پادشاه شهرها، شیراز | شهرآرا


«سووشون» یکی از رمان‌های معروف، مهم، پرمخاطب و ــ به نظر حقیرــ درخشان فارسی ست که نخستین بار در سال ۱۳۴۸، دو ماه پس از آسمانی شدن جلال آل احمد، همسر نویسنده رمان، بانو سیمین دانشور، چاپ شد با تقدیمیه «به یاد دوست، که جلالِ زندگی ام بود و در سوگش به سَـووشون نشسته ام». این رمان، که وضعیت اجتماعی ایران، و به ویژه شیراز و استان فارس، را در حوالی سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۵ ترسیم می‌کند، یکی از رمان‌های شناخته شده فارسی در خارج از مرزهای ایران است. در ادامه، ضمن مرور شخصیت‌های رمان، به چند نکته درباره آن می‌پردازیم.

سووشون

شخصیت محوری رمان، بانویی است درس خوانده، مهربان و صبور با نام «زری» که به همراه همسرش، «یوسف»، پسر نوجوانش، «خسرو»، و دختران دوقلوی نونهال و دوست داشتنی اش، «مینا و مرجان»، در یک خانه بزرگ و خانواده گسترده، درکنار عمه بامزه بچه ها، «فاطمه»، زندگی می‌کند. راوی اصلی داستان یک راوی سوم شخص محدود است که تمرکز اصلی اش برروی زری و اتفاقات پیرامون اوست. این راوی اجازه دارد که اندیشه ها، درونیات، رؤیاها و -در مواقعی- کابوس‌های «زری» در بعضی «شب‌های نفخ کرده از هراس»(ص۲۷۶) را نیز برای ما خوانندگان روایت کند؛ البته لازم است به این نکته نیز اشاره کنم که بعضی فصل‌های رمان، راوی‌های دیگری نیز دارند و ــ درمواقعی ــ از راوی اول شخص بهره می‌گیرند؛ مانند فصل۱۷ رمان که از زبان یک سروان ارتش ــ نجات یافته به دست «یوسف»ــ روایت می‌شود؛ سروانی که به همراه نیروهایش، گرفتار شبیخون ایلاتی‌ها شده است.

ضمنا، ناگفته نگذارم که درکنار شش شخصیتی که ذکرشان به خیر رفت، رمان چند شخصیت انسانی و غیرانسانی دیگر نیز دارد؛ مانند «خان کاکا»، برادرشوهر زری که جهان بینی اش از زمین تا آسمان با برادرش، یوسف، فرق می‌کند(و به شدت یادآور شخصیت شهردار در نمایشنامه «دشمن مردم» ایبسِن و تفاوت او با برادر پزشکش است)، دو برادر این بار شبیه هم به نام‌های «ملک رستم» و «ملک سهراب» که هردو یاغی اند، بانوی فخرفروش و اهل بخیه «عزت الدوله» و پسرش، «حمید»، که خواستگار سابق زری بوده است، افسر ایرلندی عکاس و داستان نویس، «مک ماهون» که جمله پایانی رمان، بخشی از نامه تسلی بخش او به زری است: «و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که آمدی، سحر را ندیدی؟»، و همین «سحر» که نام اسب پسرِ زری است و شاید مهم ترین شخصیت ناانسانِ داستان که کارکردی مشابه بهزاد، اسب سیاوش در «شاهنامه»، دارد.

و اما زبان رمان که زبانی است روان، سلیس، نرم، ساده و به شدت قابل فهم. سیمین دانشور جایی گفته است: «این روزها، همه طوری حرف می‌زنند که آدم هیچ نفهمد. نویسندگان هم طوری می‌نویسند که حتی من به سختی می‌فهمم.» بنابراین، خودش تلاش کرده است آسان و فهمیدنی بنویسد و حاصلش شده است کتابی که ــ مستقل از محتواــ نمونه کاملی است از روان نویسی و به دور از لکنت نوشتن. افزون بر این ها، نویسنده که در دو رمان دیگرش، یعنی «جزیره سرگردانی»(۱۳۷۲) و «ساربان سرگردان»(۱۳۸۰)، نشان داده است که دغدغه بهره جویی از واژگان فارسی و پرهیز معتدلانه از به کاربردن کلماتِ غیرفارسی را دارد(مثلا، در رمان «جزیره سرگردانی»، به جای «آکواریوم» از واژه «ماهی خانه» استفاده می‌کند، و به جای «برانکارد» از «بیماربر»)، در «سووشون» نیز بر همین مرام است.

از جنبه ای دیگر، «سووشون» یک رمان موفق اجتماعی است و گنجینه ای از رسم‌ها و سنت‌های کهن؛ مثلا، در صفحه۲۶۹ می‌خوانیم که یوسف همیشه به دروگرها می‌گفت: «شلخته درو کنید تا چیزی گیرِ خوشه چین‌ها بیاید» که پاسخی است مثبت و همدلانه به این بیت همشهری اش، حافظ: «ثوابت باشد ای دارای خرمن/ اگر رحمی کنی بر خوشه چینی»، یا، در جاهایی دیگر، به کوچه باریک قهروآشتی(ص۱۵۷) اشاره می‌کند یا به درخت گیسو(ص۲۷۴). همچنین، شرح آیین «سووشون» در صفحات۲۷۰ تا ۲۷۳ ــ که انصافا یکی از بخش‌های زیبای رمان است ــ نمونه ای است کم نظیر از باهم نشینی و درهم جوشی آیین‌های اسطوره ای و مذهبی ایران، و پیوند خجسته هویت‌های ایرانی و اسلامی.

اجازه دهید در آخرین روزهای آذرماه، ماه آخِر پاییز، این نوشته را با یادآوری شعری درخشان که سیزده سال پیش از «سووشون» سروده شده است، تمام کنم و با وام گرفتنِ تعبیری از آن شعر، گریزی بزنم به زادگاه سیمین دانشور و محل رخ دادن وقایع رمان. آخِرین شعر چاپ شده در کتاب «زمستان» مهدی اخوان ثالث، شعر کوتاهی است با نام «باغ من» که بیشتر با نام «باغ بی برگی» نام آور شده است، به تاریخ سرایش خرداد۱۳۳۵.

در پاره پایانی آن شعر می‌خوانیم: «باغ بی برگی/ خنده اش خونی است اشک آمیز/ جاودان بر اسبِ یال افشانِ زردش می‌چَـمَـد در آن/ پادشاه فصل‌ها پاییز». و چه تصویر شگفت انگیزی است: خرامیدنِ پادشاهِ ابدمدّتِ سوار بر اسبِ زردرنگ، در باغی که برگ‌های آن ریخته است؛ و آن پادشاه کسی نیست جز «پاییز». از سوی دیگر، سیمین دانشور، بارها، در رمان هایش، از اخوان یاد کرده است؛ مثلا، در صفحه۲۹۷ «جزیره سرگردانی» می‌خوانیم: «دریچه»های گوشی تلفن، رابط هستی و سلیم(دو شخصیت زن و مرد رمان) بود، و «قرار روز آینده»، شادترشان می‌کرد(که تلمیحی است به شعر «دریچه ها»، نهمین شعر کتاب «آخر شاهنامه»). نمی‌دانم آن دو روان شاد ــ که با فاصله ای حدودا بیست ساله از این جهان پرکشیدند(اخوان در ۱۳۶۹ و دانشور در ۱۳۹۰)ــ اجازه می‌دهند که عرض کنم بیشتر اتفاقات رمان «سووشون» در «پادشاه شهرها، شیراز» رخ می‌دهد، و، برخلاف بعضی رمان‌ها که محل رخ دادنِ وقایع در آن‌ها ــ اغلب ــ جنبه تزیینی دارد، شیراز به «سووشون» هویت می‌بخشد و کارکردی فراتر و مهم تر از «صرفا محل اتفاق افتادن رویدادهای رمان» دارد. دم شیراز و شیرازی‌های خون گرم، تا ابد گرم! والسلام.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...