لیلا عبداللهی‌اقدم | آرمان ملی


کولسون وایتهد (۱۹۶۹) نویسنده سیاه‌پوست آمریکایی با هفتمین رمانش «پسران نیکل» [The Nickel Boys] جایزه پولیتزر ۲۰۲۰ را از آن خود کرد تا نخستین نویسنده‌ سیاه‌پوستی باشد که دوبار این جایزه را از آن خود می‌کند. او حالا در کنار بوث تارکینگتون، ویلیام فاکنر و جان آپدایک، یکی از چهار نویسنده‌ای است که تاکنون دوبار به این افتخار نائل آمده است. «پسران نیکل» علاوه بر پولیتزر، جایزه جرج اُروِل و آلکس را نیز دریافت کرد و بیش از بیست زبان ترجمه شده، از جمله فارسی، با ترجمه مهدی احشمه در نشر روزگار. آنچه می‌خوانید نگاه آرت ادوارد منتقد آمریکایی به «پسران نیکل» شاهکار کولسون وایتهد است.

پیش از این به موجب مطالعه‌ آثار بزرگی که در طول دوره‌ دانشگاه به منظور بازشدن گستره‌ ذهنی‌ام در برنامه‌ام قرار داده‌ بودم، تصور می‌کردم که رمان‌ها باید معانی و تفاسیر بی‌شماری داشته باشند. تصور می‌کردم که هر رمان، سهم بزرگی از دنیای واقعی را دربرمی‌گیرد. دهه‌ها طول کشید تا متوجه شوم که رمان‌ها سهم چندان زیادی از دنیای واقعی ندارند. درنهایت از عصاره‌ همه‌ آنها، یک یا چند شخصیت را یافتم که همگی با مشکلات دنیای واقعی دست‌وپنجه نرم می‌کردند. از دل این دست‌وپنجه‌نرم‌کردن‌ها است که با یک رمان یا شخصیتی که در آن ایفای نقش می‌کند احساس همدلی و به اصطلاح همذات‌پنداری می‌کنیم. این روند، به یک جادو می‌ماند، اما در اصل، یک ترفند ساده بیشتر ندارد: کاری کن که خواننده در رمانت نقش مهمی بازی کند.

یکی از بهترین جادوگران معاصر، کولسون وایتهد است، کسی که در آخرین رمانش، «پسران نیکل» به زندگی نوجوانانی در مدرسه‌ای به نام نیکل می‌پردازد. نیکل یک کانون اصلاح و تربیت پسرانه است که در سال 1955 در فلوریدا آغاز به کار کرده. درواقع نیکل جای فاسدی است که در آن نوجوانان برای کوچک‌ترین خطایی یا حتی بدون دلیل، به شکل وحشیانه‌ای مورد ضرب‌وشتم قرار می‌گیرند، مقامات دولتی و مهم، دوش‌گرفتن آنها را تماشا می‌کنند و مدیران آن، مایحتاج مدرسه را توسط نوجوانان سیاه‌پوست به شهر می‌برند و می‌فروشند. تخریب و شکست روحی، قانون همیشگی آنجاست. الوود، شخصیت اصلی وایتهد، پسر نوجوان باهوشی است که عاشق کتاب و همچنین شیفته‌ سخنرانی‌های مارتین لوترکینگ است. او به‌خاطر جرمی که دیگری مرتکب شده، به‌عنوان دانش‌آموزی طردشده در نیکل گرفتار می‌شود. این سرنوشتی است که ممکن است در انتظار تک‌تک نوجوانان سیاه‌پوست جنوب آمریکا باشد. الوود پسری دارای خصوصیات اخلاقی ناب، کاردان و زیرک و سختکوش است، اما خوش‌بینی‌اش عاقبت او را مانند آب‌نباتی ارزان‌قیمت زیر پا له می‌کند. نیکل، ساده‌لوحی دانش‌آموزانش را به چالش می‌کشد که البته در مقایسه با سرنوشت‌هایشان که نهایتا به نیکل مرتبط می‌شد، بسیار ساده‌تر بود. بالاخره یکی از شب‌های حضورش در مدرسه، با خشونت وحشتناکی مواجه می‌شود که به موجب آن، با قدرت شوم تنفر در جهان آشنا می‌شود.

هیچ دستگاهی به خشونتی که در نیکل جریان داشت نظارت نمی‌کرد. الوود در کلاس دهم به این نتیجه می‌رسد که ماشین تولید بدبختی، بدون داشتن دفتر و دستکی و حتی بدون دخالت هیچ انسانی باز هم به کار خودش ادامه می‌دهد. در همان کلاس، در دانشنامه‌ای که در دست دارد به جمله‌ای از ارشمیدس برمی‌خورد که می‌گوید: «خشونت تنها اهرم حرکت در جهان است».

وایتهد توسط تجربیات این پسر سعی دارد که به جریان نژادپرستانه‌ موجود در جامعه اشاره کند که امید را نابود می‌سازد. ترنر، بهترین دوست الوود، از زندگی در داخل و خارج از نیکل رنج‌های زیادی را متحمل شده است. ترنز، که الوود او را این‌گونه توصیف می‌کند: «پسری با احساساتی مرموز» معتقد است که همیشه سیاه‌پوستانی وجود دارند که مطیع سفیدپوستان هستند. ترنر پیش از گرفتارشدن در نیکل، در یک باشگاه بولینگ کار می‌کرد. او در آنجا با مشتریان سفیدپوست ارتباط خوبی داشت، برایشان جوک تعریف می‌کرد یا ادای دلقک‌ها را درمی‌آورد که موجب شادی‌شان شود. اما در یک شب گرم، آشپزی که در آنجا مشغول به کار بود، نقشی را که ترنر ایفا می‌کند برایش روشن می‌سازد. ترنر به الوود می‌گوید، او سرتاپای من را نگاه کرد و گفت: «چرا این‌قدر مسخره‌بازی درمیاری کاکاسیاه؟ چرا این‌قدر دنبال این سفیدپوستا راه می‌افتی؟ کسی بهت یاد نداده که به خودت احترام بذاری؟» ترنر با این حرف به اشتباه خود پی می‌برد و مستعد همان چیزی می‌شود که جامعه از او انتظار دارد، در جامعه سازوکاری وجود داشت که ناخودآگاه او را به سمت بدبودن سوق می‌داد. در زمان‌های سخت، الوود به صحبت‌‌های دکتر کینگ یا همان مارتین لوترکینگ رجوع می‌کند، و ترنر به شرم و خشمی که جامعه به او تحمیل کرده است. در میان این دو پسر، وایتهد به یک گناه آمریکایی که دهه‌ها قدمت دارد اشاره می‌کند.

سال‌ها پس از منحل‌شدن نیکل، در فرآیند تخریب و بازسازی آن ملک، توسط یک شرکت املاک و مستغلات، یک قبرستان مخفی در محوطه،‌ خودش را آشکار می‌کند، قبرستانی که اجساد بسیاری از پسرهای سیاه‌پوست را که پیش از این ناپدید شده بودند در خود پنهان کرده بود. این کابوس ریشه در واقعیت دارد و به اتفاقاتی که در مدرسه‌ دزیر در فلوریدا افتاده بود، اشاره می‌کند. شرح جزییات این حوادث در روزنامه‌ تامپا و برخی منابع معتبر دیگر منعکس شده. درحقیقت وایتهد یک داستان تخیلی را ارائه کرده که مشابه آن واقعا اتفاق افتاده است. به نوعی رمان «پسران نیکل» از زاویه‌ نگاه دانش‌آموزان مدرسه‌ دزیر نقل شده. بدون شک وایتهد تحت‌تاثیر گزارشات واقعی از کابوس مدرسه‌ دزیر، این داستان را نوشته، برای همین نیازی نیست تا این جریان را از زوایای دیگری مورد بررسی قرار دهیم. فرم رمان به او این امکان را می‌دهد که مبارزات انفرادی شخصیت‌هایش را به شیوه‌ای هیجان‌انگیز بیان کند. برای مثال، وایتهد از شخصیتی به نام جیمی یاد می‌کند، یک پسر آمریکایی‌مکزیکی که به‌خاطر رنگ پوستش، گاهی در ردیف دانش‌آموزان سفیدپوست و گاهی هم‌رده‌ دانش‌آموزان سیاه‌پوست قرار می‌گیرد. جیمی در جایی از داستان می‌گوید: «فکر کنم اونا بالاخره یه روزی باید تصمیم خودشونو بگیرن.» وایتهد در داستانش به شخصیت‌های مختلفی مانند الوود و ترنر اشاره می‌کند که همگی قربانیان زندگی هستند. محال است که پس از خواندن این کتاب، احساس دانش‌آموزان مدرسه‌ دزیر را درک نکنید. بدون شک، هدف وایتهد از نوشتن این رمان چیزی فراتر از سرگرم‌کردن مخاطب بوده است. او به‌واسطه‌ مجموعه‌ای از حقایق واقعی، حقیقتی عمیق‌تر و جهان‌شمول را خلق کرده و در این راه، از ترفندهای داستانی بی‌نظیری بهره گرفته است. داستانی بر پایه‌ جنایاتی شنیع بر ضد سیاه‌پوستان که در طول سال‌ها در آمریکا اتفاق افتاده است.

این اکتشاف و بازنگری وایتهد، من را به سمت رمانی فراموش‌شده از وایتهد که در سال 2009 به چاپ رسیده بود سوق داد؛ موضوع رمان‌های «بندرگاه ساگ» و «پسران نیکل» هردو درمورد یک گروه از نوجوانان سیاه‌پوست بود. «بندرگاه ساگ» در مورد شخصی به‌نام بنجی است که در محله‌ای در نیویورک در سال 1980 دوران نوجوانی خود را سپری می کرد. این کتاب به یک گروه از سیاه‌پوستان اشاره می‌کرد که در ساحل آن بندرگاه روزگار خود را سپری می‌کردند. بنجی که پسر یک دکتر حقوقدان بود، در مدرسه‌ای خصوصی در شهر مشغول به تحصیل بود و تابستانش را در ساحل بندرگاه سپری می‌کرد. شاید این‌گونه فکر کنید که بنجی نسبت به هم‌نسلانی مثل الوود و ترنر، پسری ایده‌آل با زندگی‌ای ایده‌آل به‌نظر می‌رسد. صدالبته راحت‌تر زندگی‌کردن او، محصول یک مبارزه‌ جمعی و مستمر و طاقت‌فرسا بود. بنجی خودش را با موسیقی پاپ، تبلیغات روزمره و مجلات هیولاها سرگرم کرده، اما تمرکز اصلی‌اش بر این موضوع است که چگونه می‌تواند به خود واقعی‌اش نزدیک شود. در جایی از کتاب آمده: «چشم‌هایم را باز نگه می‌دارم و اطلاعات موردنیاز را جمع‌آوری می‌کنم، هرچه بیشتر بهتر؛ زیرا اگر اطلاعات بیشتری داشته باشم، ممکن است بفهمم که باید تبدیل به چه آدمی شوم.» نباید از این موضوع غافل شد که تغییرات شدید روحی و فیزیکی الوود و ترنر آن هم برای پیداکردن خود واقعی‌شان با بنجی هم‌راستا است. خوشبختانه بنجی هرگز مصائب و رنج‌هایی را که الوود و ترنر آنها را تجربه‌ کردند نمی‌چشد، اما به‌هرحال همه‌ نوجوانان مسائل و مشکلات مشترکی دارند، از این مشکلات می‌توان به بلوغ و چالش‌های جنسی اشاره کرد. به‌نظر می‌رسد که رنج، اشکال گوناگونی داشته باشد، اما گویا وضعیت الوود، ترنر و بنجی رو به پیشرفت است. بنجی تا حد زیادی به خشونتی دامن می‌زند که متوجه نژاد و رنگ پوستش است، آن هم در دهه هشتاد و در دوران نوجوانی.

جذابیت خواندن این دو کتاب در این است که هردو در یک زمان و در یک کشور اتفاق می‌افتند، اما در دو دنیای کاملا متفاوت. دامنه‌ هردو رمان به‌گونه‌ای است که هر کدام به دنیای رمان دیگر اشاره می‌کند، و این روند به وایتهد اجازه می‌دهد تا داستان‌های خود را بر پایه‌ کشمکش‌های فردی شخصیت‌هایش شکل دهد. در هر رمان، به صورت استعاره اشاراتی به دنیای مجاور می‌شود و انگیزه‌هایی ایجاد می‌کند که وایتهد را در راهی می‌اندازد تا بتواند شخصیت‌هایی کاملا مجزا و مستقل بسازد. تمرکز وایتهد در پیشبرد رمان‌هایش، به ما اجازه می‌دهد که باقی دنیای رمان را با تکیه بر تخیلاتمان در ذهنمان بسازیم.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

دختر به پدر می گوید: برای تو همه جا میدون جنگه، ولی برای من نه... درباره‌ی یک زخم ناسور ملی ست، که این بار، از یک دعوای مضحک دونفره، سر باز کرده است. یک زخمی قومیتی، یک زخم مذهبی، یک زخم به پشتوانه‌ی سالها جنگ داخلی... فهمیدن اینکه همیشه و همه جا و در برابر همه کس نیاز به روحیه جنگاوری و سلحشوری نیست، و هر اختلافی را نباید تبدیل به جنگ حیثیتی کرد؛ سخت است ولی لازم ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...