سمیرا سهرابی | آرمان ملی


نسیبه فضل‌اللهی متولد ١٣۵٧ در شهر اصفهان و کارشناس ارشد ادبیات نمایشی دارد. از او تاکنون دو مجموعه‌داستان، یک ترجمه و دو کتاب گردآوری داستان به‌نام «کتاب اصفهان» و «داستان اصفهان» منتشر شده است. «شکارچیان در برف» نخستین کتاب داستانی او بود که در سال 96 منتشر شد و برگزیده جایزه ادبی بوشهر به‌عنوان بهترین‌ مجموعه‌داستان سال شد. «اُتللوی تابستانی» کتاب بعدی این نویسنده اصفهانی است که در سال اخیر از سوی نشر ثالث منتشر شده. آنچه می‌خوانید گفت‌وگو با نسیبه فضل‌اللهی درباره داستان‌هایش است.

اتللوی تابستانی در گفت‌وگو با نسیبه فضل‌اللهی

شما اهل اصفهان هستید و به‌نظر از آن دست نویسندگانی هستید که رابطه‌ای تنگاتنگ با زادگاهشان دارند. نقش این زادگاه را در شکل‌گیری شخصیت ادبی‌تان چطور ارزیابی می‌کنید؟ و اینکه اصفهان برای شما چگونه تصویر یا تعریف می‌شود؟
وقتی در یک شهر تاریخی به دنیا می‌آیید که مشحون از معماری و تاریخ و هنر است با همه اینها محاصره می‌شوید، گاهی احساس می‌کنید تاریخ و زیبایی به شما فشار می‌آورند و سنگینی آن را روی خودتان احساس می‌کنید، درست مثل بچه‌ای که در خانواده‌ای با نظم و دیسیپلین سخت تربیت شده باشد و ناگهان به‌جایی برسد که احساس کند دوست دارد از هر نظم‌وترتیبی تخطی کند و زیر همه‌ اینها بزند. البته ممکن است بچه‌ رامی باشید و فکر کنید نظم‌وترتیب که بد نیست و همه‌ آن قواعد میراثی را رعایت کنید. حالا این قواعد برای کسانی که در چنین شهری به دنیا می‌آیند هم صادق است، گاهی مشحون از زیبایی می‌شوید و گاهی احساس می‌کنید سایه تاریخ روی شما سنگینی می‌کند. برای من اصفهان از دور زیباست، وقتی بیشتر در اصفهان باشم از تاریخ و سابقه‌ زیبایی‌اش که رویم سایه می‌اندازد، احساس سنگینی می‌کنم و دوباره دوست دارم از شهر بیرون بزنم. این سرگشتگی گاهی ذائقه شما را شکل می‌دهد، موقع نوشتن یا نقاشی‌کردن یا هر فعل خلاقانه دیگری. ممکن است این حرف زیاده‌روی به حساب بیاید اما من وقتی از اصفهان تبعید شده باشم، بیشتر عاشق این شهر می‌شوم. تبعیدی که البته خودخواسته است. این دوری، گاهی باعث فاصله برای بهتردیدن می‌شود؛ یعنی این دوری درواقع باعث آشنازدایی می‌شود و آن وقت تو به‌عنوان هنرمند یا علاقه‌مند به هنر یا حتی به‌عنوان شهروند تازه متوجه می‌شوی کجا بوده‌ای و در کجا زندگی می‌کرده‌ای.

«شکارچیان در برف» به‌عنوان اولین مجموعه‌داستان شما، که برخی از داستان‌هایش برنده‌ جشنواره‌ ملی داستان ایرانی شده بود و خود کتاب هم در جایزه ادبی بوشهر برگزیده شد، در وهله اول، نام کتاب پرسش‌برانگیز است: عنوان کتاب در اصل نام داستانی از توبیاس وولف است و نام نقاشی‌ای از پیتر بروگل. چه شد که این نام را انتخاب کردید برای مجموعه اولتان؟ (این را هم باید گفت که همین داستان کوتاه در این مجموعه با سه شخصیتِ زن، مرد و نقاش شکل می‌گیرد.)
موقعی که من این اسم را برای داستانم انتخاب کردم فقط به نقاشی پیتر بروگل نظر داشتم، کما اینکه در داستان هم مشخصا زن و مرد داستان به نقاشی اشاره می‌کنند. از قضا نقاشی «شکارچیان در برف» از جمله نقاشی‌های موردعلاقه‌ خودم هم هست، گفت‌وگویی که در داستان میان زن و مرد نقاش در می‌گیرد دغدغه ذهنی خود من بوده: «آیا آدم‌های نقاشی در آرامش قبل از توفان به‌سر می‌برند یا خیر؟» یعنی همان حسی که در داستان هم وجود دارد، آیا حادثه‌ای در کمین زن است؟ چیزی یا کسی او را تهدید می‌کنند؟ شوهرش خطرناک‌تر است یا غریبه نقاش؟ آیا کسب قصد شکار زن را دارد؟ اینها چیزهایی است که به‌واسطه آن نقاشی پایشان به داستان باز می‌شود و خب، چه اسمی برای این داستان بهتر است از «شکارچیان در برف».

پس از «شکارچیان در برف» رسیدید به «اتللوی تابستانی». البته پیش از این در «کتاب اصفهان» و «داستان اصفهان»، تک‌داستان منتشر کرده بودید و به اینها باید ترجمه را هم افزود. به‌نظر می‌آید بیشتر تمایل به داستان کوتاه دارید تا رمان؟
راستش اینکه نوشتن داستان کوتاه برایم راحت‌تر است تا نوشتن رمان. البته برنامه بعدی‌ام اتمام رمانی است که شروعش کرده‌ام و امیدوارم تا سال آینده چاپش کنم. البته یک چیزی را هم بگویم که خود من بیشتر آدم فیلم سینمایی هستم تا سریال. نه اینکه سریال نبینم، اما ترجیحم با فیلم است و شاید به همین دلیل سراغ داستان کوتاه می‌روم. البته برای تجربه، نوشتن رمانم را آغاز کرده‌ام که اگر با برنامه پیش بروم تا آخر امسال نوشتنش به پایان می‌رسد.

«اتللوی تابستانی» به‌نوعی در ادامه «شکارچیان در برف»، مجموعه‌ای است از داستان‌هایی که هر کدام در پی روایت فضا، داستان، تاریخ و شخصیت‌هایی متفاوت از یکدیگرند. آیا می‌توان نقطه اشتراک آنها را که فراسوی چندگانگی شکل می‌گیرد، جهان‌شمولی و دغدغه‌های مشترک در تاریخ زندگی افراد درنظر گرفت؟
نقطه اشتراک آنها به لحاظ مضمونی شاید در تنهایی آدم‌ها ختم شود. آدم‌ها تنها هستند حتی وقتی در مهمانی یا سفر یا وسط جشن عروسی باشند. هیچ‌چیزی این تنهایی را نه التیام می‌دهد و نه کمرنگ می‌کند، نه دوستی، نه خیانت، نه رنج. شاید مرگ، پرده آخر این تنهایی باشد. هم در مجموعه «شکارچیان در برف» و هم در «اتللوی تابستانی»، آدم‌های داستان، تنها هستند، البته آنها از این تنهایی ناراضی نیستند، انگار تنهایی، تقدیر آنهاست، پس هر تلاشی برای شکستن تنهایی محتوم به شکست است، انگار این آدم‌ها گرفتار یک نفرین ابدی شدند: «شما همیشه تنها خواهید بود!»

ایده استفاده از تم تاریخی و جغرافیای گسترده در مجموعه‌ «اتللوی تابستانی» به فراخور چه دغدغه‌ای شکل گرفت؟
دوست داشتم سراغ آدم‌های جدید بروم، دوست داشتم قصه آدم‌هایی را بنویسم که تا‌به‌حال آنها را از نزدیک ندیده‌ام، برای همین به سراغ جغرافیایی متفاوت رفتم، از آپارتمان بیرون زدم، از آدم‌های شهری بیرون زدم. در «شکارچیان در برف» من آدم‌های قصه‌هایم را می‌شناختم، خیلی از آنها را از نزدیک دیده بودم و برایم کاملا ملموس بودند، اما در «اتللوی تابستانی» به اصرار سراغ آدم‌ها و جغرافیایی رفتم که نمی‌شناختم و مجبور بودم درباره‌شان تحقیق بیشتری کنم تا آنها را بهتر بشناسم و بتوانم که تخیل‌شان کنم و روی کاغذ بیاورمشان.

وابستگی فعالی میان فرد و اجتماع انسانی وجود دارد، روابط تبدیل به همان چیزی می‌شود که انسان را می‌سازد و همان چیزی که رنجش او را در پی دارد. می‌توان چنین تعبیری را در هر داستان به شیوه‌ای منحصر به روایت و قصه به‌کار بست. موقعیت‌های داستانی در دل جامعه‌ای که افرادش مدام در رفت‌وآمدند شکل می‌گیرد.

البته من با این تفسیر موافق نیستم که روابط، انسان را می‌سازد. آدم، روابط و معاشرینش را انتخاب می‌کند و همان‌قدر که او بر معاشرینش تأثیر می‌گذارد، طبیعی است که معاشرینش هم بر‌ او تأثیر بگذارند. رابطه جامعه با موقعیت‌های داستانی و افرادش، مانند سه ضلع یک مثلث متساوی‌الاضلاع است که تأثیر متقابل و چندسویه‌ای بر یکدیگر دارند و حتی می‌توان گفت استعاره‌ «مرغ یا تخم‌مرغ» درباره آنها هم صادق است؛ چون نمی‌توان با قطعیت گفت که موقعیت داستانی از جامعه ناشی می‌شود یا افراد؟ و افراد، جامعه را می‌سازند یا جامعه، افراد را؟ آنچه اهمیت دارد روابط همگن و البته پویاست که در دو سطح هم‌زمان و هم‌مکان حرکت می‌کنند و پیش می‌روند.

با رویکردی که در مجموعه «اتللوی تابستانی» وجود دارد، برای خودتان به‌عنوان یک نویسنده چه تمایزی میان آگاهی از زندگی و شیوه بروز آن در قالب داستان وجود دارد؟
زندگی، یک چیز است و شیوه‌های بروزش یک چیز دیگر. گاهی مانند الماس درخشانی است که خودش را نمی‌توانید ببینید، اما درخشش را در آینه می‌توانید ببینید. تقریبا دوباره به استعاره افلاطون برمی‌گردیم، همان غار مثل که هر چیزی که آنجاست تقلیدی از نمونه‌ واقعی‌اش است، زندگی و بروزات زندگی در هنر یا نوشتن هم همین‌طور است. مثلا وقتی تابلوی «مروری بر پرتره پاپ اینوسنت دهم ولاسکس» اثر فرانسیس بیکن را تماشا می‌کنید، درحال تماشای رنجید یا دارید رنج می‌کشید؟ ممکن است از دیدن پرتره رنجور یک آدم، رنجور شوید، اما رنجی را که صاحب پرتره تجربه کرده شما تجربه نمی‌کنید. به همین دلیل است که معتقدم زندگی از برزواتش متفاوت است.

عکس روی جلد همان ایده‌ خلق داستان «اتللوی تابستانی» است. در اینجا تخیل شروع به ترجمه قابی از زندگی می‌کند، فرامی‌رود و به‌واسطه ادراک شخصی و زبان نویسنده در قالب داستان بروز پیدا می‌کند. در نوشتن بقیه داستان‌ها هم پویایی تخیل، نشات‌گرفته از واقعیاتی این‌چنینی بوده؟ تصویری از زندگی؟ یا هر کدام مسیری متفاوت از دیگری طی کرده‌اند؟
کم‌وبیش بله. مثلا درمورد داستان «یونس جنگل حرا» هم همین‌طور بود، من در اینترنت به عکسی دسته‌جمعی از غواصان ایرانی برخوردم که در توضیح عکس نوشته شده بود کمی پیش از عملیات کربلای چهار این عکس گرفته شده. اغلب غواص‌ها، جوانسال یا نوجوان بودند، چند نفری که در مرکز عکس بودند دست دور شانه‌های هم انداخته بودند و به کسی که بیرون عکس بود می‌خندیدند. با خودم فکر کردم قصه این نوجوان‌ها چیست، به چی دارند می‌خندند، با اجازه پدر و مادرشان آمده‌اند یا به‌قول معروف جیم شده‌اند و اینطور بود که بعدش «یونس جنگل حرا» را نوشتم. برای «سیبل چرخان» نه، از تصویر به قصه نرسیدم، بلکه از فیلم به قصه رسیدم، برای نوشتن نقد باید فیلم «جاده» فلینی را می‌دیدم، وقتی زامپانو و جلسومینا را دیدم با خودم فکر کردم دوست دارم داستانی بنویسم درباره مردی که توی سیرک کار می‌کند.

علاقه‌مندی به ژانر باعث شد داستان اول مجموعه، یعنی «اتللوی تابستانی» تبدیل به چنین داستانی شود؟
من از علاقمندان ژانر پلیسی هستم، چه موقع تماشای فیلم و سریال و چه موقع خواندن رمان، اما موقع نوشتن داستان «اتللوی تابستانی» به این فکر نمی‌کردم که می‌خواهم یک داستان ژانر بنویسم. شاید فضای کار بود که مرا به‌سوی ژانر پلیسی راهنمایی کرد، اصفهان در دهه بیست موقعی که کشور به اشغال متفقین درآمده مانند هر شهر اشغال‌شده‌ای، دلگیر و تحقیرشده است بخصوص که در دوره رضاشاه یا ظل‌السلطان نیز بناها و قلعه‌هایی مانند تبرک تخریب شده‌اند و به‌نوعی شهر، تحقیر شده. خلاصه اینکه چنین فضای وَهمگینی مرا به‌سوی نوشتن داستانی با این خصویات سوق نداد، نه اینکه من از قبل تصمیم بگیرم که «یالا قلمت را بردار و یک داستان پلیسی بنویس!»

با نگاهی به مجموعه‌داستان‌هایتان می‌توان چنین نتیجه گرفت که علاقه‌مند به تجربه‌کردن هستید؟
بله، شدیدا. و البته فکر نکنم میل و اشتیاق به تجربه‌کردن منحصر به بعضی آدم‌ها بشود، به نظرم ذات زندگی در تجربه‌کردن است؛ آدم لحظه‌به‌لحظه درحال تجربه چیزی است: عشق، اندوه، مرگ، ازدواج، زایمان، بیماری. آدم مرده فقط از تجربه‌کردن و به طبعش از زندگی‌کردن محروم یا منفک است. البته بخشی از اشتیاقم برای تجربه و تجربه‌کردن به فعل خلاقانه نوشتن هم ممکن است برگردد. ما یا باید مقلدان حرفه‌ای یا بی‌نقصی باشیم که بتوانیم چیزی را که خودمان تجربه نکرده‌ایم به‌خوبی توصیف کنیم و یا به‌جای تقلید، باید عمل‌گراهای بالذات باشیم. تجربه، بعضی وقت‌ها و نه همیشه، متریال و ماده خام به شما می‌دهد برای ساختن یا ورزدادن.

در داستان‌های «اتللوی تابستانی» و «عروسی شاهانه» که مربوط به دوره‌های تاریخی خاصی هستند، چطور به مساله زبان پرداختید تا نتیجه کار راضی‌تان کند؟
برای «اتللوی تابستانی»، اول شروع کردم به خواندن نامه‌های صادق هدایت. یکی از شخصیت‌های فرعی داستانم، هادی صداقت است، یعنی اسم مستعار نویسنده «توپ مرواری». چون در طول داستان به او اشاره می‌کردم یا حتی ازش نقل‌قول می‌کردم پس باید به ویژگی‌های زبان و کلامش آشنا می‌شدم؛ بنابراین اول نامه‌های هدایت را خواندم، بعد شروع کردم به خواندن متن‌های گزارشی دهه بیست، تا بتوانم لحن راوی داستان را که یک‌جور منشی در اداره نظمیه است و گزارش و خفیه می‌نویسد دربیاورم. آرشیو روزنامه اطلاعات دهه بیست هم به کمکم آمد تا با لحن گزارش‌های آن موقع آشناتر شوم. خلاصه به پشتوانه آنها سعی کردم تا لحن داستان «اتللوی تابستانی» در بیاید. برای «عروسی شاهانه»، با خواندن خاطرات تاج‌الملک‌ یعنی همسر رضاشاه سعی کردم با زاویه دید زنی آشنا بشوم که در دوره پهلوی اول و دوم از زنان دربار و مهم به‌شمار می‌فت و از مشخصات و ویژگی‌های نثرش برای زبان هَووهای منوچ در داستان عروسی شاهانه استفاده کردم.

چه نویسنده‌ها یا کتاب‌های ایرانی یا خارجی در نوشتن یا نویسنده‌شدن‌‌تان موثر بودند؟
خیلی‌ها... اما یکی از زیباترین کتاب‌هایی که همیشه به‌اش سرمی‌زنم و دوباره می‌خوانمش مجموعه‌داستان «لاتاری، چخوف و دیگران» هست که انتخاب و ترجمه جعفر مدرس‌صادقی هست. «شرلی جکسون» غوغا کرده موقع نوشتن داستان کوتاه «لاتاری». این تاثیر و این حجم از غرابت و بُهت در رمانش یعنی «ما یک عمر قلعه‌نشین بوده‌ایم» دیده نمی‌شود، اما «لاتاری» حیرت‌انگیز است! داستانی از درباره قواعد زندگی جمعی که به آنها عادت کرده‌ایم و جدا از چیستی‌شان، گاهی به هر قیمتی انجام‌شان می‌دهیم، چون به آنها عادت کرده‌ایم، حتی اگر کشتن آدم‌های یک کامیونیتی باشد. از ایرانی‌ها هم غزاله علیزاده، شهریار مندنی‌پور، مهشید امیرشاهی و قاسم هاشمی‌نژاد را خیلی دوست داشتم، گاهی خواندن چندباره کتاب‌هایشان حکم معمایی را برایم داشت که باید با واشکافی‌اش به چیزی که می‌خواستم و دنبالش بودم می‌رسیدم. البته دنبال چیز عجیبی هم نبودم و نیستم، اما آن چیز عجیب، همه‌ جادوکاری است که باید بلد باشیم: «چگونه روایت کنیم؟»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بازگوکردن روابط عاشقانه بی‌نتیجه‌اش، اقدامش به خودکشی، دوستی‌ها و پروژه‌های ادبی‌ منقطعش، تحت‌‌الشعاعِ بخش‌هایی از پیشینه خانوادگی قرار می‌گیرد که مسیر مهاجرت از جمهوری دومینیکن به ایالات متحده آمریکا را معکوس می‌کند و روی زنان خانواده اسکار متمرکز می‌شود... مادرش زیبارویی تیره‌پوست بود... عاشق جنایتکار بدنامی شد... ارواح شرور گهگاه در داستان به‌کار گرفته می‌شوند تا بداقبالی خانواده اسکار را به تصویر بکشند ...
فهم و تحلیل وضعیت فرهنگ در جامعه مصرفی... مربوط به دوران اخیر است، یعنی زاده مدرنیته متأخر، دورانی که با عناوین دیگری مثل جامعه پساصنعتی، جامعه مصرفی و غیره نامگذاری شده است... در یک سو گرایشی هست که معتقد است باید حساب دین را از فرهنگ جدا کرد و برای احیای «فرهنگ اصیل ایرانی» حتی باید آن را هر گونه «دین خویی» پالود؛ در سوی مقابل، اعتقاد بر این است که فرهنگ صبغه‌ای ارزشی و استعلایی دارد و هر خصلت یا ویژگی فرهنگیِ غیردینی را باید از دایره فرهنگ بیرون انداخت ...
وقتی می‌خواهم تسلیم شوم یا وقتی به تسلیم‌شدن فکر می‌کنم، به او فکر می‌کنم... یک جریان به‌ظاهر بی‌پایان از اقتباس‌ها است، که شامل حداقل ۱۷۰ اجرای مستقیم و غیرمستقیم روی صحنه نمایش است، از عالی تا مضحک... باعث می شود که بپرسیم، آیا من هم یک هیولا هستم؟... اکنون می‌فهمم خدابودن چه احساسی دارد!... مکالمه درست درمورد فرانکنشتاین بر ارتباط عمیق بین خلاقیت علمی و مسئولیت ما در قبال خود و یکدیگر متمرکز خواهد شد ...
همسایه و دوست هستند... یک نزاع به‌ظاهر جزیی بر سر تفنگی قدیمی... به یک تعقیب مادام‌العمر تبدیل می‌شود... بدون فرزند توصیف شده، اما یک خدمتکار دارد که به‌نظر می‌رسد خانه را اداره می‌کند و به‌طرز معجزه‌آسایی در اواخر داستان شامل چندین فرزند می‌شود... بقیه شهر از این واقعیت که دو ایوان درحال دعوا هستند شوکه شده‌اند و تلاشی برای آشتی انجام می‌شود... همه‌چیز به مضحک‌ترین راه‌هایی که قابل تصور است از هم می‌پاشد ...
یک ریسه «ت» پشت سر هم ردیف می‌کرد و حسابی آدم را تف‌کاری می‌کرد تا بگوید تقی... قصه‌ی نویسنده‌ی «سایه‌ها و شب دراز» است که مرده است و زنش حالا دست‌نویس پانصد ششصدصفحه‌ای آن داستان را می‌دهد به فرزند خلف آن نویسنده‌ی مرحوم... دیگر حس نمی‌کردم که داوود غفارزادگان به من نارو زده... عاشق شدم، دانشجو شدم، فعالیت سیاسی کردم، از دانشسرا اخراج شدم... آسمان ریسمان نمی‌بافد؛ غر می‌زند و شیرین تعریف می‌کند... ...