نگاهی به کتاب طوطی فلوبر | مرور


«طوطی فلوبر» [Flaubert's parrot اثر جولین بارنز] نه کتابی روایت محور است و نه کتابی داستان محور. به بیان دیگر نه با داستانی خطی مواجهیم و نه با شخصیت‌هایی که به پیشرفتش مددی رسانند. کتاب توجه‌اش معطوف به «گوستاو فلوبر»، رمان‌نویس معروف فرانسوی و طوطی‌ای است که در «ساده دل» از آن استفاده کرده است. رمانی که داستان خدمتکاری به نام «فلیسیته» را روایت می‌کند که بیشتر عشق خود را صرف طوطی‌ای تزیینی کرد؛ اما آیا این تنها هدف بارنز برای خلق این کتاب بوده است؟ همه‌ی اینها دست به دست هم می‌دهند تا بیندیشیم آیا در این سفر، هدف راوی، درک حقیقی زندگی فلوبر است؟ راوی هر چه سعی می‌کند بیشتر با زندگی فلوبر آشنا شود، بیشتر دچار سردرگمی می‌شود؛ حتی در بخشی، بیوگرافی کاملی از نویسنده ارائه می‌دهد تا بر غیرقابل دستیابی بودن اطلاعات اصلی داستان تأکید کند.

طوطی فلوبر [Flaubert's parrot]

این اطلاعات گره‌ای از مشکلات راوی را باز نمی‌کند. هرچه بیشتر در این مسأله پیش می‌رویم، بیشتر درمی‌یابیم که چقدر اطلاعات ما از جهان ناقص‌اند و گاهی متوجه‌ی ساده‌ترین چیزهای اطراف‌مان نمی‌شویم. راوی مصمم است که راز طوطی را کشف کند. اما با غوطه ور شدن در این موضوع، با موانع دیگری روبه‌رو می‌شود. گاهی شک می‌کند که آیا زنده کردن توصیفات فلوبر در زمان حال امکان پذیر است یا نه؟ راوی در تشبیهی که فلوبر از مانند کردن خورشید به انگور فرنگی قرمز به دست می‌دهد، می‌­نویسد: «آیا در سال ۱۸۵۳ مربای انگور فرنگی قرمز در نرماندی همان رنگی را داشت که امروز دارد؟»
از طرفی دیگر می‌بینیم او منتقدانی مانند «لارنس استرن» و «هنری فیلدینگ» را به باد تمسخر می‌گیرد و معتقد است که آنها گاهی از درک ساده‌ترین مطالب هم عاجزند. هنری فیلدینگ در «تام جونز» خطاب به منتقدی می‌گوید که تو از درک لحن نویسنده‌ای خوب ناتوان هستی. با این‌حال منتقد همیشه بخش جدایی ناپذیر ادبیات بوده و کله شقی و تند مزاجی‌اش هم همیشه همراه ادبیات و نمی‌توان حضور ضروری‌اش را در عرصه‌ی ادبیات منکر شد. آیا درست نیست که هر دشمنی نقادانه نسبت به منتقد، قرار دادن خود در جایگاه منتقد است؟ ولی آیا تمام اینها راوی را از بیان نظراتش بازمی‌دارد؟ خیر. بنابراین اگر این کتاب نه نقد است و نه داستان پس چیست؟ جلوتر پاسخ می‌دهیم.

در این کتاب با دو منتقد مواجهیم: یکی دکتر «کریستوفر ریکس»، از اساتید کمبریج که درباره‌ی «اشتباهات در ادبیات و اهمیت یا عدم اهمیت آنها» سخنرانی می‌کند. او دریافته که «ویلیام گولدینگ» در کتاب «سالار مگس‌ها» در تشخیص نوع عدسی «پگی» دچار اشتباه شده است. منتقد دیگر «اینید استارکی» است که فکر می‌کند فلوبر در «مادام بوواری» از سه نوع رنگ چشم قهوه ای، قیرگون و آبی استفاده کرده است و راوی با استدلال ثابت می‌کند که حرف استارکی اشتباه بوده است. راوی داستان معتقد است که «مقایسه‌ی زمانی که فلوبر صرف کرده تا اطمینان یابد قهرمان داستانش چشمان شگفت انگیز و درک‌ناپذیر یک زناکار نگونبخت را دارد با زمانی که دکتر استارکی گذاشته تا با بی‌دقتی‌اش نویسنده را خوار کند؛ مقایسه‌ی جالبی خواهد شد.»

این امر مشهود است که خود راوی برای توجیه دلبستگی خودش به نویسنده مجبور است از متنی نقادانه استفاده کند و در همان حال از آن دوری گزیند. با این‌حال اگر نویسنده و زندگی‌اش از مقابل چشمان تیزبین محقق می‌گریزد، ولی اثرش که اینگونه نیست. به همین دلیل این اثر مدام میان بیان مطالب زندگی نامه‌ای و نقادانه در کشاکش است.

کم نیستند گزاره‌های نقادانه‌ای که او در این کتاب از آنها استفاده می‌کند: «دانش انسان ناقص است، بنابراین رمان هم باید ناقص باشد». «اشتباهات متظاهرانه و تردید رمان‌نویس‌های مدرن درست به اندازه‌ی الهیات دروغین رمان‌نویس قرن ۱۹ مربوط به لذت جویی است». رمان‌نویس در حالی که گزاره‌هایی این چنینی بیان می‌دارد، وضعیت خودش هم بهتر از رمان‌نویس‌های مدرن نیست. او هم مدام با شک و دودلی روبه‌رو است. قطعا خود نویسنده از این تقابل دوسویه آگاه بود و در این نقطه است که ما درمی‌یابیم راوی و نویسنده دو شخصیت جداگانه‌اند. «جفری بریث ویت» در جست و جوی طوطی حقیقی‌ای است که فلوبر در رمان ساده دل از آن بهره برده. او که مردی عجیب است و دهه‌ی ۶۰ سالگی‌اش را از سر می‌گذراند، در جستجوی طوطی فلوبر به «روآن» می‌آید. در اینجا با سه طوطی روبه رو هستیم: طوطی فلیسیته، طوطی اتل- دیو و طوطی کرواسه. راوی کاملا نسبت به بیهودگی سفر آگاه هست و می‌داند که به هیچ جا نمی‌رسد. ولی برای یافتن آنچه در پی آن است، کوتاهی نمی‌کند.

فکر کنم اکنون وقت آن است که بگوییم ما در این کتاب همزمان شاهد داستان، رمان، زندگی نامه و نقد ادبی هستیم و همه‌ی این عناصر باعث شده تا با اثری کاملا نو رودررو شویم. اثری که خود را از تمام قید و بندهای سنت و مدرنیته رهانیده و زندگی را از دریچه‌های گوناگونی تماشا می‌کند: بارنز هم داستان نوشته و هم نقد، هم زندگی نامه نوشته و هم نقیضه. دلیل اینکه این کتاب با وجودی که تمام این عناصر را در خود جای داده و خواننده با مطالعه‌اش خسته نمی‌شود مربوط به این قضیه است که تلاش بریث ویت متوجه‌ی احیای گذشته‌ای است که تسلیم روایت تاریخی سرراست نمی‌شود، چون مربوط به گذشته‌ای شخصی است که با اثر فلوبر در یک بازه‌ی زمانی قرار نمی‌گیرد.

طوطی فلوبر» [Flaubert's parrot

به نوعی تمام وضعیت‌ها در این کتاب نامعلومند: همسر راوی که گویی در گذشته به او خیانت کرده، به تازگی مرتکب خودکشی شده است. رابطه‌ی فلوبر با معشوقه‌اش متزلزل بوده؛ این ناپایداری و تأثیر زودگذر هنرمند در ابتدای کتاب به ما نشان داده می‌شود؛ تصویری که گویی پایان داستان را در مقابل دیدگان ما به نمایش می‌گذارد: «بگذارید از مجسمه شروع کنم: آن بالا ایستاده است، همیشگی و نه چندان خوش تراش، با اشک‌های مسیِ روان از دیدگانش. جلیقه و شلوار خمره‌ای به تن دارد، با پاپیونی شل و ول و سبیلی نامرتب، چهره‌ای بیمناک و منزوی از این مرد. فلوبر به ما نگاه نمی‌کند. به جنوب چشم دوخته است، از میدان کارم به کاتدرال. از فراز شهری که از آن نفرت داشت به بیرون نگاه می‌کند، شهری که به تلافی این بیزاری یکسره نادیده‌اش گرفته است.»

این کتاب اگر سؤالی را جواب ندهد و مسأله‌ای را هم به سرانجام نرساند (حتی مسأله‌ی خود طوطی را)، با اینحال ما را بی وقفه با کوچک‌ترین جزئیات شگفت زده می‌کند؛ گویی مدام نقاش را در حال تکمیل اثرش بر روی بوم می‌بینیم. تصویری که هیچگاه کامل نمی‌شود ولی همیشه در مقابل چشمان ما قرار دارد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...
دخترک چهارده‌ساله‌ای که دانه برای پرندگان می‌فروشد... چون شب‌ها رخت‌خوابش را خیس می‌کرده، از خانه‌ها رانده شده است... بسیار چاق است و عاشق بازی بیلیارد... در فلوریا بادکنک می‌فروشد و خود عاشق بادکنک است... در ماه‌های اکتبر و نوامبر در منطقه‌ی فلوریا پرنده صید می‌کنند... سرگذشت کودکان سرگردان و بی‌سرپرست استانبول... تنها کودکی که امکان دارد بتواند زندگی و آینده‌اش را نجات دهد ...