همدلی با انسان‌های شریف | آرمان ملی


«حاشیه‌نشین‌های اروپا» [هوتێل ئەورووپا یا Europa Hôtel] مجموعه‌ای از داستانهای شریف و طناز و به حزن آکنده فرهاد پیربال [Farhad Pirbal] است که هر یک با روایتی از سردرگمی آوارگی و فرسایش‌های پساجنگ، قهرمانان غمگین کردتبارشان را به من و مای مخاطب معرفی می‌کنند تا دوستشان بداریم.

حاشیه‌نشین‌های اروپا» [هوتێل ئەورووپا یا Europa Hôtel]  فرهاد پیربال [Farhad Pirbal]

اولین داستان که عنوان مجموعه را هم بر تارک دارد، مشخصا روایتی از تنهایی است؛ تنهایی پناهنده‌ای کرد در سرزمینی سرد در اروپا که در قطاری که او را به سوی عشقی نامتعارف می‌برد با یک زن نقاش دانمارکی همکلام می‌شود و همین موضوع باعث می‌شود در همین نخستین قصه نویسنده توجه مخاطب خود را به تعامل و گفت‌وگوی چالش برانگیز و دیرینه سال گفتمان شرق و غرب جلب کند. به مفهوم خطیری همچون تنهایی در دل این گفتمان مفهوم کلاسیک تنهایی و بازتعریف آن در منظومه فکری شرق و غرب و شاعرانگی روایت آنجاست که زن، نقاش با شیفتگی دستخط جوان کرد را همچون یک نقاشی نمادین می‌بیند:
«این نقاشی‌های زیبا توی این دفتر چی چی اند؟
- اینا نقاشی نیست نوشته س، نوشته‌های کردی با الفبای عربی
- می‌بخشین که از هیجان به این خطوط زیبا می‌خندم، از زیبایی این خط و نقشی که تو بهش میگی نوشته ذوق زده شدم. پس خط و رسم شما خیلی جادویی و هنرمندانه س. این زیبایی توی خط مانیست.»

و همین شاعرانگی آغازگر گفت‌وگوهایی عمیق و دل انگیز درباره تنهایی انسان زیسته در فرهنگ غرب و شرق است. زن نقاش زندگی جوان پناهنده را همچون دست خطش رشک برانگیز می‌بیند: «من از سرزمین شما حرف می‌زنم شما با هم برای هم در سرزمینتون نمی‌دونم از کتاب شرق شناسان و فیلم و حکایت‌ها این طور فهمیدم شما شرقی‌ها نمی‌دونید تنهایی و جدایی چیه؟ در عشق و با هم زیستن و زندگی اجتماعی زبانزدین.» و آن نخ نامریی ظریفی که این هر دو را در کوپه کوچک قطار به هم متصل می‌کند آن است که جوان از شرق گریخته نیز ضمن اینکه سخنان زن نقاش غربی را درباره گرمای زندگی در شرق تایید می‌کند، از اندوه زیسته خویش نیز سخن می‌گوید. این از اندوه سخن گفتن گویی برای انسان جهان متلاطم امروز در این روایت همان زبان مشترک است؛ زبان مشترک انسانی که می‌اندیشد چه در شرق به دنیا آمده و زیسته باشد چه در غرب:«پس ما همه غریبیم همه تنهاییم هرکدوم از ما دلمون برای چیزی و کسی تنگ شده. هرکدوم چیزی و کسی رو کم داریم. محتاج همیم... نیازمند یکدیگریم معصومیم.»

گویی نویسنده با این کلماتی که در دهان قهرمانان داستانش می‌گنجاند می‌خواهد در عین آنکه دغدغه استیصال انسان شرقی را دارد، از جهان‌وطنی، بگوید از برابری انسان در رنج‌هایش. در قصه دوم، «فراری»، راوی با زبانی طنازانه از گفت‌وگوی خیال انگیز و غمناک یک پای بریده با صاحبش - سرباز جوانی - می‌گوید که به دنبال پای از دست داده‌اش آواره جبهه‌ها و پادگانهاست: «ببخشید قربان پای راستم رو تو میدون مشق جا گذاشته‌ام.» زبان و لحن در این روایت همچون بسیاری از روایتهای دیگر این کتاب شوخی و طنازی و انسان دوستی حسرتناک و قشنگی در خود دارد که هم لبخند بر لب می‌نشاند و هم اشک بر چشم می‌فشاند و این لحن و رهیافت وقتی به اوج خودش می‌رسد که پای قطع شده برای صاحب غمگینش نامه می‌دهد.

گویی تنهایی انسان در این داستان دوم چنان اوج می‌گیرد که انسان با قلب و پای خودش همسخن می‌شود، درد دل می‌کند: «ای پای دوست داشتنی!ام مرا ببخش، روحم بسیار خسته است شاید خودت خوب می‌دانی از دست زندگی و آینده‌ام فرار می‌کنم. همیشه از دست خودم گریزانم. حس می‌کنم جسارت هیچ کاری را ندارم؛ دیگر نمی‌توانم از خوشی‌ها و زیبایی‌های زندگی هیچ لذتی ببرم...»

در داستان «لامارتین» اما نویسنده این رنج و تنهایی را نه به جنگ و پناهندگی و تنهایی که به پیشه و عشق آدم‌ها نسبت می‌دهد؛ به نویسنده بودگی. در این روایت یک فارغ التحصیل دکترای ادبیات از دانشگاه سوربن به بنگاه کاریابی می‌رود تا برای گذران زندگی کاری پیدا کند و وقتی از تخصصش می‌پرسند می‌گوید که تخصصش در قافیه است و پایان نامه دکترایش را در زمینه قافیه در اشعار لامارتین انتخاب کرده است. بنگاه برای چنین تخصصی کاری سراغ ندارد جز اینکه سیزده هزار فرانک گرو بگذارد و شعرهایش را بفرستد شاید خریداری برایش پیدا شود و در ادامه گفت‌وگوی سوررئالیستی تامل برانگیز نویسنده با مجسمه لامارتین را می‌خوانیم: «در میدانی كوچك كنار كيوسك، همانجا كه مجسمه لامارتین است؛ ایستادم کمی دور از مجسمه. مانند این که برای اولین بار باشد که مجسمه لامارتین را نگاه می‌کنم، زل زدم به مجسمه بلند و شکوهمندش... گویی می‌خواستم تنها با خودم واگویه کنم: «من اگر سیزده هزار فرانک داشتم و می‌توانستم تا هشت ماه دیگر منتظر باشم چرا می‌رفتم پیش اینها و برای کار التماس می‌کردم؟ چه نیازی به کار داشتم؟!» لامارتین فورا گفت: «تو از ابتدا نباید سرنوشتت رو به دست شعر، زیبایی و نوشتن می‌دادی» وقتی این حرفها را از لامارتین شنیدم با عصبانیت به طرفش برگشتم و گفتم «پس تو چرا سرنوشتت رو به دست شعر و زیبایی و نوشتن دادی؟» با عصبانیت گفت: «من خر بودم.»

لامارتین سوررئالیستی قصه پیربال نگهبان هتل است و از فرودستان. گویی از تبار همان حاشیه نشین‌های کردی باشد که نویسنده به عشق آنها این کتاب را نوشته است و این یعنی لازم نیست در این حاشیه نشینی و فلاکت و اندوه فقط به دنبال تبار آدمها یا در جنگ زیستن‌شان باشی، گاهی يك نویسنده مفلوک هم که برای بقا نمی‌تواند به دانش و قلمش متکی باشد یک حاشیه نشین تنها و درمانده است.

اما نویسنده اوج خلاقیت و نوآوری خود را در روایت رنج‌ها در سه داستان «پناهنده»، «سیب زمینی خورها» و «شیزوفرنی» به نمایش گذاشته و مثلا در داستان شیزوفرنی» روایت را در قالب چند کادر در هم تنیده نقل کرده است که در انتهای هر کادر دست مخاطب را باز گذاشته که هر موضوعی را که دلش خواست دنبال کند و به کادرهای شماره بندی شده ارجاعش داده در حالی که در هر حال قصه اندوه، یک قصه است و راه گریزی از آن نخواهد بود و در این میان جالب است که نویسنده مرعوب نوآورانه بودگی این تکنیک نمی‌شود و شاعرانگی روایتش را فدای این رهیافت خلاقانه نمی‌کند و از همین روست که در مربع شماره سوم داستان فقط یک بیت شعر می‌نویسد و در پاورقی مخاطب را به دو انتخاب مختار می‌کند:

۱- اگر مایلید این شعر را درک کنید به مربع شماره ۱۳ رجوع کنید. ۲- اگر می‌خواهید بدانید دوست بختیار چرا مدام این شعر را برایش می‌خواند به مربع شماره ۱۴ رجوع کنید؛ در حالی که در مربع شماره ۱۳ نویسنده تنها به تاویل‌هایی از شعر ارجاع‌تان می‌دهد، تاویلهایی که خود بخشی از روایت اند و این پیچاپیچ، مخاطب را سخت با قهرمانان قصه و دست و پنجه نرم کردنشان با بحران نهفته در روایت همدل و همراه می‌کند و از همین رو می‌توان گفت قصه‌های فرهاد پیربال در این کتاب قصه‌هایی برای همدلی خواننده با انسانهای شریف و فرودست اند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌فایده است!/ باد قرن‌هاست/ در کوچه‌ها/ خیابان‌ها/ می‌چرخد/ زوزه می‌کشد/ و رمه‌های شادی را می‌درد./ می‌چرخم بر این خاک/ و هرچه خون ماسیده بر تاریخ را/ با اشک‌هایم می‌شویم/ پاک نمی‌شود... مانی، وزن و قافیه تنها اصولی بودند که شعر به وسیلهء آنها تعریف می‌شد؛ اما امروزه، توجه به فرم ذهنی، قدرت تخیل، توجه به موسیقی درونی کلمات و عمق نگاه شاعر به جهان و پدیده‌های آن، ورای نظام موسیقایی، لازمه‌های شعری فاخرند ...
صدای من یک خیشِ کج بود، معوج، که به درون خاک فرومی‌رفت فقط تا آن را عقیم، ویران، و نابود کند... هرگاه پدرم با مشکلی در زمین روبه‌رو می‌شد، روی زمین دراز می‌کشید و گوشش را به آنچه در عمق خاک بود می‌سپرد... مثل پزشکی که به ضربان قلب گوش می‌دهد... دو خواهر در دل سرزمین‌های دورافتاده باهیا، آنها دنیایی از قحطی و استثمار، قدرت و خشونت‌های وحشتناک را تجربه می‌کنند ...
احمد کسروی به‌عنوان روشنفکری مدافع مشروطه و منتقد سرسخت باورهای سنتی ازجمله مخالفان رمان و نشر و ترجمه آن در ایران بود. او رمان را باعث انحطاط اخلاقی و اعتیاد جامعه به سرگرمی و مایه سوق به آزادی‌های مذموم می‌پنداشت... فاطمه سیاح در همان زمان در یادداشتی با عنوان «کیفیت رمان» به نقد او پرداخت: ... آثار کسانی چون چارلز دیکنز، ویکتور هوگو و آناتول فرانس از ارزش‌های والای اخلاقی دفاع می‌کنند و در بروز اصلاحات اجتماعی نیز موثر بوده‌اند ...
داستان در زاگرب آغاز می‌شود؛ جایی که وکیل قهرمان داستان، در یک مهمانی شام که در خانه یک سرمایه‌دار برجسته و بانفوذ، یعنی «مدیرکل»، برگزار شده است... مدیرکل از کشتن چهار مرد که به زمینش تجاوز کرده بودند، صحبت می‌کند... دیگر مهمانان سکوت می‌کنند، اما وکیل که دیگر قادر به تحمل بی‌اخلاقی و جنایت نیست، این اقدام را «جنایت» و «جنون اخلاقی» می‌نامد؛ مدیرکل که از این انتقاد خشمگین شده، تهدید می‌کند که وکیل باید مانند همان چهار مرد «مثل یک سگ» کشته شود ...
معلمی بازنشسته که سال‌های‌سال از مرگ همسرش جانکارلو می‌گذرد. او در غیاب دو فرزندش، ماسیمیلیانو و جولیا، روزگارش را به تنهایی می‌گذراند... این روزگار خاکستری و ملا‌ل‌آور اما با تلألو نور یک الماس در هم شکسته می‌شود، الماسی که آنسلما آن را در میان زباله‌ها پیدا می‌کند؛ یک طوطی از نژاد آمازون... نامی که آنسلما بر طوطی خود می‌گذارد، نام بهترین دوست و همرازش در دوران معلمی است. دوستی درگذشته که خاطره‌اش نه محو می‌شود، نه با چیزی جایگزین... ...