آسیموف و داستان‌هایی درباره آینده | اعتماد


آسیموف [Isaac Asimov] در میان نویسندگانی که داستان‌های‌شان را در دسته علمی ـ تخیلی جای می‌دهند، نام بزرگی است. او با کتاب «من، ربات» [I, robot] که سال 1950 در چنین روزی منتشر شد، مُهرش را پای این‌گونه ادبی کوبید و همین ‌جا هم بود که از سه قانون مشهورش - که از آن زمان، قوانین سه‌گانه روباتیک آسیموف خوانده شدند- صحبت کرد. قانون اول اینکه روبات‌ها نباید به انسان‌ها آسیب بزنند، دوم اینکه همیشه باید از انسان اطاعت کنند مگر آنکه این فرمانبرداری‌شان به نقض اولین قانون منجر شود و سوم هم اینکه ضمن رعایت دو قانون نخست، باید از خودشان مراقبت کنند.

من، ربات» [I, robot]  آیزاک  آسیموف [Isaac Asimov] ایزاک

هر کدام از داستان‌های «من، ربات» قبلا در سال‌های بین 1940 تا 1950 در دو مجله علمی عامه‌پسند منتشر شده بودند. آسیموف، با کمی بازنگری، این داستان‌ها را در این کتاب کنار هم گذاشت. «من، ربات» مجموعه‌ای است از نه داستان کوتاه که موضوع هر کدام‌شان از دیگری مستقل و مجزاست، اما مضامین و حال‌وهوای مشابه یکدیگر دارند. داستان‌ها در آینده، در اوایل قرن بیست‌ویکم روی می‌دهند و شخصیت‌هایش با مسائلی مانند رابطه انسان و روبات و اخلاقیاتی که این رابطه را تنظیم می‌کند، مواجهند. آن زمان، یعنی اواسط قرن بیستم، آیزاک آسیموف و بسیاری دیگر پیش‌بینی می‌کردند که آینده فناوری به توسعه روبات‌ها تعلق دارد و چند دهه دیگر، این ماشین‌ها به بخش جدانشدنی از زندگی انسان‌ها تبدیل می‌شوند. البته تصویری که از این آینده ارایه می‌دادند، متفاوت از آب درآمد، اما اصل پیش‌بینی آنان درباره تنیدگی ماشین‌های هوشمند در زندگی روزمره ما درست بود. آسیموف با چنین نگاهی، از روبات‌ها نوشت. هر چند حرفی که می‌زد اساسا درباره انسان بود.

مثلا در نخستین داستان این مجموعه که «رابی» نام دارد، ماجرای دختربچه‌ای به اسم گلوریا را روایت می‌کند که به پرستارش، روباتی به اسم رابی دل می‌بندد. اما مادرش به این ماشین بی‌اعتماد است، وجود آن را در خانه‌اش خطرناک می‌بیند و بی‌اعتنا به آزردگی گلوریا، رابی را به کارخانه پس می‌فرستد. اما سپس در گذر از اتفاقات بعدی، بدگمانی‌ مادر از بین می‌رود و وفاداری و کارآمدی و بی‌خطری رابی (روبات) را به چشم می‌بیند یا در داستان دیگر این مجموعه با عنوان «دروغگو»، با روباتی به اسم هربی سروکار داریم که می‌تواند ذهن انسان‌ها را بخواند و با احساسات - معمولا پنهان و سرکوب‌ شده - آنان ارتباط بگیرد. احتمالا در تنظیمات اولیه‌اش خطایی روی داده است، چون مدام قانون اول را - به هدف رعایت این قانون - نقض می‌کند و برای محافظت از احساسات آدم‌های اطرافش، گاهی به آنان دروغ می‌گوید. به قول یکی از شخصیت‌های داستان «هربی می‌فهمد. او افکار ما را می‌خواند و به ما همان جوابی را می‌دهد که دل‌مان می‌خواهد بشنویم و اگر بداند که طاقت شنیدن حقیقت را نداریم، به ما راست نمی‌گوید، چون با این کار قانون اول زیر پا گذاشته می‌شود و این کاری است که هیچ روباتی نمی‌تواند بکند.

اما بعد با این تضاد روبه‌رو می‌شود که با توجه به شرایط، گاهی دروغ و گاهی حقیقت، هر کدام به شکلی به انسان‌ها آسیب می‌رسانند و درباره بی‌ضرر بودن دروغ (یا حقیقت) هیچ قطعیتی -حداقل برای روباتی با مغز پوزیترونیک -وجود ندارد. از یکی از دانشمندانی که با او در ارتباط است، می‌شنود که «تو نمی‌توانی راستش را به آنها بگویی، چون با این کار به آنها صدمه می‌زنی، اما اگر نگویی باز هم به آنها صدمه می‌زنی. پس باید به آنها بگویی. اما اگر بگویی صدمه می‌خورند، پس نباید بگویی.» هربی در تحلیل این تضاد عاجز می‌ماند و هر چه بیشتر با آن کلنجار می‌رود، کمتر نتیجه می‌گیرد. سرانجام خاموش می‌شود. «او خرد شد، درهم شکست. حالا می‌توانید بیندازیدش دور. او دیگر هرگز حرف نمی‌زند.»

کتاب «من، ربات» در چاپ نخست در پنج هزار نسخه منتشر شد و اتفاقی مهم را برای طرفداران چنین داستان‌هایی رقم زد. همان زمان روزنامه نیویورک‌تایمز درباره‌اش نوشت اگر در ذهن‌تان که احتمالا درگیر مسائل و نگرانی‌های عصر اتم است، جایی برای نگرانی بیشتر درباره آینده فناوری باقی مانده است، داستان‌های مهیج آسیموف حتما جذب‌تان می‌کند. جالب اینکه نسخه‌های چاپ نخست کتاب «من، ربات» هنوز خریدار دارند و قیمت هر کدام، بسته به چگونگی نگهداری‌اش مبلغی بین 500 تا 6 هزار دلار قیمت‌گذاری می‌شوند. گویا چند نسخه کمیاب از آن هم وجود دارد که 18 هزار دلار می‌ارزند.

[«م‍ن‌ روب‍وت‌» با ت‍رج‍م‍ه‌ ه‍وش‍ن‍گ‌ غ‍ی‍اث‍ی‌ن‍ژاد توسط نشر پ‍اس‍ارگ‍اد منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...