مجموعه داستان «سرخوشی‌های بی‌پایان» توسط نشر کتاب مس وارد بازار کتاب شد.

سه داستان از سرخوشی های بی پایان

به گزارش کتاب نیوز به نقل از آنا، مجموعه «سرخوشی‌های بی‌پایان» شامل سه داستان بلند با عنوان‌های «بوم سفید»، «قندان چینی» و «هپروت» است. دو داستان نخست مضمونی اجتماعی دارند و داستان سوم روایتی متاثر از سیاحت غرب آقانجفی قوچانی و بوف کور هدایت است با لحنی مطایبه آمیز!

در بخشی از این مجموعه داستان آمده است: «وقتی داشت از توی حیاط می‌گذشت، نگاهش افتاد به رنوی قراضه استاد که گوشه باغ افتاده بود، رنوی سورمه‌ای حالا دیگر خاکستری می‌زد.

با خودش گفت زندگی همیشه چیزی را به تو می‌دهد که خودش می‌خواهد نه تو! آنکه عشق را می‌خواهد، نفرت نصیبش می‌شود و آنکه ثروت می خواهد به فقر و فلاکت می‌افتد همیشه حسرتی هست که مثل یک بغض یقه ات را می‌گیرد و سمج و کنه‌وار بهت می‌چسبد و رهایت نمی‌کند باغچه‌ها و درخت‌ها انگار سال‌ها دور از آب بودند حس کرد دوست دارد همه ویلا و باغ یکهو مثل غبار شود و همراه خودش از هم بپاشد».

کتاب «سرخوشی‌های بی‌پایان» در قطع رقعی و ۹۸ صفحه از سوی نشر کتاب مس وارد بازار کتاب شده است.

................ هر روز با کتاب ...............

با محرومانتان به بخشش، با افراد مطیع به نیکی و با کسانی که نسبت به ما شک و یا نافرمانی نمایند با شدت عمل رفتار کنم... لذا با افراد فرمانبر مانند پدری بخشنده هستم و تازیانه و شمشیر من علیه کسی‌ست که دستورم را ترک و با سخنم مخالفت نماید... هرکس که در قبیله‌اش از نافرمایان امیرالمومنین یزید پیدا شود و او را معرفی نکند؛ مقابل در خانه‌اش به دار آویخته، از ذمه ما خارج و مال و جانش حلال می‌شود ...
فردی که خودش را شهروند نمی‌شناسد، نسبت به موضوعات سیاسی و اجتماعی بی‌تفاوت می‌شود و این یک ویژگی نامدنیت سیاسی اجتماعی است... گفت‌وگو و مشاجره را نه با اخلاق، بلکه با مدنیت و نامدنیت می‌سنجند... هرچه حوزه شهروندی در فرد محدودتر شود، او بیشتر به سوی برآوردن منافع و مصالح شخصی‌اش رانده می‌شود... وقتی خودمداری در جامعه غلبه پیدا می‌کند، فردی که در جایگاه یا مرتبه بالا قرار می‌گیرد مسئولیت تصمیماتی که می‌گیرد نمی‌پذیرد و پاسخگو نیست ...
پرویز در قصه‌ای که نقل می‌کند، چگونگی تبدیل شدنش را به آنچه حالا هست، می‌گوید... در زیر سلطه ماندن و از سلطه ارتزاق کردن... این دختره چرا مثل آدامس چسبیده بهمون و ول‌مون نمی‌کنه؟... او فلک‌شده‌ای است که می‌خواهد فلک‌کننده باشد...شرمی درونی و بنیادی وادارش می‌کند به خودش هم دروغ بگوید... با تمام عشق و نزدیکی که به کاکایش دارد، نمی‌تواند این تنهایی را پر کند ...
آمیزه‌ی عشقی افسون‌کننده و لبخندی به پاکی لبخند فرشتگان... همه‌ی نیرنگ‌های پیرزنی را که می‌گوید عمه‌ی اوست فرا گرفته است... دون خوان باید هفت سال تمام طبقه‌ی اجتماعی و ثروت خود را رها کند و مانند دوستی در کنار او زندگی کند... دختر میزبانی عاشق آندرس می‌شود، ولی آندرس از ازدواج با او خودداری می‌کند... پیرزن او را دزدیده است ...
داستان مطرودان است و شریفه یکی از طردشدگان این شهر... . او که خودش را اهل همه‌جای دنیا می‌داند یکی از اتاق‌های کمتر ویران خانه را تمیز می‌کند و می‌شود ساکن موقتی آن ویرانه... دوازده-سیزده‌سالش بود که او را با شناسنامه خواهرش که هیجده‌ساله بود به عقد آجانی در می‌آورند... مردی که پشتش آش‌ولاش از شلاق‌های گروهبان شهری‌ست، کسی‌ست که نمایشنامه‌های نو را برای اولین‌بار در این مملکت به روی صحنه برد و بنیانگذار تئاتر مدرن در این سرزمین است ...