مادام دوبوسئان، دوست باباگوریو، حامی و ولی‌نعمت اوست. هوای ترقی و بی‌پروایی او در انتخاب وسیله وی را با نیروهای شیطانی جهان یار می‌سازد: او فاسق دلفین و شاگرد وترن است. لیکن، سرنوشت «پاکان» بهتر از سرنوشت «پلیدان» نیست: گوریو در بی‌کسی می‌میرد؛ وترن دستگیر می‌شود... گوریو «مسیح پدری» است و وترن «ملک مقرب مغضوب».

 بابا گوریو |  اونوره دو بالزاک
بابا گوریو [Le Pere Goriot] اونوره دو بالزاک (1) (1799-1850)، نویسنده فرانسوی، در یکی از شب‌های سال 1833، هنگامی که می‌خواست نوشتن باباگوریو را آغاز کند به نزد خواهرش لور دو سورویل (2) شتافت و بانگ برآورد: «یک فکر عالی به سرم زده است. نابغه خواهم شد». فکر آفرینش «کمدی انسانی» به سرش زده بود، و همچنین طرز فکر و طریقی که به وی امکان دهد تا جهان افسانه‌ای خود را بسازد و این طرز و طریق، «تکرار آدمها» در رمان‌های این مجموعه بود. در حقیقت، از باباگوریو به بعد است که بالزاک این راه و روش را منظماً به کار می‌برد. وی به آثار پیشین خود چرم ساغری، اوژنی گرانده ... بازگشته، اسامی آدمها را عوض می‌کند و آنان را در آن چرخه افسانه‌ای که نطفه‌اش را در ذهن بسته وارد می‌سازد. بنابراین، باباگوریو را می‌توان شالوده و سنگ چفت این بنا شمرد؛ باباگوریو همچون پانسیون ووکه (3)، چهارراهی است که در آن سرنوشت‌هایی چند باهم تلاقی می‌کنند. زندگی رمان بیشتر از چشم‌انداز کمدی انسانی مایه می‌گیرد تا از خود: وانگهی تعریف دقیق موضوع آن دشوار است. «یک نیکمرد ساده‌دل، در پانسیون بورژوایی، با 600 فرانک درآمد مقرر سالیانه. این مرد دار و ندار خود را در راه دو دخترش که هرکدام 50000 فرانک درآمد مقرر سالانه دارند داده است و همچون سگی در حال مردن است»: این است اشاره‌ای که در دفتر یادداشت بالزاک می‌توان یافت و بذر باباگوریو را در بردارد. لیکن این ماجرای غم‌انگیز در جریان پروردگی تغییر می‌یابد، تا آنجا که امروز حاضریم نزع باباگوریو را موضوع اصلی اثر نشناسیم. پس این موضوع کدام است؟ موضوع اصلی اثر «تربیت عاطفی» یک جوان شهرستانی در پاریس است، یعنی درس‌هایی که اوژن دو راستینیاک (4) از شهر و زندگی، از جامعه و از این و آن می‌گیرد. در پایان رمان این تربیت خاتمه می‌یابد؛ راستینیاک مردی است که با تجربه‌ای بیشتر پخته شده و از فراز پرلاشز (5) پاریس را ورانداز می‌کند و بانگ برمی‌آورد: «اکنون، بگرد تا بگردیم» و سپس برای صرف شام به نزد معشوقه‌اش می‌رود.

رمان در یک پانسیون خانوادگی بورژوایی در کارتیه لاتن، یعنی پانسوین ووکه، ریشه می‌گیرد. این پانسیون برای همه کسانی که در پی رمان‌نویس به درون آن راه یافته‌اند، بوی آن را استنشاق کرده‌اند و بر سر سفره آن نشسته‌اند فراموش نشدنی است. در این پانسیون، حیرت‌انگیزترین ابنای آدم با هم برخورد می‌کنند: راستینیاک جوان، که تازه از زادگاه خود، پریگور (6)، رسیده و آمده است تا پاریس را فتح کند؛ بابا گوریو، پیرمردی که اندک اندک خود را از هرچه داشته پیراسته تا دو دختر خویش، آناستازی دورستو (7) و دلفین دو نوسینگن (8)، را از آن برخوردار سازد؛ وُتْرن (9)، چهره مرموزی که راستینیاک را زیر پر خود گرفته و او را از فواید تجربه مخوفی که از آدمیان کسب کرده است بهره‌مند می‌سازد. راستینیاک که معشوق دلفین شده است، بعدها شاهد ورشکستگی نهایی باباگوریو بر اثر مهر پدری و مرگ او در تنهایی محض، در حالی که دخترانش او را رها کرده‌اند، می‌شود. نقاب از رخسار واقعی وُترن به کنار می‌رود و او به عنوان محکوم به اعمال شاقه فراری دستگیر می‌شود: وی پیش از گرفتاری، سموم نفرت خود را نسبت به جامعه منتشر می‌سازد. ماجرای غم‌انگیز دیگری، بیرون از پانسیون ووکه، نیز به بنای ساختمان روحی راستینیاک کمک می‌کند و آن ماجرای مادام دو بوسئان (10) است که معشوقش او را ترک گفته و پس از برگزاری رقصی، که از سراسر پاریس کسانی در آن گرد می‌آیند تا تیره‌بختی او را از نزدیک ببینند، جلای وطن می‌کند.

همچنان که موریس بارْدش (11) اظهار نظر کرده، پیداست که در باباگوریو آدمها از دو دسته‌اند: دسته اول شامل موجوداتی که در زندگی خواهان پیروی از عاطفه‌ای شریف و عاری از غرض شخصی‌اند، یعنی گوریو و مادام بوسئان؛ دسته دیگر شامل «بعل پرستان» (شیطان پرستان)، یعنی وٍترن، محکوم به اعمال شاقه فراری؛ دختران بابا گوریو که آنها نیز میثاق اجتماعی را با خیانت به شوهر خود به دور می‌افکنند. راستینیاک میان دو دسته، در وسط جای دارد. جوانی و ساده‌دلی‌اش وی را با پاکان یگانه می‌سازد: مادام دوبوسئان، دوست باباگوریو، حامی و ولی‌نعمت اوست. هوای ترقی و بی‌پروایی او در انتخاب وسیله وی را با نیروهای شیطانی جهان یار می‌سازد: او فاسق دلفین و شاگرد وترن است. لیکن، سرنوشت «پاکان» بهتر از سرنوشت «پلیدان» نیست: گوریو در بی‌کسی می‌میرد؛ وترن دستگیر می‌شود. آری، عواطف زیاده شریف همچون عصیان آشکار، مسیر حرکت جامعه را، که از همه نیرومندتر است و قانون خود را تحمیل می‌کند، مشوش می‌سازند. پس باید با آن، همانند دختران باباگوریو، از در مکر و فریب درآمد و دست کم به ظاهر، قانون بازی را گردن نهاد. این همان کاری است که راستینیاک می‌کند. وی، پس از وداع با پیکر باباگوریو، برای صرف شام به نزد مادام نوسینگن می‌رود. آلبر تیبوده (12) بی تردید بابا گوریو را «مادرْ یاخته» کمدی انسانی می‌داند، نه‌تنها از این نظر که این رمان بیشتر آدم‌های آن مجموعه را در بردارد، بلکه هم از اینرو که ما را با «سرّ ابوت»، که سرچشمه آفرینندگی بالزاک است، آشنا می‌سازد. گوریو می‌گوید: «چون پدر شدم به خدا پی بردم». پدر آفریننده کمدی انسانی نسبت به آدم‌های داستان‌های او «محاکات آبْ (خدای پدر) و نوعی همکاری با خداست.» با این همه،‌ گوریو در امر پدری از باختگان است، «چون پدر من حیث جسم و من حیث نفس‌پرستی» است. وی از جهت عشق به دخترانش «مسیح ابوت» (شهید مهر پدری) است. به نظر بالزاک اثرآفرین، اراده و همچنین امری که او خود آن را «موهبت ویژه» یعنی موهبت دیدن مثالها و اصل انواع از خلال انواع، نامیده نجات‌بخش ابوت است. آنچه از خلال «حالت خاص» بابا گوریو بیان می‌شود راز ابوت است؛ لیکن، با توجه به وترن و علاقه و هم حسی عجیب او نسبت به راستینیاک، نوعی ادا و نقیضه شیطانی همین راز است. گوریو «مسیح ابوت(پدری)» است و وترن «ملک مقرب مغضوب». این هردو، به علت افراط در شهوت خود و «پر باری بیرون از حد تخمه بارور» مغلوب شده‌اند. برابرْ نهاد زنده آنان عتیقه فروش چرم ساغری است که «مرگ در زندگی» را تحقق بخشیده و از این راه، با رد هرگونه شهوت قهار، عمر دراز خارق‌العاده‌ای او را حاصل شده است. بنابراین، بابا گوریو چشم‌اندازهایی به روی سرتاسر کمدی انسانی می‌گشاید. در آن، نه‌تنها اسطوره ابوت بلکه همچنین «اسطوره پاریس» را اندرک ار می‌بینیم که پانسیون ووکه آن از سویی، و سالن مادام دو بوسئان آن از سوی دیگر، دو نقطه ممتاز این بنای عظیم و بی‌کران‌اند.

احمد سمیعی (گیلانی) . فرهنگ آثار. سروش

1.Honore de Balzac 2.Laure de Surville 3.Vauquer 4.Eugene de Rastignac
5.Pere Lachaise 6.Perigord 7.Anastasie de Restaud 8.Delphine de Nucingen
9.Vautrin 10.Mme de Bauseant 11.Bardeche 12.Thibaudet

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

منجی آخرالزمانی هندوها... یک سفیدپوست مسیحی ادعا می‌کند آخرین آواتار ویشنو است؛ خدایی که هیئت جسمانی دارد... مخالفانش، این خدای تجسدیافته را باور ندارند و او را شیادی حرفه‌ای می‌دانند که با باندهای مواد مخدر در ارتباط است... قرار است با شمشیر آخته و کشتاری خونین جهان را از لوث جور و فساد جهانگیر پاک کند... برداشت‌های روان‌پریشانه از اعتقادات متعصبانه توسط فردی خودشیفته که خود را در جایگاه اسطوره‌ای منجی می‌پندارد و به خونسردی فاجعه می‌آفریند ...
خواهر و معشوقه‌اش، دروسیلا می‌میرد و کالیگولا بر اثر مرگ او به پوچی زندگی بشر پی می‌برد... آنچه کالیگولا می‌خواهد این است که به اندازه‌ی سرنوشت بی‌رحم شود تا از خلال بی‌رحمی او انسان‌ها به آن «بی‌رحمی دیگر» پی ببرند ... بزرگ‌زادگان دربار را به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی درمی‌آورد که ریسمانشان در دست اوست. آنها را وامی‌دارد تا برای نجات زندگی خود همه‌چیز را تسلیم کنند و به همه چیز پشت کنند، یعنی همه‌ی آنچه در واقع علت وجودی زندگی آنهاست ...
پدر ویژگی‌های بارز یک آنیموس منفی (سایه مردانه) را در خود حمل می‌کند... در جوانی، خودکامه و جسور و بی‌توجه بوده و تا به امروز، تحقیرگر: به مادرت صد دفعه گفته‌ بودم از این پسر مرد در نمی‌آد... تلاش ناکام پیرمرد در دست‌درازی به معصومیت پسر موجب استقرار حس گناهی است که یک قدم تا «انزجار از خود» فاصله دارد. و این فاصله با تنبیه پدر و تایید مادر طی و تبدیل به زخمی عمیق می‌شود... او یک زخمی است که می‌تواند زخم بزند ...
کتاب سه بخش دارد و در هر بخش ماجرا از دید یکی از سه مرد خانواده روایت می‌شود... سه راوی سه نگاه ولی یک سوژه: مادر... تصویر موج‌های هم‌مرکز که یکی پس از دیگری به حرکت درمی‌آیند ولی هرگز به یک‌دیگر نمی‌رسند... از خاله آیرین می‌شنویم و از زندگی و رابطه‌اش با شوهر سابقش بوید،‌ از سوفی، خدمتکار خانه که دلبسته کارل است، ‌از کارل آلمانی و داستان‌های پدربزرگش،‌ از عمه کلارا و عمو ویلفرد و جزییات خانه‌شان و علایق‌شان... در فصل اول پسری سرکش و برادرآزار به نظر می‌آید ولی در فصل دوم وجوه تازه‌ای از شخصیت ...
مدیر کارخانه خبردار می‌شود که یکی از آشنایانش، به نام مهندس مارکو ماشینی ساخته است به اسم کاربوراتور که می‌تواند از خود ماده، جوهر ازلی آن را بیرون بکشد: «مطلق»... پدیده‌های عجیبی تولید می‌شوند: رخدادهای دینی مانند گرایش‌های مذهبی، وعظ و خطابه، معجزات و حتی انواع تعصبات مذهبی... هواخواهان خدای روی کشتی لایروبی! با طرفداران خدای میدان تربیت اسب! درگیر می‌شوند... کلیسای رومی که از آغاز با مطلق مخالفت داشت، سرانجام آن را می‌پذیرد ...