وقایع‌نگاریِ دوزخ | ایبنا


در پهنه‌ عظیم ادبیات قرن بیستم، آثاری وجود دارند که نه از تخیل، بلکه از مغز استخوان واقعیت بیرون کشیده شده‌اند. وارلام تیخونوویچ شالاموف [Varlam Tikhonovich Shalamov]، نویسنده‌ای است که از خاکستر و یخ‌های شمال دور برخاسته تا شاهدی بر یکی از هولناک‌ترین تجربه‌های بشری باشد. او نه یک قصه‌گوی صرف، بلکه بازمانده‌ای است که هفده سال از عمر خود را در سرمای کشنده و گرسنگی مزمن اردوگاه‌های کار اجباری استالین، موسوم به گولاگ، در منطقه بدنام «کولیما» سپری کرد.

قصه‌های کولیما»[Kolyma Tales]  وارلام تیخونوویچ شالاموف [Varlam Tikhonovich Shalamov]،

شش‌گانه‌ او شامل مجموعه‌های «قصه‌های کولیما»[Kolyma Tales]، «ساحل چپ»، «هنرمند بیلچه»، «رستاخیز درخت کاج»، «دنیای تبهکاران» و «دستکش»، که با ترجمه نازلی اصغرزاده از سوی نشر مروارید در دسترس خواننده فارسی‌زبان قرار گرفته، فراتر از یک اثر ادبی، یک کالبدشکافی عریان از سقوط اخلاق و بقای غریزی است.

شالاموف که فرزند یک کشیش بود، در سال ۱۹۰۷ متولد شد و در کوره‌ تحولات سیاسی شوروی به بلوغ رسید. اولین بازداشت او در سال ۱۹۲۹ به دلیل توزیع وصیت‌نامه سیاسی لنین رخ داد، اما کابوس واقعی در سال ۱۹۳۷ و در دوران تصفیه‌های بزرگ استالینی آغاز شد؛ زمانی که او به کولیما تبعید شد، منطقه‌ای که به دلیل شرایط غیرانسانی‌اش به «سیاره‌ اعدام» شهرت داشت.

تفاوت بنیادین شالاموف با هم‌عصرانش، به ویژه الکساندر سولژنیتسین، در نگاه او به مفهوم رنج نهفته است. در‌حالی‌که سولژنیتسین در «مجمع‌الجزایر گولاگ» به دنبال نوعی رستگاریِ مسیحایی و اخلاقی در پسِ رنج بود و اردوگاه را بستری برای تطهیر روح می‌دید، شالاموف با قاطعیتی تلخ معتقد بود که اردوگاه هیچ تجربه‌ مثبتی برای انسان به ارمغان نمی‌آورد. او با صراحتی تکان‌دهنده می‌گفت که انسان در اردوگاه به حیوان تبدیل نمی‌شود، بلکه به چیزی بسیار پست‌تر و ویران‌شده‌تر مبدل می‌گردد؛ جایی که در آن تمام لایه‌های تمدن، فرهنگ و اخلاق در برابر غریزه حفظ حیات رنگ می‌بازند. او این دیدگاه را در تاروپود شش کتاب خود تنیده است.

در «قصه‌های کولیما»، او مدخلی هولناک به فیزیکِ رنج می‌گشاید؛ جایی که خواننده با شپش‌ها، سرمای منفی ۵۰ درجه و گرسنگی‌ای روبرو می‌شود که مغز را منجمد می‌کند. در این جهان، یک تکه نان می‌تواند تمام معنای زندگی و غایت آرزوی یک انسان باشد. این روایت در «ساحل چپ» به اعماق سیستم نفوذ می‌کند و با تمرکز بر بیمارستان‌های اردوگاه، مرز میان مرگ و زندگی را به نازکی یک تار مو به تصویر می‌کشد، جایی که پزشکان و زندانیان در چرخه‌ای پوچ از تلاش برای بقا گرفتارند.

شالاموف در کتاب سوم مجموعه، «هنرمند بیلچه»، که نامش استعاره‌ای گزنده از کار اجباری است، بر تکنیک‌های زنده‌ماندن تمرکز می‌کند. قهرمانان او هنرمندانی هستند که یاد گرفته‌اند چگونه با کمترین میزان مصرف انرژی، بیشترین کار را انجام دهند تا فقط یک روز دیگر از مرگ بگریزند. این تقابل میان انسان و ماده در «رستاخیز درخت کاج» کتاب چهارم به اوج می‌رسد؛ جایی که طبیعت شمال دور خود به یک شخصیت بدل می‌شود و درخت کاج سیبری، تنها موجودی است که پا به پای انسان در برابر نیستی مقاومت می‌کند.

یکی از درخشان‌ترین و در عین حال سیاه‌ترین بخش‌های این شش‌گانه، کتاب «دنیای تبهکاران» است. شالاموف در اینجا با دقتی جامعه‌شناختی به تحلیل سلسله‌مراتب قدرت در گولاگ می‌پردازد و فاش می‌کند که چگونه سیستم استالینی از جنایتکاران حرفه‌ای یا «بلاتنی‌ها» به عنوان ابزاری برای شکنجه و سرکوب روشنفکران و زندانیان سیاسی استفاده می‌کرد. درنهایت، کتاب ششم، «دستکش»، به عنوان وصیت‌نامه ادبی او، به بازخوانی حافظه و لایه‌های از دست رفته‌ی هویت می‌پردازد؛ دستکش در اینجا استعاره‌ای است از پوستی که کنده می‌شود و انسانی که دیگر شباهتی به خودِ سابقش ندارد.

سبک نگارش شالاموف که خود آن را «نثر نو» می‌نامید، واکنشی به بن‌بست ادبیات کلاسیک در برابر فجایع مدرن بود. او معتقد بود پس از آشویتس و کولیما، دیگر نمی‌توان به سبک تولستوی یا داستایفسکی با آن توصیفات مفصل و ساختارهای رمانتیک نوشت. نثر او با ایجازی بی‌رحمانه شناخته می‌شود؛ جملاتی کوتاه و برنده که انگار از شدت سرما منقبض شده‌اند. او با خونسردی یک جراح و بدون هیچ‌گونه برانگیختگی عاطفی از فجایع سخن می‌گوید، و همین بی‌طرفی ظاهری است که لرزه بر اندام خواننده می‌اندازد. در دنیای او دوستی وجود ندارد و آدم‌ها تنها تا زمانی کنار هم می‌مانند که به هم نیاز داشته باشند. این نگاه سرد و بی‌پناه، بازتابی از سال‌های طولانی نگارش این آثار بین سال‌های ۱۹۵۴ تا ۱۹۷۳ است؛ دو دهه‌ای که او در انزوا و با جراحاتی عمیق بر روح و جسمش، کلمات را از دل تاریکی بیرون کشید.

اهمیت جهانی شالاموف با تأخیری غم‌انگیز درک شد. به دلیل سانسور شدید در اتحاد جماهیر شوروی، آثار او دهه‌ها ممنوع بودند و تنها به صورت مخفیانه و زیرزمینی (سامیزدات) خوانده می‌شدند. اولین ترجمه‌های انگلیسی و فرانسوی این داستان‌ها در دهه‌ ۱۹۶۰ در غرب منتشر شد و منتقدان را مبهوت کرد. نشریه نیویورک‌تایمز در نقدی مشهور نوشت که این کتاب‌ها نه درباره سیاست، بلکه درباره محدودیت‌های زیست‌شناختیِ روح انسان هستند. الکساندر سولژنیتسین که خود از بزرگان این عرصه بود، چنان تحت تأثیر قدرت قلم شالاموف قرار گرفت که به او پیشنهاد همکاری برای نوشتن «مجمع‌الجزایر گولاگ» را داد، اما شالاموف که رنج خود را شخصی‌تر و عمیق‌تر از آن می‌دید که با تحلیل‌های کلان سیاسی آمیخته شود، این پیشنهاد را رد کرد. او نویسنده‌ای بود که برای آیندگان می‌نوشت، نه برای تیترهای روزنامه. روبرتو بولانیو، نویسنده بزرگ شیلیایی، او را خدای ادبیات فاجعه نامید و معتقد بود شالاموف تنها کسی است که توانسته واقعیتِ محضِِ شرّ را بدون روتوش به بند بکشد.

تاریخ سرنوشت شالاموف نیز به اندازه داستان‌هایش تلخ است. او در سال ۱۹۸۲ در یک آسایشگاه روانی دولتی، در حالی که تقریباً نابینا و ناشنوا شده بود و در تنهایی مطلق به سر می‌برد، درگذشت. او هرگز شاهد انتشار رسمی آثارش در وطنش نبود؛ اتفاقی که تنها در سال ۱۹۸۷ و در دوران گلاسنوست رخ داد و شوکی بزرگ به جامعه روسیه وارد کرد. اما برای خواننده ایرانی، انتشار این شش‌گانه با ترجمه نازلی اصغرزاده اهمیت مضاعفی دارد. مترجم توانسته است آن لحنِ «استخوانی» و عاری از زواید شالاموف را به فارسی برگرداند، به گونه‌ای که مخاطب سنگینیِ سرمای کولیما را بر روی کلمات حس می‌کند. در دورانی که مفهوم رنج، عدالت و کرامت انسانی همواره در چالش است، شش‌گانه‌ کولیما همچون آینه‌ای عمل می‌کند که در آن می‌توان مرزهای باریک میان تمدن و بربریت را مشاهده کرد. شالاموف به ما می‌آموزد که نوشتن، نه یک عمل تزیینی، بلکه تنها راه شهادت‌دادن به حقیقتی است که قدرتمندان سعی در دفن‌کردنش دارند.

این مجموعه، ضیافتی از کلمات است که از میان برف‌های ابدی سیبری استخراج شده‌اند تا به یادمان بیاورند که انسان تا کجا می‌تواند سقوط کند و در عین حال، چگونه حافظه‌ یک نویسنده می‌تواند بر فراموشیِ تحمیلیِ تاریخ پیروز شود. خواندن این شش جلد، سفری به انتهای تاریکی است، اما در عین حال، ستایشی است از قدرت کلمه که حتی در مرگ‌بارترین شرایط نیز از بازگویی حقیقت باز نمی‌ماند.

«در اواخر پاییز که به‌نظر می‌رسد زمان بارش برف و فصل زمستان نزدیک است، در گنبد آسمان بی‌رنگ، روزهای متوالی ابرهای کم‌ارتفاع و کبود پنداری در هاله‌ای از خون می‌روند و باد گزنده‌ پاییزی گاه از صبح سکوت تهدیدآمیزی اختیار می‌کند. اما آیا همه‌ این‌ها نشانه‌ای از نزدیک‌بودن بارش برف است؟ خیر، البته که خیر، هنوز از برف خبری نیست. چرا؟ چون کاج کوتوله هنوز روی زمین پهن نشده است. روزها در پی هم سپری می‌شوند، اما هنوز از برف خبری نیست و فقط ابرها در جایی در پس بلندی‌ها سرگردان می‌مانند و پرسه می‌زنند و بر سینه‌ آسمان بلند خورشید رنگ‌باخته و بی‌فروغ پاییزی نمایان می‌شود.

اما در این گیرودار، به‌ناگاه کاج کوتوله تن خود را خم می‌کند. خم و خم‌تر می‌شود که پنداری برای آن پایانی نیست، تا اینکه با تمامی وجود و سنگینی‌اش روی زمین می‌نشیند. تارکش را روی زمین می‌کشد و بر آن چنگ می‌اندازد، فشرده می‌شود و پنجه‌های زمردینش را روی زمین پهن می‌کند و درازبه‌دراز می‌خوابد؛ پنداری هشت‌پایی است که لباسی از بر سبز به تن کرده. کاج کوتوله در حالی که پهن زمین می‌شود، روزهای متوالی فقط انتظار می‌کشد تا گردافشانی برف از آسمان سفید بر زمین آغاز شود و از اینجا است که کاج کوتوله مانند خرس قطبی به خواب زمستانی فرومی‌رود. از آن پس در ارتفاعات سفیدگون حباب‌ها یا الماس‌های درشت برفی ظاهر می‌شوند. این‌ها بوته‌های کاج کوتوله‌اند که درازبه‌دراز زیر برف می‌افتند تا زمستان را در آن حال به خواب روند...»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...