[داستان کوتاه]

وقتی تصمیم گرفتم جوراب پشمی ببافم که احساس کردم پای روح بهرام لای پنجرة اتاقم گیر کرده است. یک بار وقتی زنده بود، انگشت پایش به میز خورد و تا دو روز آه و ناله می کرد. به فکرم رسید پنجره را باز کنم تا دیگر روحش درد نکشد.

مامان گفت: اشکال از لولاهاست. باز نمی شه. حالا ولش کن هوای به این سردی!
نه می توانستم روحش را آزاد کنم و نه بنشینم و صدای ناله های خشکش را نیمه های شب بشنوم. با خودم فکر کردم روحی که نمی تواند از در و پنجره رد شود، حتما سرما می خورد، آب دماغش راه می افتد و شاید پایی که در سرما مانده، سرخ شود و یخ بزند. پس چه فرقی با من دارد که شش ماه است سیاه پوشیده ام و به عکس مردی نگاه می کنم که یک روز صبح از پلة دوم مینی بوس اداره اش افتاد، شقیقه اش به جدول کنار خیابان خورد و سه روز بعد در طبقة همکف بیمارستان، نفس آخر را کشید.
شب ها گوشة ملافه را چنگ می زدم تا صدای ناله های بهرام را فراموش کنم. بوتة نسترن زیر پنجره ام را کوتاه کردم تا خارهای گل ، پای بیرون ماندة روح بهرام را نیش نزنند. مامان نق می زد و می گفت: بذار ممدعلی خودش هرس می کنه. وسط زمستون چی کار داری به گل بیچاره؟
هیچ کس نمی فهمید که من سنگینی روح بهرام را روی پردة اتاق و گوشه ای از میز تحریر، همان جا که گلدان آبی را گذاشته بودم، حس می کنم. صدای نالة خشکش مو به تنم راست می کرد. فکر کردم اگر سرما نخورد، شاید کمی آرام بگیرد.

مغازة سوم بود. اول خیابان سمت راست. گفت: کاموایی که شما می خواین قدیمیه. الان دیگه از اینا پیدا نمی شه. دلم هری پایین ریخت. گفتم: برای خودم که نمی خوام. حتما باید پشمی و سفید باشه. سرش را خاراند. قدش متوسط بود. زل زد توی چشم هام. چند کلاف سفید از ردیف چهارم آورد و جلوی رویم گذاشت.
ـ اینا چطورن؟ مگه برای جوراب نمی خواین؟ خوبه دیگه، سفید هم که هست.

نمی دانستم چرا دستم می لرزید. یک چیزی بود که ربطی به کاموا نداشت. گفت: حالا نمی شه سفید نباشه؟ یک چیز ناشناخته وسط چشم هایش بود. گفتم: نه. اگه برای خودم می خواستم شاید می شد، ولی حالا نمی شه...

از پوزخندش خوشم نیامد. کامواها را گذاشت سر جای اولش. پرسید: حالا برای کی می خواین که این قدر وسواس دارین؟

کیفم را روی شانه ام جابه جا کردم. همة چشمش سبز پررنگ بود؛ بدون مردمک، یک دست سبز. گفتم: برای بهرام. خنده روی لبش خشک شد. با آن چشم های بدون مردمک نگاهم کرد و گفت: از زیر سنگ هم شده پیدا می کنم. فردا ساعت 6 بیاین بگیرین.

نیمه های همان شب، چراغ خواب را روشن کردم. صدای روح بهرام یک لحظه قطع نمی شد. لبة پنجره را دودستی کشیدم. باز نمی شد. می توانستم حدس بزنم که پای چپش گیر کرده و سنگینی تنه اش را روی میز انداخته است. حتی احساس می کردم پرده کمی کش آمده. سرم را چسباندم به شیشه. سردم شده بود. همراه با ناله های بهرام نفس عمیق کشیدم. به عکسش خیره شدم. چشم های قهوه ای پررنگش بدون هیچ احساسی نگاهم می کرد. گفتم: بهرام جان. پاتو حرکت نده. این طوری دردت کمتر می شه. پرده را بغل کردم. گل های ریز سفید، سنگی بودند. مامان داد زد: تلفن باهات کار داره. یه آقاییه.

صدایش آشنا بود. گفت: صبح به خیر مرضیه خانوم. ببخشید که مزاحم شدم. دو کلاف سفید پشمی نازک براتون پیدا کردم. تشریف می یارین یا خودم بیارم؟

یادم نمی آمد که دیروز غیر از چند جمله دربارة کاموا، حرف دیگری زده باشیم. گفتم: نه خودم الان می آم.
مامان با دهان باز نگاهم می کرد. گفتم: زود برمی گردم.

بین راه به میل های بافتنی فکر می کردم و شب های آرام و ساکت بدون بهرام. با نوک انگشت، روی شیشة بخار گرفته تاکسی، یک گل پنج پر کشیدم. یادم آمد که خیلی سال قبل روی تمام شیشه های بخار گرفته، قلب تیرخورده می کشیدم.

از خیابان که رد می شدم، احساس کردم دو چشم سبز تیره، نگاهم می کنند. کامواهای سفید را توی پلاستیک گذاشته بود، با یک جفت میل بافتنی مناسب با ضخامت کاموا. کیفم را باز کردم و پرسیدم: چقدر تقدیم کنم؟ داشت برای خانم مسنی از مزایای کاموای موهر می گفت. حرفش را قطع کرد و گفت: قابلی نداره. تا شما جوراب ببافین خیلی کار دارین. بینی اش پهن بود. وقتی حرف می زد، ماهیچه های صورتش زیاد تکان می خورد. به پول کامواها فکر نمی کرد. اندازة پای بهرام را فراموش کرده بودم. سرم را که بالا آوردم، آهسته گفت: یه کفش مردانة سایز 40 رو در نظر بگیرین، بعد شروع کنین. صدایم می لرزید. پلاستیک را محکم توی دستم فشردم و گفتم: اسم و تلفن منو از کجا پیدا کردین؟
پوزخند زد؛ از همان هایی که لب بالا کج می شود. برای لحظه ای احساس کردم که گل های ریز سفید پرده، روی صورتم فشار می آورند. در مغازه غژی کرد و مرد جوانی با بسته ای پر از کاموا وارد شد. پشت پیشخوان رفت و بدون توجه به من بسته را به او داد و گفت: بهرام، اینارو ببر پایین.
یک هفته طول کشید تا با آن کاموای نازک به پاشنه رسیدم. مامان می گفت: بابات که جوراب سفید نمی پوشه. هی می ری مغازة مرد غریبه چی کار می کنی؟ نمی گی نامحرمه؛ برای زن بیوه حرف زود درمی یاد. گوشم به مامان بود و چشمم به عکس بهرام که با آن چشم های قهوه ای، خونسرد و بی تفاوت نگاهم می کرد. وقتی از تابوت بیرون آوردندش نگذاشتند صورتش را ببوسم. گفتند: نامحرمه.
از مامان پرسیدم: سوراخ پاشنه بلد نیستین؟ در اتاق را محکم به هم زد و گفت: من می گم نره، این می گه بدوش.

مغازه خالی بود. چند بار صدایم را صاف کردم. از پله ها بالا آمد. پای چپش را کمی می کشید. احتیاجی نبود من بپرسم. خودش گفت: ژوته بلد نیستین؟ گفتم: به پاشنه رسیدم، ولی نمی دونم چی کار کنم. گفت: باید دو تا یکی کنین. رج بعد به همان جا که رسیدین یکی اضافه کنین. این طوری می تونین پاشنه رو گرد دربیارین. پرسیدم: پاتون چی شده؟ خیره نگاهم کرد و گفت: مادرزادیه.
درست نمی دانستم دنبال چه می گردم. سرم را پایین انداختم و خواستم خداحافظی کنم که گفت: پنجره خیلی درد نداره. بعضی ها طاقتشون کمه. شایدم یه جور ابراز احساسات باشه.
دیگر فرار نکردم. همان جا روی چهارپایه ای که زیر پایشان می گذاشتند و کامواهای ردیف بالا را می آوردند نشستم. برایم چای آورد. از همان لیوان های سرامیک زردی بود که بهرام دوست داشت.
پرسیدم: چرا این قدر مغازه تون سوت و کوره؟ با نوک انگشت سرش را خاراند و گفت: یه هفته بیشتر نیست که کارمون رو شروع کردیم. روزی که شما اومدین، اولین روز بود.
سرم را که بلند کردم، دیدم از کشوی میز، بافتنی نیمه کاره ای را بیرون آورد. تا به حال ندیده بودم مرد جوانی دستکش ببافد. چشمکی زد و خندید. دورنگ بود. نیمی سفید با کاموای پشمی و پرزدار و بقیه خاکستری. فقط برای این که حرفی زده باشم، گفتم: کاش یک دست سفید می بافتین. یکی از رو می بافت یکی از زیر. سریع و ماهرانه. گفت: کاموام تموم شد. سفید دیگه ندارم . به یاد جوراب بهرام افتادم. توی کیفم بود. گفت: خب شما هم ببافین. این جوری شاید بتونم کمکتون کنم. ژوته که بلد نیستین.
نمی دانم چه مدت در سکوت نشستیم و بافتیم. او دستکش و من لنگه جورابی برای بهرام. پاشنه که تمام شد، گفتم: اون که نمی تونه حتی از در و دیوار عبور کنه، چطور می تونه جوراب بپوشه؟ شب ها خیلی ناله می کنه. بلند و کشدار. وقتی هم که زنده بود، مرتب نق می زد. همان طور سریع و بدون مکث می بافت. انگشت هایی بلند و قوی داشت. آهسته گفت: شاید درست نمی فهمی چی می خواد. گفتم: خب من فقط یک سال بود می شناختمش. همکار برادرم بود. همین طوری پیش اومد. از بافتن خسته شدم. برای خودم و او چای ریختم. دلم می خواست به چشم های بدون مردمکش نگاه کنم. ولی او می بافت. دستکشی دورنگ. خوب که نگاهش کردم، متوجه موهای سفید روی شقیقه اش شدم.
نمی دانم چرا سردم بود. همیشه سردم بود. مامان زمستان ها می گفت: برو تو بخاری دیگه! بهرام دستم را زیاد نمی گرفت. غر می زد که چقدر یخی تو. دلم می خواست دستم را بگیرد و بگذارد توی جیب کتش. فقط برای این که گرم تر شوم، بلند شدم و کمی راه رفتم و به ردیف کامواهای رنگی روبه رویم خیره شدم. بافتنی را کنار گذاشت و بلند شد. پرسید: می خواین بخاری رو بیشتر کنم؟ دیر شده بود. گفتم: من خیلی مزاحمتون شدم. خدا کنه زودتر تموم بشه. فکر می کنید اگه جورابو بذارم لب پنجره، خودش برمی داره؟ لبخند زد و دست از بافتن کشید: اومده که جوراب ببره. احساس عجیبی داشتم. از زل زدنش می ترسیدم. گفتم: می شه این طوری نگاه نکنین؟ فورا جهت نگاهش را عوض کرد و گفت: می دونستین چشم های شما مردمک نداره؟ زبانم بند آمد. من تا صبح آن روز، مردمک داشتم. ریمل که می زدم دیدم. دستش را گذاشت روی چانه اش. به تصویرش روی شیشة پیشخوان نگاه می کردم. گفت: وقتی روز اول وارد مغازه شدین، فهمیدم داره اتفاقی می افته. سه ساله دارم فکر می کنم به این که چطور می شه یک نفر، صبح برات دست تکون بده. سفارش کنه شعلة گاز رو کم کنی، جلوی خودت مقنعه اش رو مرتب کنه و بعد بره از پلة دوم سرویس اداره اش بیفته و سرش بخوره به جدول کنار خیابون و به همین راحتی بمیره. باورتون می شه؟ چند هفته است وقتی کنار قبرش می شینم، هی می گم مرضیه چته؟ تو رو خدا بگو چته. مطمئنم سردشه، داره سرفه می کنه و آه می کشه. دلم می خواد دستشو بگیرمو بذارم توی جیبم. اینا رو به اش می فهمونی؟

دستم را به دستگیره در گرفتم. سردم نبود. فقط احساس می کردم بهرام جوراب را برده است.

همشهری جوان . شماره61
.........................................................
مریم حسینیان متولد 1354 است. هم مهندس است و هم لیسانس ادبیات دارد. از سال 79 داستان می نویسدو تا به حال دو مجموعه حتی امروز هم دیر است و مار یا انگشت را منتشر کرده. حالا خودش در مشهد، کارگاه داستان نویسی دارد.

زن در تاریخ انگلستان مطلقا بی‌اهمیت است... در قصه ها عنان زندگی شاهان و فاتحان به دست اوست ولی در واقعیت برده مردان است...زنها باید به چیزهای دیگری به جز آنچه فکر می‌کردند فکر می‌کردند! ... این را بنویس! به آن فکر کن!... تصور کنید شکسپیر خواهری داشت که در نبوغ با او برابری می‌کرد. ولی افسوس که دخترک را هرگز به مدرسه نفرستادند، هیچ وقت نتوانست دستور زبان و منطق یاد بگیرد، پیش از پایان نوجوانی به اجبار ازدواج کرد و سرانجام پس از فرار از منزل جوانمرگ شد. ...
ماگدا آلمانی است و حاصل تجاوز یک افسر روس به مادرش... آیا می‌توان بخش انسانی دیکتاتورها را از اعمال ضد بشری‌شان جدا کرد... هرگز احساس ندامت از اعمالی که در دستگاه هیتلری مرتکب شده بود نداشت... گوبلز می‌خواست نویسنده شود، هیتلر زمانی سعی داشت معمار شود، چرچیل آرزوی هنرمندی در سر داشت، استالین به شاعر شدن فکر می‌کرد و هیملر به کشاورزی علاقه‌مند بود. ...
تب تند دولت برای ساختن جامعه «بدون فقیر» به وضعیتی انجامید که نائومی کلاین آن را «ربودن ضروریات یک زندگی آبرومندانه از میلیون ها شهروند» می نامد... تهیدستان در دهه های ۵٠ و۶۰ شمسی فاقد مکانیسم های نهادی بودند... خیریه شدن اقتصاد ملی... چگونه مردم عادی با مخالفت ها و مقاومت های پراکنده اما فراگیر، دولت را، هرچند موقت، وادار به عقب نشینی کردند... بی عدالتی سیستماتیک و ناکارآمدی حکمرانی ...
از سوراخ کلید، خدمتکارشان را که مشغول حمام کردن است نگاه می‌کند. دلش می‌خواهد داخل شود... به زحمت نوزده سال دارد که انقلاب سوسیالیستی و وحشت بر کشور او سایه می‌گسترد. آیا همین انقلاب نیست که با خشونتهایش به او امکان می‌دهد که از دایره‌ای که مادر به دورش کشیده است فرار کند و بالاخره وارد «زندگی حقیقی» شود... در خانه‌هایی که شاعران به دنیا آمده‌اند زنها حکومت می‌کنند ...
مؤلف اخلاق ناصری تذکر می‌دهد: کودک را با هر کار نیکی که می‌کند، باید تشویق کنند و آفرین گویند، اما هنگامی که رفتارِ زشتی از او سرمی‌زند، باید بسیار مراقب بود که او را به‌صراحت و آشکارا سرزنش نکنند که چرا کار بدی کرده است؛ بلکه این‌طور وانمود کنند که او از روی غفلت و ناآگاهی آن کارِ زشت را انجام داده است... خواجه در سیر تربیت کودک بر وجود بازی و تفریح نیز بسیار تأکید دارد و معتقد است که بازی کردن می‌تواند خاطر کودک را از سختی‌ها و ملالت‌های شئونِ مختلفِ ادب‌آموزی برهاند. ...