ترجمه پریا حیدری | اعتماد


کتاب «لیبرالیسم در روزگار ظلمت» (سیره‌ لیبرال در قرن بیستم) [liberalism in dark times] اثر جاشوآ اِل. چرنیس [[Joshua L. Cherniss]] در سال ۲۰۲۱ از سوی انتشارات دانشگاه پرینستون منتشر و ترجمه‌ فارسی آن نیز به‌تازگی توسط احسان سنایی‌اردکانی در نشر مرکز منتشر شده است. چرنیس استادیار علوم سیاسی در دانشگاه جرج‌تاون، یک پژوهشگر برجسته در حوزه‌ نظریه‌ سیاسی مدرن و معاصر است که به‌طور خاص بر تاریخچه‌ لیبرالیسم و تفکر سیاسی در قرن بیستم تمرکز دارد.

خلاصه لیبرالیسم در روزگار ظلمت (سیره لیبرال در قرن بیستم)» (liberalism in dark times)  جاشوآ چرنیس [Joshua L. Cherniss]

در این گفت‌وگو با ویلیوس کوبکاس، دستیار سردبیر RevDem، جاشوآ چرنیس درمورد نقش محوری تعهد اخلاقی در لیبرالیسم قرن بیستم بحث می‌کند. چرنیس با تکیه بر بصیرت‌های ماکس وبر، آلبر کامو، ریمون آرون، راینهولد نیبور و آیزایا برلین، استدلال می‌کند که برای مقابله با تفکرات غیرلیبرال امروز، به یک لیبرالیسم الهام‌بخش اخلاقی نیاز داریم. این گفت‌وگو به منحصر‌به‌فردبودن لیبرال‌های معتدل در مقایسه با سایر اَشکال لیبرالیسم جنگ سرد، رابطه لیبرالیسم معتدل با نئولیبرالیسم، و آنچه لیبرالیسم معتدل امروز می‌تواند ارائه دهد، می‌پردازد:

رویکرد شما به تاریخ لیبرالیسم بر افراد متمرکز است و هدف آن درک سیره حاکم بر افکار و اعمال آنهاست. این تمرکز بر بُعد اخلاقی سیاست، به قدمت خود فلسفه سیاسی است، بااین‌حال در تاریخ اندیشه چندان رایج نیست. چرا شما در مطالعه لیبرالیسم به اخلاق سیاسی اولویت می‌دهید؟ این رویکرد چه چالش‌هایی برای مورخ اندیشه و نظریه‌پرداز سیاسی ایجاد می‌کند؟

من باید با روشن‌ساختن منظورمان از اخلاق و سیره شروع کنم. در کلی‌ترین حالت، اخلاق به پرسش‌هایی در مورد اینکه چگونه باید زندگی کنیم، چگونه باید باشیم و چه کاری باید انجام دهیم، می‌پردازد. اخلاق سیاسی که من بر آن تمرکز کرده‌ام، به این می‌پردازد که مشخصاً در عرصه سیاست چه کاری باید انجام دهیم، چه کسی باشیم و چگونه رفتار کنیم. راه‌های بسیاری برای پرداختن به این پرسش‌ها وجود دارد، مانند پرداختن به اصول کلی یا اهداف نهایی. رویکرد دیگری که با سایر رویکردها تضاد ندارد، تفکر درمورد ویژگی‌های شخصیتی یا خصوصیات رفتاری است که باید تلاش کنیم آن‌ها را پرورش دهیم. سیره به این موضوع مربوط می‌شود.

سیره، حداقل همانطور که من آن را تعریف می‌کنم، نوعی مجموعه پیچیده یا مجموعه‌ای از ویژگی‌های درهم‌تنیده‌شده‌ شخصیت یا مزاج، عادات، برداشت‌ها، باورهای ارزشی و ارزش‌هایی است که نحوه تعامل ما با جهان یا بخشی از آن را شکل می‌دهد؛ اینکه چگونه اهداف یا باورهای کلی خود را به عمل تبدیل می‌کنیم، چگونه این باورها را زندگی می‌کنیم و چگونه در جهت اهداف حیاتی حرکت می‌کنیم. پس یک دلیل برای تمرکز بر اخلاق این است که این موضوع در زندگی سیاسی کاملاً مهم است. چارچوب نهادی سیاست، اهدافی که دنبال می‌کنیم، البته فوق‌العاده مهم هستند، اما نحوه رفتار ما در چارچوب‌های نهادی و در فرآیند دنبال‌کردن اهداف نیز اهمیت دارد. انتخاب‌های روزانه ما عموماً شامل پرسش‌های اخلاقی هستند و اغلب به آن‌ها وابسته‌اند. ما باید تا‌به‌حال دریافته باشیم که نهادهای خوب یا نظریه‌های خوب یا نیات خوب کافی نیستند. نحوه رفتار واقعی افراد، اینکه ما چه نوع افرادی هستیم و فکر می‌کنیم چه رفتاری قابل قبول یا غیرقابل قبول است، برای حفظ یا تخریب نهادها و درواقع، یک زندگی سیاسی شایسته یا قابل تحمل، اهمیت دارد.

تصمیمات اخلاقی چیزهایی هستند که ما تا حدی بر آنها کنترل داریم، برخلاف شرایط بزرگ‌تری که در آن عمل می‌کنیم. اخلاق، با نزدیک‌بودن خاص خود به تجربه فردی، به ما این امکان را می‌دهد که نظریه سیاسی را واقعاً به زندگی زیسته پیوند دهیم. تا‌جایی‌که نظریه سیاسی از تجربه فردی فاصله می‌گیرد، ممکن است جذابیت کمتر، فوریت کمتر و کمکی کمتری برای ما داشته باشد. همچنین بیم دارم که تمایل به انتزاع یا دورشدن از تجربه فردی ممکن است باعث سلب اختیار شود. ممکن است این حس را تقویت کند که نیروها و ترتیبات بزرگ‌تر، و نه اقدامات فردی، اهمیت دارند، که البته تا یک نقطه‌ای درست است، اما فکر نمی‌کنم باید در آن زیاده‌روی کنیم. همچنین نگرانم که این تمرکز بر نیروهای بزرگ‌تر و اصول کلی‌تر ممکن است ما را نسبت به رفتار خودمان، کمتر متفکر، کمتر مسئول، و از نظر اخلاقی کمتر حساس کند. دلیل دیگری که من بر بُعد اخلاقی سیاست تمرکز می‌کنم این است که این بُعد در بسیاری از بحث‌های مربوط به نظریه لیبرال، هم توسط مورخان فکری و هم نظریه‌پردازان سیاسی، به حداقل رسیده است. البته نه به‌طور کامل، اما گرایشی وجود دارد که لیبرالیسم را با تمرکز بر نهادها، نظریه‌پردازی براساس اصول کلی عدالت یا مشروعیت مرتبط سازند. دلایل بسیار خوبی برای این وجود دارد و تمرکز بر اخلاق چالش‌های خاصی برای نظریه لیبرال ایجاد می‌کند.

اول، فکر می‌کنم به ویژه در میان نظریه‌پردازان لیبرال اخیر، این نگرانی وجود دارد که تمرکز بر اخلاق ممکن است تلاش‌ها برای تقویت شخصیت بافضیلت از طریق اقدام دولتی یا فشار اجتماعی را تشویق کند. همچنین ممکن است نگرش و رفتار خشن و حتی تنبیهی نسبت به کسانی که فاقد فضیلت یا از نظر اخلاقی ناکافی قضاوت می‌شوند، را تقویت کند. اشکال اخلاقاً قوی‌تر یا اخلاقاً مطالبه‌گرتر لیبرالیسم گاهی اوقات واقعاً به این تمایلات دچار می‌شوند. فکر می‌کنم همچنین نوعی شکاکیت یا بدبینی یا اگر ترجیح می‌دهید واقع‌گرایی درمورد طبیعت انسان در میان بسیاری از نظریه‌پردازان لیبرال وجود دارد – انسان‌ها فرشته نیستند، نمی‌توان به شخصیت خوب اعتماد کرد، و بنابراین ما باید به‌جای آن به نهادها نگاه کنیم. باز هم، فکر می‌کنم تا یک نقطه‌ای درست است، اما می‌توانیم ببینیم که چگونه نهادهای خوب یا سیاست‌های معقول می‌توانند بدون مقداری رفتار خوب از سوی کنشگران واقعاً شکست بخورند.

فکر می‌کنم مشکل دیگری که به‌ویژه در تمرکز بر اخلاق وجود دارد این است که به شکلی نامشخص و گریزان است که برخی از نظریه‌پردازان سیاسی آن را دوست ندارند. آنها درجاتی از دقت یا نظم در تفکر را ترجیح می‌دهند. اما علیرغم همه این مشکلات و ملاحظات، تحقیقات تاریخی من مرا متقاعد کرد که پرسش‌های اخلاقی و تعهد به یک سیره یا سیره دیگر، نقش واقعاً مهمی در بحث‌های مربوط به شایستگی‌ها و کاستی‌ها، حتی قابلیت زیست و مطلوبیت لیبرالیسم در اوایل قرن بیستم ایفا کرده است. برای درک کامل آنچه به مردم انگیزه می‌داد و آنچه در حملات و دفاع از لیبرالیسم مطرح بود، باید علاوه بر مسائل دیگر، به پرسش‌ها و ادعاهای اخلاقی درباره سیره نیز توجه کرد. بنابراین، صرف‌نظر از اینکه درمورد شایستگی این رویکرد به لیبرالیسم یا نظریه سیاسی به‌طور کلی چه فکر می‌کنید، اهمیت تاریخی آن واضح است.

بسیاری از تاریخ‌نگاری‌های اخیر موضعی نسبتاً غیرهمدلانه نسبت به لیبرالیسم اتخاذ کرده‌اند و بر کمبودهای مختلف آن تأکید دارند... در این راستا، کتاب شما از بقیه متمایز است. در‌حالی‌که در کاربرد معاصر، لیبرالیسم جنگ سرد اغلب به‌عنوان یک اصطلاح تحقیرآمیز به کار می‌رود، شما دیدگاهی را ارائه می‌دهید که لیبرالیسم جنگ سرد «از نظر اخلاقی قوی و از نظر سیاسی درگیر» بوده است. شما متفکرانی را که تجزیه و تحلیل می‌کنید، به‌عنوان نمایندگان لیبرالیسم معتدل به تصویر می‌کشید. لطفاً توضیح دهید که لیبرالیسم معتدل چیست و ویژگی‌های اصلی آن کدامند؟ چه چیزی لیبرالیسم معتدل را از سنت بزرگ‌تر لیبرالیسم متمایز می‌کند؟ این تأکید بر اخلاق سیاسی چگونه دیدگاه شما را درباره تاریخ لیبرالیسم شکل داد؟

این شاید یکی از بخش‌های بالقوه بحث‌برانگیزتر کتاب باشد. حتی امروز، یا شاید به‌خصوص امروز، صحبت درمورد لیبرالیسم جنگ سرد مستلزم ورود به یک میدان مین است. اول، باید چیزی را روشن کنم که به‌وضوح از دست برخی از خوانندگان و منتقدان کتاب گریخته است – این کتاب یک تاریخ جامع از لیبرالیسم جنگ سرد یا تلاشی برای شناسایی جوهر آن نیست. آنچه من آن را لیبرالیسم معتدل نامیده‌ام، همانطور که می‌گویید، واقعاً فقط یک شاخه در لیبرالیسم جنگ سرد است. این معادل یا هم‌مرز با لیبرالیسم جنگ سرد به طور گسترده‌تر نیست. به‌طور کلی‌تر، فکر می‌کنم باید درمورد استفاده از اصطلاح لیبرالیسم جنگ سرد محتاط باشیم، زیرا این یک اصطلاح تا حدودی مبهم است که تعدادی از گرایش‌های بسیار متفاوت را دربرمی‌گیرد یا برای دربرگرفتن آنها استفاده می‌شود.

تا آنجا که من می‌دانم، بسیاری از چهره‌هایی که من درباره آنها می‌نویسم، بسیاری از چهره‌هایی که اغلب به عنوان لیبرال‌های جنگ سرد از آنها یاد می‌شود، هرگز از آن اصطلاح برای توصیف خود استفاده نکرده‌اند. خودِ لیبرالیسم از نظر تعریف به طرز بدی دشوار است و چیزهای مختلفی را پوشش می‌دهد. فکر می‌کنم یک تعریف کاری خوب این است که یک نظریه سیاسی یا جهان‌بینی سیاسی است که با تعهد به آزادی فردی، آزادی افراد در انتخاب مسیر زندگی خود، تعریف می‌شود و متعهد به حفاظت از آن آزادی از طریق تعدادی از نهادها و شیوه‌های سیاسی است – قانون اساسی، حکومت نمایندگی، حوزه‌ای از جامعه مدنی که در برابر کنترل دولت محافظت می‌شود، مالکیت خصوصی، مدارای مذهبی. همه اینها منعکس‌کننده یک ایده اصلی لیبرال است – اینکه قدرتی که هر شخص یا مردمی می‌توانند بر دیگران اعمال کنند باید محدود شود. گستره خود سیاست باید محدود شود تا جایی برای آزادی شخصی و تنوع ایجاد شود و از ستم محافظت شود. به هرگونه پیگیری بی‌رحمانه، تک‌ذهنی و بی‌چون و چرای هر هدفی، هر چقدر هم که شریف باشد، باید بی‌اعتماد بود. این باور مشخصه بسیاری از اَشکال لیبرالیسم است، اما نه همه آنها. این به‌ویژه برای لیبرالیسم معتدل، همانطور که من آن را تعریف می‌کنم، حیاتی است. این مخالفت با بی‌رحمی به عنوان یک انگیزه اخلاقی واقعاً بسیار مهم است.

لیبرالیسم معتدل، همانطور که من از این اصطلاح استفاده می‌کنم، پاسخی به مجموعه‌ای خاص از انتقادات و چالش‌های اخلاقی است که لیبرالیسم در اوایل قرن بیستم با آن روبه‌رو شد و لیبرالیسم را به شکست اخلاقی متهم می‌کرد. این انتقادات بی‌رحمی، یعنی رد محدودیت‌های اخلاقی و نهادی بر عمل را پذیرفتند یا تعالی بخشیدند. لیبرالیسم معتدل به دنبال پاسخگویی به این انتقادات و چالش‌ها از طریق بیان و تقویت یک سیره یا یک حساسیت یا نوعی مزاج مرتبط با لیبرالیسم است. بنابراین نامگذاری آن به عنوان یک لیبرالیسم معتدل تا حدی نوعی بازی با کلمات مرتبط با مزاج است. اما همچنین به ایده آهنگری به‌معنای شکل‌گیری توسط مخالفت و سختی اشاره دارد و در این فرآیند هم پالایش یا تعدیل می‌شود و هم به روش‌های خاصی تقویت می‌گردد. بنابراین لیبرالیسم معتدل، از نظر تاریخی یا روانشناختی، خوش‌بین نیست. این لیبرالیسم به درست‌کردن نهادها یا ایجاد رفاه اقتصادی و یا دانش علمی به‌عنوان راه‌حل‌هایی برای مشکلات اساسی سیاسی ایمان نمی‌آورد، اگرچه اذعان می‌کند که این چیزها مهم هستند. این لیبرالیسم از تمرکز بر اصول کلی، یا فعالیت توجیه نظری و یا مشروعیت‌بخشیدن به نظام‌های لیبرال فاصله می‌گیرد. این لیبرالیسم به چالش‌های اخلاقی زندگی در درون، حفظ، دفاع، بهبود یا اصلاح کاستی‌های رژیم‌های لیبرالی که در واقعیت وجود دارند، در میان افراد واقعی، ناقص و بسیار متنوع، می‌پردازد.

این لیبرالیسم به‌دنبال بیان نظریه‌های سیستماتیک کلی یا اصول کلی عدالت یا آزادی نیست. همان‌طور که گفته‌ام، طرفداران لیبرالیسم معتدل، یک سیره یا مزاج لیبرال را بیان می‌کنند و همچنین در عمل خود به دنبال نمایش آن هستند، که با ویژگی‌های خاصی مشخص می‌شود – خودانتقادی، گفت‌وگو، توجه به جزئیات تاریخی، عادات یا تمایلات به بردباری، پایداری، فروتنی، شکاکیت، کنایه، سخاوت، مدارا و غیره. اَشکال دیگر لیبرالیسم نیز نگران اخلاق هستند و برخی از نگرانی‌های مشابه را بیان می‌کنند، اما من فکر می‌کنم که عدم اتکا به نظریه‌های پیشرفت تاریخی، یا طراحی نهادی، یا توجیه نظری، لیبرالیسم معتدل را هم از بیشتر لیبرالیسم قرن نوزدهم و هم از اَشکال اخیر لیبرالیسم مرتبط با جان رالز و کسانی که تحت‌تأثیر او هستند، متمایز می‌کند. نگاهی به لیبرالیسم معتدل مرا به این باور رساند که دو داستانی که اغلب درمورد لیبرالیسم گفته می‌شود، حداقل تا حدی نادرست هستند. یکی یک داستان واقعاً انتقادی است که اخیراً با چهره‌هایی مانند پاتریک دینین مرتبط است و لیبرالیسم را همیشه از نظر اخلاقی تهی یا از نظر اخلاقی خرابکار می‌بیند.

داستان دیگر، یک داستان همدلانه‌تر و به نظر من بسیار دقیق‌تر از نظر تاریخی است که توسط محققانی مانند هلنا روزنبلات روایت می‌شود و بر ابعاد اخلاقی در تعامل سیاسی لیبرال‌ها در مراحل اولیه تأکید می‌کند... اما روزنبلات معتقد است که لیبرالیسم پس از جنگ جهانی دوم، در پاسخ به وحشت‌های توتالیتاریسم و بدگمانی عمومی به آموزه‌های اخلاقی مطالبه‌گر و شور سیاسی، به سمت بی‌طرفی اخلاقی، انتزاع نظری، و عدم درگیری سیاسی حرکت می‌کند. لیبرالیسم مطمئناً توسط تجربه توتالیتاریسم دگرگون شد، اما من فکر می‌کنم که بسیاری از چهره‌هایی که لیبرال‌های جنگ سرد نامیده می‌شوند و با این چرخش به سمت انتزاع، بی‌طرفی و عدم سیاسی‌سازی جمع می‌شوند، درواقع بسیار سیاسی‌تر درگیر و اخلاقاً گرایش‌یافته‌تر باقی می‌مانند تا آنچه داستان‌های آشنا تمایل به اذعان به آن دارند. در یک معنا، من فکر می‌کنم روزنبلات در مقابله با داستان‌های دینین‌وار درباره لیبرالیسم زیاده‌روی می‌کند: یک شاخه مهم در اندیشه لیبرال وجود دارد که بر حقوق فردی تأکید می‌کند، و از عدم درگیری با زندگی عمومی به خاطر پیگیری‌های خصوصی، در برابر اصرار بیش از حد بر فضیلت عمومی دفاع می‌کند؛ در معنایی دیگر، فکر می‌کنم او به اندازه کافی پیش نمی‌رود، زیرا ادعاهای خود درمورد درگیری سیاسی و مطالبه‌گری اخلاقی لیبرالیسم را تا دوره پس از جنگ جهانی دوم ادامه نمی‌دهد.

درحالی‌که بیشتر چهره‌هایی که شما تحلیل می‌کنید در نیمه دوم قرن بیستم فعال بودند، شما درمورد سیره‌ سیاسی دو روشنفکر بسیار متفاوت از نیمه اول قرن نیز بحث می‌کنید، یعنی ماکس وبر و گئورگ لوکاچ، که به یک حلقه در هایدلبرگ وابسته بودند. هر دوی آنها شاهد بودند که چگونه جنگ جهانی اول به لیبرالیسم قرن نوزدهمی که مبتنی بر اعتقاد به نوعی حرکت مترقی در تاریخ بود، پایان داد و شاهد انقلاب‌های کمونیستی بعدی در اروپای مرکزی بودند، بااین‌حال، آنها به این وقایع به طرق مختلفی پاسخ دادند. وبر در سخنرانی معروف خود درمورد «سیاست به‌مثابه یک حرفه» درمورد رابطه بین اخلاق و سیاست تأمل کرد و درمورد خطرات بلشویسم هشدار داد. در همین حال، لوکاچ شخصیتی است که انتظار نمی‌رود در تاریخ لیبرالیسم یافت شود... تجزیه و تحلیل شما از وبر و لوکاچ تصاویر متضادی را ارائه می‌دهد. شما وبر را به عنوان پیشگام لیبرالیسم جنگ سردی که در ادامه کتاب تحلیل می‌کنید، به تصویر می‌کشید، درحالی‌که لوکاچ نمایانگر بی‌رحمی سیاسی و دقیقاً نقطه مقابل سیره لیبرال است. کدام عناصر تفکر وبر او را به پیشگام لیبرالیسم معتدل تبدیل می‌کند که توسط لیبرال‌های جنگ سرد توسعه داده شد؟ می‌توانید به ما بگویید چرا تصمیم گرفتید لوکاچ را در کتاب خود بگنجانید؟ او از چه جهاتی نمایانگر نقطه مقابل سیره لیبرال است؟

این پرسش دشواری است. در نوشتن یک کتاب همیشه انتخاب‌هایی وجود دارد که باید درمورد آنچه که باید گنجانده شود و آنچه که باید حذف شود، انجام داد. تعدادی از متفکران بودند که ای کاش در گذشته بیشتر درمورد آنها صحبت می‌کردم، اگرچه لزوماً متفکران خاصی که شما به تازگی ذکر کردید، نیستند، اگرچه البته آنها واقعاً جالب و مهم هستند. انتخاب من از چهره‌ها و تصمیم من برای نگاه‌نکردن به معاصران برجسته آنها، مانند هایک، یا پوپر، یا اوکشات، یا آرنت، به تعریف لیبرالیسم معتدل بازمی‌گردد.

من تمرکز خود را به متفکرانی محدود کردم که به طور محوری نگران چالش‌های اخلاقیِ پیشِ روی لیبرالیسم بودند و از لیبرالیسم براساس یک سیره یا یک اخلاق دفاع می‌کردند. درعین‌حال، پیوندهای قوی بین متفکرانی که من به آنها نگاه می‌کنم و تعدادی از چهره‌هایی که شما ذکر کردید، وجود دارد... به‌هرحال، من فکر می‌کردم که چهار چهره‌ای که به طور محوری به آنها نگاه کردم، هم به خودی خود واقعاً جالب بودند و هم اینکه پیوندهای قابل توجهی بین آنها وجود داشت و می‌تواند روشنگر باشد که به ایده‌های هر یک نگاه کرده و آنها را با یکدیگر مقایسه کنیم و درمورد آنها به‌عنوان یک گروه خاص صحبت کنیم. همچنین فکر می‌کردم که ارزش نگاه‌کردن به آنها به صورت ترکیبی وجود دارد، زیرا تفاوت‌های قابل توجهی بین آنها وجود دارد. من می‌خواستم روشی را که لیبرالیسم معتدل به‌دنبال نوعی تعادل بین واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی اخلاقی، بین تعهد فردی و دفاع از استقلال فردی از سیاست و از جنبش‌های سیاسی است، نشان دهم.

این چهار چهره اشکال مختلفی را که این پاسخ می‌تواند به خود بگیرد، نشان می‌دهند. من می‌خواستم به آلبر کامو و ریمون آرون نگاه کنم، زیرا آنها به نوعی لبه‌های اخلاق‌گرایانه و واقع‌گرایانه لیبرالیسم معتدل را نمایندگی می‌کنند. قضاوت سیاسی کامو، به نظر من، گاهی اوقات چندان خوب نبود؛ زیرا او بیش از حد نگران مسائل اخلاق شخصی بود، نه پرسش‌های کارآیی سیاسی یا سازمان سیاسی. آرون، از طرف دیگر، گاهی اوقات به دلیل نگرانی خود درمورد حفظ نظم سیاسی، برخی از حرکات سیاسی نگران‌کننده را می‌پذیرد. همچنین فکر می‌کنم آنها با تمرکز بر آنچه دیگری نادیده گرفته یا کمتر تأکید کرده است، تعادل یا اصلاح ارزشمندی را به یکدیگر ارائه می‌دهند. و سپس نیبور و برلین، که در زمینه‌های سیاسی تا حدودی کم‌ثبات‌تر یا کم‌تضادتر، حداقل در اواخر زندگی خود، سکنی گزیدند، تعادل ثابت‌تری را بین این قطب‌های مختلف برقرار می‌کنند. آنها همچنین نظریه‌های اجتماعی، روانشناختی و اخلاقی را بیان کردند که به نظر من به لیبرالیسم معتدل عمق می‌بخشد. بنابراین تجزیه و تحلیل نیبور از روانشناسی اخلاقی و اجتماعی میل انسان به قدرت و خودکامگی و گناهکاری، یا نظریه برلین درمورد کثرت‌گرایی ارزشی و پاسخ اخلاقی به کثرت‌گرایی ارزشی، مبنای نظری خوبی برای لیبرالیسم معتدل یا غنی‌سازی آن فراهم می‌کند. متفکران دیگری بودند که می‌توانستم روی آنها تمرکز کنم و ای کاش تا حدی این کار را می‌کردم، اما آنها نیز مرا از نظر تاریخی و جغرافیایی دورتر می‌کردند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...