌خیز و مردسالار. به‌ نحوی درون‌مایه اصلی رمان را تقویت می‌کند. اما رمان «این خیابان سرعت‌گیر ندارد» [اثر مریم جهانی]، بر محور خرده‌روایت‌های زیاد در پیرامون تنه اصلی و شخصیت اصلی شکل می‌گیرد. وحدت اجزا روایت و همسویی و برهم‌نشینی وقایع انسجام درونی را می‌سازد. خانم ریحانی، پیرزن تنهای همسایه و پیرزن مسافر که دخترش به جرم قتل در زندان ست، فاطمه زن سابق بابک، زن مسافری که بار سنگین‌تر از توانش همراه دارد، ننه‌فانوس همسایه کودکی‌های راوی، پیرمرد بگه‌مرغی، و سرنوشت تلخ فریبا، کاپیتان تیم‌ملی والیبال و... تمام تیپ و شخصیت‌های فرعی هستند که در روند حرکت به جلوی رمان در زمان‌های مختلف ساخته می‌شوند و سمت‌وسوی درون‌مایه اصلی رمان را می‌سازند. درون‌مایه‌ای که قابل تفسیر است و با نگاه جامعه‌شناسانه به هوموساکرها، می‌پردازد. «هوموساکر»، به معنی‌ای که جورجو آگامبن تشریح کرده است.

این خیابان سرعت‌گیر ندارد مریم جهانی

شخصیت‌های اصلی رمان هم مثل: حامد شوهر سابق راوی، محبوبه دخترخاله راوی، مادر، بابک پسردایی، پدر، شراره خواهر و شوهرش محمد و آبتین پسر کوچک‌شان که قرار است مراسم ختنه‌سوران برایش بگیرند، همه در اطراف راوی و ماجراهایش می‌چرخند و هیچ‌کدام به آرزویشان نرسیده‌اند یا رسیده‌اند و شکست خورده‌اند. خیابانِ روایت در این رمان واقعا سرعت‌گیر ندارد و همه روی دور افتاده‌اند و رفته‌اند. سرسختی و تلاش برای پول درآوردن و پس‌اندازکردن و حفظ استقلال شخصی از شهره شخصیت درگیری می‌سازد. برخلاف عرف جاری، او از شغلش ناراضی نیست بلکه برعکس رانندگی برایش لذت‌بخش است. دوگانگی در شخصیت و رفتار مردانه راوی، خرده‌روایت‌هایی را با مضمون سنت و مدرنیسم ایجاد می‌کند و رفتار خلافِ‌ آمد شهره، برخوردهای جنسیتی را نیز در جای‌جای رمان مطرح می‌سازد. مهم‌ترین نکته در ساختار کلی اثر این است که نویسنده توانسته تنوع بدهد به تیپ‌هایی که سوار تاکسی می‌شوند و در همان لحظه و در زمان حال حکایتی از زندگی یا ظاهرشان را بسازد. این تصاویر و آدم‌ها یا مسافرها، همه بر زندگی بیرونی و درونی شهره تأثیر می‌گذارند تا جایی که فرهاد، مربی کشتی و مردی در ظاهر با شخصیت تا مراحلی می‌تواند ذهن شهره را درگیر کند و یادش مثل یک کیسه مار در رختخوابش بلولد و آشفته‌اش کند و دل سرسختش را بلرزاند، مسافر همین تاکسی است. اما حضور فرهاد هم جرقه‌ای است نافرجام. البته صفت سرسختی زیاد مناسب نیست، شهره نسبت به مردجماعت سفت‌سخت است، اما مهربانی و پایبندی‌اش به مادر و دخترخاله‌اش، محبوبه و علاقه به پدر و رفتار دلسوزانه‌اش با خانم ریحانی و یا کینه‌اش به بابک به خاطر رفتار وحشیانه‌اش با گربه‌های ننه‌فانوس و آواره‌شدن پیرزن در زمستان و بعد یافتن جنازه یخ‌زده ننه‌فانوس کنار سطل آشغال، چنان روح مهربانش را می‌آزارد که به رابطه عمیقش با بابک پایان می‌دهد و از او دل می‌بُرد.

در زمان حال روایت، بابک زنش را طلاق داده و همچنان با خشونت رفتاری‌اش در پی جلب‌نظر شهره است. شهره دیگر تحویلش نمی‌گیرد. محل نمی‌دهد. دیگر روابط رمان که همه پیرامون شهره شکل گرفته است، در کل هیچ‌کدام به‌سامان نیست. قربانیان تمام زن‌ها هستند. به‌استثنای پدر راوی. مادر شهره خان‌زاده است. شهره، پدرش را در این رابطه قربانی می‌داند. روابط تلخ و خشن و تحقیرآمیز و با کراهت، جدایی و فراق، مثل محبوبه که از فراق ندیدن مهرسا روز‌به‌روز ویران‌تر می‌شود تا زمانی که در روز جشن ختنه‌سوران آبتین، پسر شراره، خودکشی می‌کند و شهره را تنها می‌گذارد تا به تنهایی به سقف چشم بدوزد و خیال‌ورزی کند. پیرزن‌ها و دخترهای جوان مسافر هر کدام بخشی از شخصیت اصلی را می‌سازند و سرنوشت تلخ‌شان طعم می‌پاشد بر تلاش شهره برای امرار معاش و نان بازوخوردنش.

راوی اول شخص روایت، لحنی درست دارد که نویسنده با تکیه بر آن کل رمان را ساخته است. ایجاد لحن زن راننده‌تاکسی کرمانشاهی، در این اثر به‌‌خوبی تمامِ خرده‌روایت‌ها و تصاویر و جغرافیای شهر را ساخته است. بهره‌گرفتن از زبان کردی-کرمانشاهی در تنه اصلی روایت، لحنی خاص می‌سازد، اما مادر کرمانشاهی حرف می‌زند و نویسنده بین پرانتز ترجمه‌اش را نوشته است. گمانم ترجمه‌ها در داستان، صدای نویسنده را ناگهان به‌گوش می‌رساند. مثل فاصله‌گذاری برشت در تآتر. با این تفاوت که فاصله‌گذاری در تآترِ برشت، در ساختار اثر تنیده شده است و کارکردی دراماتیک دارد، ولی اینجا تکه‌های نچسب است در زبان رمان. در سبقه داستان‌نویسی، کاربرد زبان و لهجه بومی در دهه پنجاه مشغله‌ای بود و راه‌حل‌هایی توسط نویسنده‌ها به‌کار گرفته شد که نیاز به زیرنویس و حاشیه‌نویسی را در داستان کنار گذاشتند و ساختمان اثر را به‌عنوان یک کلِ به‌هم‌پیوسته و تنیده‌درهم تولید کردند.

نمونه موفق امروزی‌اش رمان «تاریک ماه»، منصور علیمرادی است که با به‌کارگیری هوشمندانه از ظرفیت زبان بومی و ترکیبش با زبان معیار، بر قابلیت زبان داستان افزوده است و زیبایی لهجه یا زبان بومی را نیز در ساخت لحظات داستان و شخصیت‌ها با زیبایی به‌کار گرفته است، ضمن اینکه کارکرد دراماتیک زبان را افزوده است. اما آوردن ترجمه در پرانتز، حداقل در این رمان، آن‌هم فقط در گفت‌وگوها، به‌گمانم انتخاب ساده‌ترین روش بود و به یکدستی زبان اثر لطمه وارد ساخته است. اما نویسنده روش درست را هم‌زمان استفاده کرده است با ترکیب لحن راوی و لحن روایت، در تنه روایی رمان با درهم‌آمیزی و ترکیب‌بندی جدیدتر بر فردیت و خاص‌بودن زبان افزوده است. زبان روایت با لایه‌بندی و برهم‌نشینی در زبان معیار و بوم و اقلیم، توانسته لحن جدید داستانی را بسازد. درمجموع نویسنده آگاهانه رفتار کرده است، گرچه در جاهایی زبان معیار در روایت غلبه پیدا کرده است و همین تلاش برای برساختن زبان خاص، خودش دست‌مریزاد دارد. در رمان «این خیابان سرعت‌گیر ندارد»، نویسنده در لحن راوی، به‌خوبی این ترکیب را تا حدود نیمه رمان به‌کار گرفته است. اما تحکم ویراستار در لحن و زبان فصل‌های پایانی باعث کم‌رنگ‌شدن لحن راوی و نزدیک‌شدن به زبان معیار به یکدستی لحن رمان لطمه زده است.

رمان «این خیابان سرعت گیر ندارد»، در راوی و شخصیت‌ها و جغرافیای داستان و اقلیم خاص است. روایت اصلی انتخاب خاص و هوشمندانه نویسنده است. رمان بیست‌ونه فصل دارد که فشرد‌گی فصل‌ها، توانسته ریتم خوانش و ریتم درونی روایت را سرعت ببخشد، همین سرعت درونی روایت و رفت‌و‌برگشت‌های زمانی، بر ریتم کلی اثر تأثیر منفی نگذاشته و عنصر زمان با همه برش‌های روایی، حرکت رو به‌ جلو خود را حفظ کرده است. تکنیک مناسب توانسته است به‌خوبی گذشته و حال شخصیت‌ها و خانواده و کودکی‌ها و گذشته محله و کوچه و حتا شهر را نیز در جا‌به‌جای روایت پرداخت کند. رمان «این خیابان سرعت‌گیر ندارد» به‌خوبی نشان زندگی اجتماعی در این دوران را ساخته و برای بررسی از نگاه جامعه‌شناسانه راه را باز گذاشته است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

در مرز ایالت ترانسیلوانیا، قلعه وحشتناک کنت دراکولا قرار دارد... شب‌ها از گورش برخاسته و به دنبال طعمه‌هایش می‌گردد... در نور مهتاب به سراغ لوسی جوان می‌آید و پس از نوشیدن خونش، به‌شکل یک‌خفاش فرار می‌کند... این‌زنان شیطانی به چشم ون‌هلسینگ یکی از یکی زیباتر می‌آیند... فیلسوف، متخصص علوم ماوراءالطبیعه و یک مسیحی دوآتشه است... یکی از مشهورترین رمان‌های وحشت در جهان است که برای اولین‌ بار در ۱۸۹۷ منتشر شد ...
نوجوان برای رشد و تکمیل شخصیتش، نظر به قهرمان دارد. قهرمانِ فانتزی و خیالی، شخصیت خیال پرداز می‌سازد و قهرمان‌هایی که زندگی ملموس و تجربه‌های واقعی دارند؛ «خلاقیت» و «توانایی حل مشکل» را می‌آموزند. مجموعه ۱۳ جلدی «ماجراهای ناگوار» که در ایران با نام «بچه‌های بدشانس» نیز ترجمه شده‌ است؛ ۳ قهرمان از گروه دوم دارند: دو نوجوان و یک کودک که به تازگی یتیم شده‌اند و درگیر مشکلات ریز و درشت «زندگی واقعی» ...
«آزادی» مورد نظر لوتر در اصلاح کلیسا ریشه در آزادی درونی دارد که این کتاب به تجلیل از آن می‌پردازد. فرد مسیحی هم «ربّ آزاد همه‌ی اشیا» و هم «مربوب ارادی در همه‌ی امور» است... نَفْسی که با اعتماد این خبر مسرت‌بخش را دریافت می‌کند، دختر خدا و همسر مسیح می‌شود. در این ازدواج روحانی، ثروت‌های معنوی زوج، عدالت و شأن معنوی و سلطانی وی کابین زوجه می‌شود، در حالی‌که فقر و مسکنت زوجه در زیر پوشش ثروت‌های زوج پنهان می‌ماند ...
برنده‌ گنکور 1911 میلادی... آسوده و دور از مردم در قصر اشرافی خود به طبیعت و ویولون مشغول است... نازپرورده پسرش، زندگی بی‌بندوباری را در پاریس در پیش می‌گیرد... ششصد هزار فرانک پول نزول... برای حفظ آبرو مجبور است که از زندانی‌شدن پسرش به سبب قرض جلوگیری کند. پس همه چیز، ملک‌های استیجاری و زمین‌ها و اسب‌ها را می‌فروشد... سرانجام پی می‌برد که موجب مرگ مادر شده است ...
جهانی از تنهایی آدمی... به‌اجبار وارد خانه‌ گربه‌ها می‌شود... تفاوت بین شهروند و پناهنده‌... قرار است راوی، داستانی گاه تلخ و گاه شیرین و گاه پیچیده به خرافات و گاه خاطره‌ای از خیانت و عشق و امید و زندگی را، از مردمانی دورشده از دیار خود بیان کند... یاد می‌گیرد جهان را از منظر عواطفش ببیند و گربه‌ها چه تأثیر شگرفی دارند بر این تغییر... انسان‌ها به دلایلی ممکن است احساس خود را پنهان کنند، ولی گربه چنین کاری نمی‌کند ...