داستان گمشده‌ای از آگاتا کریستی نویسنده مشهور انگلسی داستانهای جنایی- معمایی که پس از 30 سال پیدا شده در آمریکا منتشر می‌شود.

به گزارش مهر به نقل از رویتر، داستان "حادثه توپ سگ" از سری داستانهای کارگاه هرکول پوآرو در سال 2004 در اتاق زیر شیروانی دختر نویسنده پیدا شده‌است.

آگاتا کریستی در کتاب رکورد‌های گینس مقام اول در میان پرفروشترین نویسندگان داستان در تمام دوران و مقام دوم (بعد از ویلیام شکسپیر) در میان پرفروش ترین نویسندگان در هر زمینه‌ای را به خود اختصاص داده‌است. تخمین زده‌اند که یک میلیارد از کتابهای او به زبان اصلی (انگلیسی) و یک میلیارد دیگر در ترجمه‌های گوناگون به 103 زبان دنیا به فروش رسیده ‌باشد. محبوبیت جهانی کریستی به آن درجه ‌است که بطور مثال در کشوری چون فرانسه تعداد کتابهایی که از او تا سال 2003 به فروش رسیده بالغ بر40 میلیون جلد بوده ‌است.

بیشتر کتابها و داستان‌های کوتاه او و بعضی‌ها از آنها برای چندین بار  به فیلم درآمده‌اند که از آن میان می‌توان بطور مثال به فیلمهای "قتل در قطار سریع السیر اورینت"، "مرگ در رودخانه نیل" و " قطار چهار و پنجاه دقیقه از پدینگتون" اشاره کرد. بسیاری از نوشته‌های آگاتا کریستی بطور مکرر برای تهیه برنامه‌های رادیویی و تلویزیونی نیز مورد استفاده قرار می‌گیرند.

از آثار او می‌توان به "عروسکی در دودکش بخاری"، "شب بی پایان "، "مردی با لباس قهوه ای"، "جنایت خفته"، "ماجرای اسرار آمیز در استایلز"، "مصیبت بی گناهی " اشاره کرد.
 

20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...