داروی شجاعت
فضيلت هنرمند است که در اين جهان بيمار به دنبال درمان باشد نه تسکين، به دنبال تفهيم باشد نه تزئين، طبيب غمخوار باشد نه دلقک بیمار(شاملو)
هنری که بخواهد جهانی شود اولاً باید در بوم خود پذیرفته و مورد اقبال باشد. نماد‌ها و سنت‌های خود را به خوبی بشناسد و بوسیله‌ی آنها به افکار مردمش نفوذ کند .کار هنرمند نمایش غیرمستقیم دردهایست که شاید از یاد رفته اند ،دردهایی که نیاز دارند با استعاره جلوه کنند مانند خون‌هایی که از درون فاسد شده و نیاز به تیغی دارند تا این فساد بیرون بجهد.

نیوکاسل آرش محمودی

با این مقدمه به سراغ خوانش داستان «نیوکاسل» از کتابی با همین نام که توسط نشر روزنه و به قلم نویسنده‌ی جوان کرمانشاهی آرش محمودی منتشر شده می‌رویم.
داستانی که از بیماریی مسری می‌گوید بیماریی که در ابتدا ترسناک و واگیر است با ظاهری دست پا زننده و جان کننده اما رفته رفته تبدیل به سستی و کرختی می‌شود و انسان به آن عادت می‌کند؛ گویی آن را پذیرفته. آرش محمودی با استفاده از نمادهای بومی، فرهنگ مرگ را بازتاب می‌دهد گویی در این نوع مرگ همه باهم می‌میرند. همه مانند کبوتری که نیوکاسل گرفته با دیدن اولین تجربه دست و پا می‌زنند و بعد مانند مرد اعدامی شلوارشان را خیس می‌کنند و سپس راحت می‌شوند.

داستان از یک صحنه‌ی اعدام شروع می‌شود گویی تمام تماشاگران ارواح هستند جز چندنفر، چند نوجوان که هنوز به مردن عادت نکرده اند. به ترسیدن عادت نکرده اند به عادت عادت نکرده اند. صحنه‌ی اعدام با تقلا کردن کفتری آغاز می‌شود و با ساز و دهل حزن آلود تمام می‌شود. محمودی به خوبی این رقص را به نمایش می‌گذارد. رقص مرد و کفتر را، رقصی که شاید در نگاه اول شبیه هم باشند اما باهم در تضادند. مرد برعکس کفتر مرضی ندارد. جای زخم روی صورتش مانده اما همین زخم به قول نیچه او را از بند اسارت رهانده است.

"عین خیالش هم نبود، جوری قدم می‌زد انگار آمده بود پارک برای هوای خوری"صفحه ۱۴
انگار مرد تازه می‌خواهد آزاد شود اما هنوز منتظر منجی‌ست. در میان جمعیت دنبال کسی می‌گردد. شاید هم دنبال کسی شبیه خودش. محمودی در متن این حالت را به خوراندن دارو تعببیر می‌کند. یکبار برای شجاعت خود مرد، یک بار هم برای بیخیالی جمعیت. و مخاطب زیرک می‌داند که این داروها در هر فرد اثری متفاوت می‌گذارند!
و حالا این دارو که شاید کلید داستان هم باشد خیلی‌ها را خواب می‌کند و اندکی را بیدار و همین است که درد تبدیل به مرگ می‌شود و مرگی با دو شکل متفاوت خود را نشان می‌دهد .

آواز نهنگ ها
کامو می‌گوید زمان همه چیز را نابود می‌کند. نام من حذف می‌شود و همه چیز به طرز مسخره ای پوچ است. اما من نه خودکشی می‌کنم نه به جهانی ماورایی امیدوار می‌شوم من "عصیان" را انتخاب می‌کنم با اینکه می‌دانم در برابر غول بی شاخ و دم زمانه شکست می‌خورم اما جنگیدن را دوست دارم.
همینگوی این عصیان کامویی را به خوبی در پیرمرد و دریا نشان داده. اگر با دیدی تحلیلی تر به پیرمرد و دریای همینگوی بنگریم می‌بنیم علاوه بر عصیان و امید برای جنگیدن با زمانه نوعی عشق نیز در این داستان وجود دارد.

داستان "نهنگ آب‌های خرد" [از مجموعه «نیوکاسل»] با این مقدمه شروع می‌شود: مسافرانی که هر کدام نهنگ‌هایی تنها هستند که اسیر دندان‌های تیز کوسه می‌شوند اما نمی‌میرند!
این داستان، داستان نخبگان جوانیست که هر کدام به گونه ای تنها می‌شوند.

آرش محمودی، پیرمرد (ناجی) را از دریا حذف کرده و نهنگ‌ها را در توری (اتوبوس) قرار می‌دهد که هیچ راننده ای ندارد. اتوبوسی که واژگون می‌شود به ته دریا می‌رود و کوسه‌ها به آن حمله می‌کنند.
شاید داستان سه قهرمان اصلی دارد. دو قهرمان حاضر (دکتر قاسم و صادق کرده) و یک قهرمان غایب (مریم) قاسم همان تنها ترین نهنگ دنیاست.

در سال ۲۰۰۴ فایل صوتی کل جانورشناسان دنیا را شگفت زده کرد آواز نهنگی که از حد طبیعی خود ۳۵ هرتز فراتر می‌رفت و این نهنگ هیچ پاسخی برای نغمه‌های عاشقانه‌های خود دریافت نمی‌کرد. دانشمندان نام این نهنگ را تنهاترین نهنگ دنیا گذاشتند.

و صادق (راوی داستان) هم همان دانشمندی است که این صدا را ضبط می‌کند و با صداهای دیگر مقایسه می‌کند. صادق راننده ایست که برای سرگرمی صدای مسافرانش را ضبط می‌کند. دانشجوی ریاضی صنعتی شریف بوده درسش را نیمه تمام رها کرده و همکلاسی مریم میرزاخانی بوده.

مریم هم قهرمان دیگر این داستان است مریمی که تازه خبر سرطانش به گوش همکلاسی‌های قدمیش رسیده. مریمی که در غربت هنوز زنده است اما ایرانی‌ها او را نمی‌شناسند. او نهنگ سفید موبی دیک است. محمودی در بخش‌های پایانی داستان کتاب «موبی دیک» را دست مریم می‌دهد و آنجاست که صادق ،نهنگ عاشق داستان با شخصیت اسماعیل به شدت همذات پنداری می‌کند و می‌گوید اسماعیل تنها فردیست که از شکار نهنگ جان‌سالم به در می‌برد و با نهنگ تنها می‌ماند و همچنین «ساختار» زخم خورده‌ی دانشگاه که همان «کاپیتان ایهیب» موبی دیک است که زخمی از شکارهای قبلی «نخبگان» بر تن دارد.

دکتر قاسم اکسیری دکترای فیزیک دانشگاه صنعتی شریف به خاطر دلیلی مسخره و پوچ «تن صدای زنانه» از دانشگاه اخراج می‌شود اما او ناامید نمی‌شود به خارج از کشور هم نمی‌رود! او «عصیان» می‌کند. او در پیاده روها به مردم عادی فیزیک درس می‌دهد. و این جنگ است. او از تنها سلاحش استفاده می‌کند یعنی فیزیک.
او می‌داند روزی آرش محمودی پیدا خواهد شد که این جنگ را ببیند و داستانی برایش بنویسد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...