بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود... تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند... هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی...به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است

سازمان مجاهدین خلق نسلی از جوانان مذهبی ایران را جذب خود کرد. بعضی از آنان قربانی سرکوب سلطنت پهلوی شدند. برخی از عقاید مذهبی خویش دست شستند و مارکسیست شدند. بعضی دیگر به گرد مسعود رجوی فراهم آمدند و در وادی بی فرجامی افتادند که تا پناه بردن به بیگانه و خدمت به دشمن خلق ادامه یافت. گروهی اما در مسیری که برگزیده بودند، دچار تردید شدند. این تردید برای همه به یک صورت و در یک زمان نبود. بعضی از آنان این تردید را پوشاندند و برخی آن را اعلام کرده و تاوانش را پرداختند. هرچه بود، نسلی از جوانان ایرانی قربانی ایدئولوژی سازمانی شد که مبارزه را هدف قرار داده بود. این هدف چندان پررنگ شد که هر وسیله‌ای مشروع انگاشته شد.

خاطرات مصطفی ملایری یک مجاهد خلق قمار دیگر

البته این سخن به معنای چشم پوشی از نقش سلطنت پهلوی در کشاندن این جوانان به این مسیر نیست. در نقد پدیده‌هایی از این دست نباید از نقش قدرت سیاسی در انسداد سیاسی و اجتماعی غفلت کرد. با انتشار خاطرات بعضی از بریدگان سازمان ابعاد بیشتری از روند آن چه اعضای آن از سر گذرانده اند، روشن می‌شود. هرچند خاطره نگاری یا خاطره گویی همه آنان به یک شیوه نیست. با این همه، خاطرات آنان تجربه نسلی است که با هدف مبارزه برای نجات خلق در مسیری افتاد که بیگانه از آمال بنیانگذاران سازمان مجاهدین خلق بود.

مصطفی ملایری از جمله اعضای نخستین سازمان است که به تشویق یکی از دوستانش قلم در کف گرفته و به نگارش خاطراتش [قمار دیگر] پرداخته است. ملایری مانند بسیاری از اعضای اولیه سازمان مجاهدین خلق در خانواده‌ای متوسط مذهبی چشم به جهان گشود. پدرش به کسب و کار در بازار مشغول بود که موقوفات بسیاری در زادگاهش، ملایر، دارد. برادران کتیرایی، مصطفی و مرتضی، پسرعمه‌های او هستند.

در مدرسه علوی
خانواده ملایری با وجود رعایت آداب و مناسک مذهبی، از لحاظ رفتار مذهبی وضعیتی متعارف داشتند. مصطفی اما با تحصیل در دبیرستان علوی در رفتار مذهبی دچار افراطهایی شد. علی اصغر کرباسچیان که پیروانش او را با عنوان علامه معرفی می‌کردند، مدیریت علوی را بر عهده داشت. کرباسچیان یکی از نمادهای اسلام فقاهتی و در سطح عموم اسلام تقلیدی بود که اولین بار رساله توضیح‌المسائل به شکل رایج امروزی را برای آیت الله بروجردی طراحی کرد. حاصل این نگاه یک نوع ظاهرگرایی مذهبی بود. گویی این ذهنیت از دانش آموزان علوی انسانهایی ساخته بود که در خدمت مدیریت دبیرستان باشند. توصیف ملایری از حاکمیت این ذهنیت چنین است:

«نظم و انضباط سفت و سخت حاکم بر مدرسه ایجاب می‌کرد همه دانش آموزان ضوابط نانوشته‌ای در رفتار و کردار و حتی در صحبتها رعایت کنند. نمایش رفتار آنها جدای از فرهنگ خانواده هایشان کم و بیش یک شکل بود. نمی‌دانم این را می‌شود نوعی پرورش دورویی و نفاق دانست یا نه. بازی‌های معمول در مدرسه مجاز بود، ولی اگر خدای ناکرده کسی سوت می‌زد، واویلا بود... جاسوسی و خبرچینی از بچه‌ها و معلمان نزد مدیریت مدرسه معمول بود. همه مراقب بودند و هوای حرف و حرکات خود را داشتند. خبرچینی تنها به داخل مدرسه محدود نبود. اطلاعات مربوط به رفتار بیرون از مدرسه هم می‌توانست دردسرساز باشد.»

همین ویژگی از دانش آموختگان علوی افرادی تنها در میان جمع ساخت. به باور ملایری، به جز تعدادی محدود، دانش آموختگان با وجود موفقیت در عرصه‌های دانشگاهی و اقتصادی، افرادی تأثیرگذار در جامعه ایرانی نبودند. چه آنان بیشتر پیرو بودند تا راهبر و مبدع. فردیت در آنان چنان ریشه دوانده بود که روحیه کار جمعی نداشتند. این فردیت را که به اقلیت بودن تعبیرش می‌کردند، مصداق عمل به سخن علامه می‌دانستند که گفته بود «در راه حق از قلت اهلش نترسید.» این شد که دانش آموختگان علوی در فردای پیروزی انقلاب وقتی در مصادر امور قرار گرفتند، بیشتر آن چه گفتند و کردند، ادای تکلیفی بود که برایشان تعیین شده بود.

یارگیری مجاهدین از مدرسه علوی
همه دانش آموزان علوی اما بر این رویه نبودند. بخش مهمی از آنان جذب سازمانی شدند که در مقابل اسلام فقاهتی بود. بسیاری از آنان توسط محمد حیاتی، یکی از معلمان دبیرستان، به سازمان پیوستند. به اعتقاد ملایری، «سونامی ۱۵ خرداد» تمامی طیف‌های مذهبیون را فرا گرفته بود و مدرسه علوی هم نمی‌توانست از آن مصون بماند. آسیب آنجا بود که «بچه‌های علوی خیلی ساده و سریع جذب سازمان می‌شدند، اما هیچ مایه‌ای نداشتند که در شکل دادن یا نقادی تفکر مجاهدین نقش ایفا کنند.» آنان تعبد و تقید خود نسبت به مذهب را به تقید به سازمان تبدیل کردند. از همین رو کسانی مانند علیرضا زمردیان و زین‌العابدین حقانی با تغییر ایدئولوژی سازمان به مارکسیسم همراه شدند یا بیشترشان نسبت به آموزه‌های پیشین خود به وادی حیرت و تردید افتادند.

مصطفی ملایری هم در دوره دانشجویی توسط محمد حیاتی جذب مجاهدین شد. در پاییز سال ۱۳۴۸ که ملایری به تازگی از یک تجربه ناکام عشقی رها شده بود، حیاتی به سراغش آمد. او آیات قرآن را متفاوت از فضای مدرسه علوی تفسیر می‌کرد. سخنانش اگرچه گاه چهره مصمم علامه کرباسچیان را در ذهنش مجسم می‌کرد، اما نه از جنس سخنان او که از جنس سخنان علی شریعتی بود. از همین رو سخنان حیاتی چندان مسحورش ساخت که همشاگردی اش در علوی، مصطفی فرهادی را در جریان این مباحثات قرار داد. ملایری و فرهادی شیفته‌وار به آیاتی از قرآن گوش می‌دادند که در بیان حیاتی تفسیری جز مبارزه با سلطنت پهلوی نداشت. نشان دادن فقر مردمان جنوب شهر نیز بر انگیزه‌شان برای قدم نهادن در مسیر مبارزه می‌افزود. ملایری اما در اشتیاق و تردید بود. تناقضی وجودش را احاطه کرده بود. برای رهایی از این تردید به دیدار محمدتقی جعفری رفت که پیروانش او را علامه می‌خواندند.

علامه جعفری برخلاف علامه کرباسچیان که به فقاهت شناخته می‌شد، نمادی از عرفان و حکمت بود. در این دیدار از «عرفان و عمل صالح»، «تکالیف اجتماعی و عرفان علی» صحبت شد: «علامه تصویری جامع از شیوه زیست پاک محمد و آل محمد ارائه داد که همه اعمال على از مبارزه و شمشیرزنی، یتیم نوازی، ایجاد نهر و نخلستان، زن و زندگی و خانواده، عبادت و تهجد و قرآن خوانی و تفکر در آن دیده می‌شد. همه رفتار علی در کنار هم معنا داشت و اگر یکی را نادیده می‌گرفتی، ناقص می‌شد... على یک منظومه از تفکر و جهان‌بینی و عبادت و رفتار است. این‌ها با هم علی را ساختند...» برداشت ملایری از سخنان جعفری این بود که «طرح مبارزه‌ی محمد حیاتی» همان «عمل صالح» است. بدین ترتیب مصطفی ملایری گام در عضویت سازمانی نهاد که در آن زمان هنوز نامی نداشت.

چالشی به نام مارکسیسم
مارکسیسم از همان ابتدای تأسیس سازمان مجاهدین خلق ایران یک چالش بود. مارکسیسم در نگاه بنیانگذاران آن علم مبارزه بود: «مارکسیسم تئوری لازم برای شناخت ساختار جامعه و طبقات مسلط و نیروهای پیش رو در آن را به ما می‌داد و ما از آن راه درست مبارزه را در می‌آوردیم.» جزوه شناخت که جزوه‌ای آموزشی برای اعضا بود، دیالکتیک و آیات قرآنی را با هم تلفیق کرده بود. این نگاه از نظر مصطفی ملایری نکته عجیب و بدیعی نبود که پیش از آن در سخنرانیهای شریعتی تجربه کرده بود. او همچنین از این تفکر التقاطی دفاع می‌کند و «مارکسیسم سازمان» را ابزار و وسیله‌ای برای رسیدن به اهداف معینی در مبارزه می‌داند. چه به اعتقاد او، «مارکسیسم ویژه سازمان» یک طراحی از سوی بنیانگذاران آن برای ایران بود:

«این سیستم هم مذهبی است، هم عرفان توحیدی دارد، هم مارکسیستی است، هم لنینیستی، هم مائوئیستی، هم توپاماروبی و هم چه‌گوارایی. این سیستم هم از فلسفه بهره گرفته، هم فلسفه تاریخ و هم جامعه‌شناسی. مارکسیسم سازمان سیستمی روشن فکری بود که تئوری‌های جامعی برای مبارزه در دهه‌های چهل و پنجاه ارائه می‌داد.» ملایری با چنین نگاهی از مارکسیسم سازمان از همان ابتدای تأسیسش دفاع می‌کند و تجهیز مجاهدین به آن را ابزاری برای جذابیت یک سازمان مذهبی می‌داند. آنچه در نظر ملایری در روند تغییر ایدئولوژی ناپسند بود، رفتار «غیرصادقانه» و «خائنانه» تقی شهرام است: او «با توطئه بچه‌های پایین را با فشار از اسلام جدا کرد.»

در این میان اعضایی که دچار تعبد و تقید به افراد بالاتر بودند، بیشتر در معرض این توطئه قرار گرفتند. آنچه شهرام در خارج از زندان انجام داد، با رفتار مسعود رجوی در داخل زندان تکمیل شد. کریم رستگار نخستین کسی بود که به رفتار خائنانه شهرام پی برد. رستگار معتقد بود اگر قرار است تغییر ایدئولوژی هم رخ دهد، باید در یک روند اجماعی و در بحث‌های ایدئولوژیک انجام شود. رستگار اما دستگیر و روانه زندان شد. او در زندان از اعضای زندانی خواست اقدامات شهرام را محکوم کنند. با وجود موافقت کاظم ذوالانوار و مصطفی خوشدل با نظر رستگار، رجوی با توجیه ارجحیت و اهمیت «نفس مبارزه مسلحانه» از این نظر حمایت نکرد. بی جهت نبود بعضی از مذهبیون به این نتیجه رسیدند که مبارزه با مجاهدین و التقاط آنان مهم‌تر از مبارزه با سلطنت پهلوی است. از همین رو در مراسم سپاس حاضر شدند تا به جز دوری از همسفرگی با مارکسیست‌ها در زندان، در مسیری مشترک با آنان گام برندارند. مصطفی ملایری که در این زمان در زندان به سر می‌برد، روایتی دست اول از این چالش مهم نیروهای مذهبی انقلابی دارد.

روایتی شیرین از زندگی یک مجاهد
خاطرات مصطفی ملایری روایتی همراه با تحلیل از زندگی و مبارزه یک مجاهد خلق است؛ مجاهدی که نه تنها در روند مبارزه که در روند زندگی شخصی با چالشهای روحی مواجه شد. آنچه او را در این مسیر استوار می‌داشت، باور او به جنبه‌های عرفانی دین بود. کتاب «قمار دیگر» روایتی شیرین از زندگی یک مجاهد است که در مسیر مبارزه به زندگی باورمندتر شد. آنچه در این روایت ملاحظه می‌شود، تحلیل‌هایی است که نویسنده چاشنی روایت خاطراتش ساخته است.

سازندگی

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

محبوب اوباش محلی و گنگسترها بود. در دو چیز مهارت داشت: باز کردن گاوصندوق و دلالی محبت... بعدها گفت علاوه بر خبرچین‌ها، قربانی سیستم قضایی فرانسه هم شده است که می‌خواسته سریع سروته پرونده را هم بیاورد... او به جهنم می‌رفت، هر چند هنوز نمرده بود... ما دو نگهبان داریم: جنگل و دریا. اگر کوسه‌ها شما را نخورند یا مورچه‌ها استخوان‌هایتان را تمیز نکنند، به زودی التماس خواهید کرد که برگردید... فراری‌ها در طول تاریخ به سبب شجاعت، ماجراجویی، تسلیم‌ناپذیری و عصیان علیه سیستم، همیشه مورد احترام بوده‌اند ...
نوشتن از دنیا، در عین حال نوعی تلاش است برای فهمیدن دنیا... برخی نویسنده‌ها به خود گوش می‌سپارند؛ اما وقتی مردم از رنج سر به طغیان برآورده‌اند، بدبختیِ شخصیِ نویسنده ناشایست و مبتذل می‌نماید... کسانی که شک به دل راه نمی‌دهند برای سلامت جامعه خطرناک‌اند. برای ادبیات هم... هرچند حقیقت، که تنها بر زبان کودکان و شاعران جاری می‌شود، تسلایمان می‌دهد، اما به هیچ وجه مانع تجارت، دزدی و انحطاط نمی‌شود... نوشتن برای ما بی‌کیفر نیست... این اوج سیه‌روزی‌ست که برخی رهبران با تحقیرکردنِ مردم‌شان حکومت کنند ...
کسی حق خروج از شهر را ندارد و پاسخ کنجکاوی افراد هم با این جمله که «آن بیرون هیچ چیز نیست» داده می‌شود... اشتیاق او برای تولید و ثروتمند شدن، سیری ناپذیر است و طولی نمی‌کشد که همه درختان جنگل قطع می‌شوند... وجود این گیاه، منافع کارخانه را به خطر می‌اندازد... در این شهر، هیچ عنصر طبیعی وجود ندارد و تمامی درختان و گل‌ها، بادکنک‌هایی پلاستیکی هستند... مهمترین مشکل لاس وگاس کمبود شدید منابع آب است ...
در پانزده سالگی به ازدواج حسین فاطمی درمی‌آید و کمتر از دو سال در میانه‌ی اوج بحران‌ ملی شدن نفت و کودتا با دکتر زندگی می‌کند... می‌خواستند با ایستادن کنار خانم سطوتی، با یک عکس یادگاری؛ خود را در نقش مرحوم فاطمی تصور کرده و راهی و میراث‌دار او بنمایانند... حتی خاطره چندانی هم در میان نیست؛ او حتی دقیق و درست نمی‌دانسته دعوی شویش با شاه بر سر چه بوده... بچه‌ی بازارچه‌ی آب منگل از پا نمی‌نشیند و رسم جوانمردی را از یاد نمی‌برد... نهایتا خانم سطوتی آزاد شده و به لندن باز می‌گردد ...
اباصلت هروی که برخی گمان می‌کنند غلام امام رضا(ع) بوده، فردی دانشمند و صاحب‌نظر بود که 30 سال شاگردی سفیان بن عیینه را در کارنامه دارد... امام مثل اباصلتی را جذب می‌کند... خطبه یک نهج‌البلاغه که خطبه توحیدیه است در دربار مامون توسط امام رضا(ع) ایراد شده؛ شاهدش این است که در متن خطبه اصطلاحاتی به کار رفته که پیش از ترجمه آثار یونانی در زبان عربی وجود نداشت... مامون حدیث و فقه و کلام می‌دانست و به فلسفه علاقه داشت... برخی از برادران امام رضا(ع) نه پیرو امام بودند؛ نه زیدی و نه اسماعیلی ...