نگاهی به مجموعه داستان «گرمازدگی»، نوشته فرشته احمدی | شرق


آنچه شاید بتوان وجه مشترک بیشتر قصه‌های فرشته احمدی در مجموعه داستان گرمازدگی به‌شمار آورد، حضور یک عنصر خارجی ناهماهنگ با دیگر عناصر در تمام این قصه‌هاست؛ عنصری که در عناصر دیگر هضم نمی‌شود و بیرون از این عناصر می‌ماند، به‌نحوی که گاه گویا بازگشت به وضعیت متعادل، یا در گرو خلاصی از این عنصر و محو آن است یا تصاحب آن و تبدیل‌کردنش از امری شگفت و دورازدسترس به امری امکان‌پذیر و مانوس و به قول معروف، «مال خود» کردن آن.

مجموعه داستان گرمازدگی فرشته احمدی

این عنصر گاه یک شیء است، مثل مجسمه در قصه «بی‌سروپا»، «اسکواتر» در قصه «لانه اسکواتر» و اشیای داخل کمد در قصه «نقطه کور»؛ گاهی هم این عنصر خود آدم‌ها و اشخاص قصه هستند یا ترکیبی از این دو که در مواجهه با یکدیگر کنش داستانی را می‌سازند. درواقع می‌توان گفت که در تمام داستان‌ها آدم‌ها خود، عنصری خارج از نظم طبیعی پیرامونشان هستند. حال، گاه این آدم‌ها در مواجهه با یک شیء به دلیل غریب بودن آن جذبش می‌شوند و گاهی هم این مواجهه نه به صورت مواجهه با شیء که به‌صورت مواجهه با نمودهای دیگری از بیگانگی و امر غریب نمود می‌یابد. گاه امر غریب یک ایده است یا یک رویا و آرزو که شخصیت قصه را از یکی شدن با پیرامونش باز می‌دارد، مثل قصه «جدول اصلاحات» یا حتی خودِ سودای یکی‌شدن با محیط و اضطراب ناشی از ناتوانی و جاماندن از دیگران مثل قصه «گرمازدگی». گاهی یک میل جنون‌آمیز، شخصیت را از محیط و آدم‌های پیرامونش متمایز می‌کند مثل وسواس جنون‌آمیز شخصیت قصه «میرزا بنویس» به نوشتن نامه‌های اداری.

به‌طور کلی می‌توان گفت که روانکاوی شخصیت و حضور شخصیت‌هایی با وسواس‌های غریب و بیمارگونه در مرکز قصه‌ها، از وجوه بارز مجموعه داستان گرمازدگی‌اند. قصه‌ها اغلب توسط راوی اول شخص روایت می‌شوند و گاهی هم سوم شخص محدود. ضمن اینکه به لحاظ تکنیکی، در این مجموعه با دو نوع قصه مواجهیم. یکی قصه‌های مبتنی بر دیالوگ و نمایش بیرونی اضطراب درون، با پرهیز از دادن اطلاعاتی اضافه بر دیالوگ‌ها و به جای آن، نمایش رفتارهای بیرونی و امور عینی و روایت را از طریق این امور عینی پیش بردن و از طریق همین امور به ذهنیت و درون شخصیت‌ها نقب‌زدن. نوع دیگر، قصه‌هایی است مبتنی بر تک‌گویی‌های درونی شخصیت‌ها درباره خود و محیط پیرامونشان یا نفوذ مستقیم راوی سوم شخص به درون شخصیت‌های قصه و توضیح وسواس‌ها و علاقه‌های نامتعارفشان که باوجود اینکه در مجموعه گرمازدگی، این نوع دوم، نوع غالب است، اما داستان‌های نوع اول، داستان‌های موفق‌تر مجموعه هستند و طنز این داستان‌ها هم پنهان‌تر و زیرپوستی‌تر از طنز داستان‌های نوع دوم است؛ چراکه در قصه‌های نوع دوم، انگار وجوه طنزآمیز شخصیت‌ها، آگاهانه در وجودشان تعبیه شده است که البته در هر قصه‌ای به واسطه جهان‌بینی نویسنده، می‌توان گفت که هر آنچه نویسنده با شخصیت‌هایش می‌کند کاملا بیرون از دایره آگاهی و اراده او نیست.

اما مهم این است که نویسنده ترفندی به کار بندد که این آگاهانه و ارادی‌بودن رفتارش با آدم‌های داستان چندان به چشم نیاید مگر اینکه این به چشم آمدن هم خود تمهیدی داستانی باشد که آن بحث دیگری است و در قصه‌های مجموعه گرمازدگی، نشانه‌ای که چنین استنباطی را موجه جلوه دهد وجود ندارد و به همین دلیل جز در قصه نقطه کور، طنز در قصه‌های نوع دوم مجموعه – آنها که یا شخصیت‌ها خود حرف می‌زنند یا سوم شخص محدود به ذهن آنها زیروبمشان را برای خواننده روی دایره می‌ریزد- قدری اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد؛ در حالی که مثلا در قصه بی‌سروپا که یکی از بهترین قصه‌های کتاب است، این طنز خیلی خوب در لایه‌های زیرین روایت مخفی مانده و در این قصه اضطراب و وسواس درونی شخصیت اصلی، در فشرده‌ترین شکل ممکن و از طریق دیالوگ‌ها اشیا و فضاسازی‌ها، به‌خوبی به روایت درآمده است و این، در مورد قصه دوم مجموعه، یعنی لانه اسکواتر هم صدق می‌کند چرا که در این دو قصه، اضطراب و وسواس شخصیت‌ها به‌آرامی در سراسر قصه پخش شده اما مثلا در قصه گرمازدگی با اینکه از این اضطراب سخن به میان می‌آید اما پیش از آنکه اضطراب عمق پیدا کند قصه تمام می‌شود، شاید به این دلیل که در این قصه و همچنین قصه جدول اصلاحات، رفتارهای غریب شخصیت‌ها در عمق قصه نفوذ نکرده و بیشتر از طریق راوی به قصه و شخصیت آن الصاق شده است بی‌اینکه خوب در تاروپود آن تنیده شود. انگار فاصله‌ای هست که نمی‌گذارد راوی بیش از یک حد مشخص به اضطراب شخصیت‌های قصه نزدیک شود. در حالی که مثلا در قصه «بی‌سروپا» طرح قصه، به‌خوبی به این اضطراب میدان می‌دهد و آن را تا مرز بحران پیش می‌برد بی‌اینکه این بحران را به‌طرز اغراق‌آمیزی به رخ بکشد. سوری در مسیر هر روزه‌اش در شهرک مسکونی که در آن منزل دارد، ناگهان چشمش به مجسمه‌ای افتاده است که انگار به‌عنوان یک شیء به درد نخور کنار جدول رها شده. این مجسمه، سوری را به یاد کیوان می‌اندازد که گویا به جمع‌آوری این قبیل اشیا علاقه‌مند است. مجسمه اما سنگین است و به‌آسانی قابل حمل نیست.

از طرفی سوری گویا تا آن مجسمه را به کیوان نرساند از فکر آن خلاصی ندارد. لایه پنهان‌تر این کشمکش، به‌طور ضمنی وجهی پنهان‌تر را در رابطه به ظاهر عادی کیوان و سوری آشکار می‌کند و اینها همه با ظرافت درهم تنیده شده‌اند و طنز زیرپوستی قصه نیز به ویژه آنجاها که به وسواس سوری در مورد جابه‌جایی هرچه زودتر مجسمه پرداخته شده، از نقاط قوت این قصه است. در حالی که این ظرافت‌ها را مثلا در قصه جدول اصلاحات نمی‌بینیم. جدول اصلاحات، قصه‌ای است با موقعیت‌های ناب اما حرام شده. «عادله - ز» - شخصیت اصلی این قصه - در پی تغییر جهان است اما نه از طریق کارهای بزرگ بلکه از طریق ایجاد تغییرات ذره‌ذره در محیط پیرامون. این شخصیت گاه برای تنبیه افراد خاطی که در زندگی روزمره با آنها برخورد می‌کند، به حیله متوسل می‌شود. حیله‌هایی که گاه هولناک می‌نمایند و وجه جنون‌آمیز شخصیت قصه را هویدا می‌کنند و اتفاقا نقطه قوت این قصه، که نویسنده آنقدرها به آن مجال بروز نداده، همین حیله‌های هولناک است؛ مثل اتهامی که این شخصیت، به معلم ورزشی می‌زند که برادرزاده‌اش را «ابله عقب‌مانده» خطاب کرده است یا رسوایی‌ای که با یک تلفن برای همکار جاه‌طلب اداره به‌بار می‌آورد. تمرکز جدی‌تر روی این اعمال جنون‌آمیز، می‌توانست طنز چنین قصه‌ای را به مرز فجایعی غریب و در عین حال محسوس برساند اما راوی یا این اعمال را به خیالبافی‌های شخصیت قصه نسبت داده یا به نقل آنها همچون خاطراتی که در مجلسی دوستانه، محض تفریح، از شخصیتی مشنگ حکایت می‌کنیم، بسنده کرده است. در پایان همین قصه، عادله - ز، ناگهان در یخچال را باز می‌کند و به حالت جنینی در یخچال می‌نشیند. این یکی از نمودهای همان کشش مرموز شخصیت‌های قصه‌های مجموعه گرمازدگی به سمت اشیاست.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

بی‌مهری و خیانت مادر به پدر، خانواده را دچار تشنج می‌کند. موجب می‌شود آلیسا نفرت عمیقی از عشق زمینی پیدا کند. آلیسا برای رفع این عقده به عشق آسمانی پناه می‌برد و نافرجامی برای خود و ژروم و ژولیت به بار می‌آورد... بکوشید از در تنگ داخل شوید. دری که به تباهی منتهی می‌شود، فراخ و راه آن گسترده است زیرا دری که به حیات منتهی می‌شود، تنگ است. برای ژروم این در همان در اتاق آلیسا است ...
گوشه‌هایی مهم از تاریخ تجدد در ایران... 6 محصل مسلمان از ایران، برای آموختن علوم جدید و آشنایی با تمدن غرب وارد لندن می‌شوند... روبه‌رو شدن با تندروهای مسیحی، تبشیری های متعصب، حلقه‌ی فراماسون‌های پنهان کار، انجمن‌های کارگری رادیکال... جامعه‌ای که تصویر دقیقی از آن در آثار جین آستین ترسیم شده است... یکی از آنها نام کتاب خاطرات خود از این سفر را «حیرت نامه» نامید ...
ماجرای گروه پیکان سیاه در زمان جنگ گل‌ها در انگلستان اتفاق می‌افتد... پدر ریچارد را کشته است تا بتواند قیم او شود و از دارایی‌اش سوءاستفاده کند... ریاکار، خائن، مرافعه‌جو و پیمان‌شکن است و حتی حاضر است در گرماگرم جنگ تغییر تابعیت بدهد تا بتواند از بدبختی شکست‌خوردگان بهره‌برداری کند... جان، در واقع جواناست! دختری یتیم که سر دانیل، قصد دارد او را به همسری ریچارد دربیاورد ...
بازنویسی بخشی از روایت هفت پیکر... یکی از چکمه‌های سمانه گم می‌شود... کابوس‌های جوانی را حکایت می‌کند که خاطرات پدر مرده‌اش، شهر زادگاهش یعنی اصفهان و رودخانه زاینده رود او را به مرز پریشانی می‌رساند... روایت‌گر پسر خنگی است که تا پیش از رفتن به مدرسه حرف نمی‌زند... باید به تنهایی چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند... تصمیم می گیرد که با همسر واقعی اش همبازی شود ...
ماجرای رستم و سهراب، تنها موردی است که در آن پدری ناخواسته فرزندش را -چون که معترض حکومت شاه ایران شده بود- می‌کشد و تراژدی فرزندکشی را رقم می‌زند... تنها زن باقرآباد که بلد است از روی کتاب شعر بخواند... با یکه‌بزن‌های دیگر به طمع پول همراه شده تا دل «آذر» را به دست بیاورد... اما آذر دلش برای زندگی با «گروهبان رستمی» هوایی شده... معلوم نمی‌شود این مادر متفاوت و قوی، چه تأثیری در زندگی سالار داشته ...