داستان یک دختر عجیب! | الف


باربارا دی
[Barbara Dee] متولد 1951، نویسنده‌ای است که تمرکزش را بر مسائل نوجوانان در رمان‌هایش معطوف کرده و برای همین گروه سنی نیز می‌نویسد. او که خود در بروکلین بزرگ شده، همواره به رفتار و عادات و دغدغه‌های نوجوانان نسل خودش و سپس نسل‌های بعدی و مقایسه‌ی آنها با یکدیگر، توجه داشته و انعکاس دنیای نوجوانان را بیش از هر قالب دیگری در رمان امکان‌پذیر دیده است. او قصه‌گویی را در قالب کتاب‌های کم‌حجم کمیک‌استریپ آغاز کرد و نهایت تلاش‌اش را می‌کرد که در آمیزه‌ای از تصاویر و کلمات ساده و جملات کوتاه، داستانی پرکشش برای مخاطبین کودک روایت کند. به‌تدریج حس کرد نیاز داستان‌پردازی و رضایت خاطر از نوشتن را در میان نوجوانان پیدا خواهد کرد. مطالعات‌اش را در این‌باره گسترش داد و به مراکز مختلف آموزشی، تفریحی و درمانی سر زد. او سنترال پارک را برای ساعت‌ها زیر پا گذاشت و وجب‌به‌وجب بروکلین را گشت تا نشانی از نوجوانانی بیابد که با جهان داستانی او همخوانی دارند و نمونه‌های بسیاری یافت که در یازده رمانی که نوشته، از آنها بسیار گفته است. «کمی تا قسمتی معمولی» [Halfway normal] یکی از تحسین‌شده‌ترین این رمان‌ها در نزد منتقدین، با شش جایزه است که مهم‌ترین آنها کتاب منتخب شورای ملی مطالعات اجتماعی آمریکاست.

باربارا دی [Barbara Dee] کمی تا قسمتی معمولی» [Halfway normal]  معمولی، مثل بقیه

«کمی تا قسمتی معمولی» به دوره‌ای از زندگی یک دختر نوجوان، به نام نورا، می‌پردازد که به‌تازگی درمان‌های طولانی سرطان را پشت‌سر گذاشته و قصد دارد به روال عادی زندگی خانوادگی و تحصیلی‌اش بازگردد. در یک خلأ دوساله، دختر نوجوان فاصله‌ی بسیاری از خانه و مدرسه گرفته است. گرچه او در یک بیمارستان روزانه درمان سرطان را طی می‌کرده و اغلب شب‌ها به خانه برمی‌گشته، اما حالا رفتارها و عادات‌اش به نظر پدرومادر غریب و غیرقابل‌درک می‌آید. در مدرسه نیز برقراری ارتباطی دوباره با معلمین و دانش‌آموزان برای نورا با چالش‌های بسیاری همراه است که هر فصل از این رمان به بخشی از آنها می‌پردازد.

داستان با شرح ظاهر نورا و تعجب همکلاسی‌های‌اش از آن آغاز می‌شود. موهای به‌شدت کوتاه دخترک و لباس‌های گشادش که بیش‌تر شبیه لباس تعمیرکاران ماشین است تا دختری که به مدرسه آمده، توجه بچه‌ها را به او جلب می‌کند. آنها سؤال‌پیچ‌اش می‌کنند تا بدانند چرا موهایش را کوتاه کرده و لباسی دخترانه نپوشیده است. بعضی‌ها او را با پسرها اشتباه می‌گیرند و با لحنی پسرانه با او حرف می‌زنند. این مسأله در آغاز به شدت بر عزت نفس و تمایل‌اش به حضور در کلاس اثر می‌گذارد. تلاش می‌کند کم‌تر به چشم بیاید و در گوشه‌ای کور از کلاس جا بگیرد. رفتار عذرخواهانه‌ی همکلاسی‌ها او را عصبی‌تر می‌کند. علاقمند است با آنها ارتباط برقرار کند، اما نگاه ترحم‌آمیزشان آزارش می‌دهد. درباره‌ی مسؤولین مدرسه نیز همین اتفاق می‌افتد. گرچه آنها از در حمایت‌گری و همراهی برمی‌آیند، اما نورا که از ابتدا با موضعی تدافعی وارد مدرسه شده، قادر به پذیرش پیشنهادهای دوستانه‌ی آنها نیست. او به همه با نوعی انتقاد طنزآمیز نظر می‌کند. به‌نظرش همکلاسی‌ها بهره‌ی هوشی چندان بالایی ندارند و همه‌ی سؤال‌هایشان از او، جواب‌های بدیهی در دل خود دارد. معمولاً نورا با لحنی کنایی به آنها پاسخ می‌دهد و تمامی کمک‌های آنها را پس می‌زند و حس می‌کند مدرسه جایی نیست که او بتواند دوستی هم‌اندازه و همفکر پیدا کند. هرچند بچه‌ها در این‌که با او رفاقت کنند و راهی برای جلب محبت او بیابند تلاشی خستگی‌ناپذیر در پیش گرفته‌اند.

پروژه‌های مشترک مدرسه که در آن روحیه‌ی کارِ گروهی تقویت می‌شود به نورا و دوستان‌اش کمک می‌کند ارتباطات مؤثرتری با هم برقرار کنند. گروه می‌کوشد استعداد‌های نورا را کشف کند و پرورش بدهد. یکی از راهکارهایی که معلم‌ها پیشنهاد می‌دهند تا نورا بیش‌تر به فعالیت‌های گروه علاقمند شود، این است که با اسطوره‌ها و افسانه‌های کهن همذات‌پنداری کند و هر بار در نقش یکی از آنها، حکایت‌اش را برای تمامی مدرسه تعریف کند. نورا نگران می‌شود که مبادا از پس این کار برنیاید. ضعف بدنی و عوارض داروهای شیمی‌درمانی که هنوز در او باقی مانده و نیز احساس بدبینی نسبت به محیط مدرسه و خانواده، موانع بزرگی بر سر راه او هستند. او مدام از خود می‌پرسد که آیا خواهد توانست بدون تب و تنگی‌نفس و درد که در این دو سال اخیر هر لحظه همراه‌اش بوده، به فعالیت‌های عادی زندگی‌اش برگردد و این پروژه‌های مدرسه را پیش ببرد یا نه. او نیاز به یک پیروزی بزرگ دارد؛ چیزی که به‌قدر کافی تلنگری برای بازگشت به روال عادی باشد.

باربارا دی می‌کوشد فرآیندی از سازگاری یک نوجوان را با محیط‌های مختلف اجتماعی به تصویر بکشد که در عین حمایت‌گری می‌توانند با قضاوت‌ها و ترحم‌های بی‌جایشان افراد ناتوان را پس بزنند و به انزوا بکشانند. این محیط‌ها اعم از خانه، مدرسه، مراکز تفریحی و درمانی می‌توانند دختری با حساسیت‌های نورا را تشویق به تداوم زندگی معمولی خود کنند یا از روال بهبود و پیشرفت دورش کنند. نورا نیز با توجه به روحیات انتقادگری و غرور خاص خودش می‌تواند تلاش‌هایی سازنده برای پیوستن به جمع کند یا ترجیح دهد همه‌ی برنامه‌های زندگی‌اش را به شکلی انفرادی طرح‌ریزی کند. این چالشی است دوطرفه که طی آن جامعه و نوجوانی با نیازهای ویژه و منحصربه‌فرد خود سعی در رسیدن به تفاهمی ثمربخش دارند. ماجراهایی که این چالش‌ها را همراهی می‌کنند به اندازه‌‌ی همان افسانه‌هایی که از اسطوره‌ها گفته می‌شود جذاب و خواندنی‌اند.

«نوشت‌افزار مورد علاقه‌ام خودکار ژله‌ای بنفش است. من برای خط‌خطی کردن و طراحی‌های بی‌هدف از این خودکار استفاده می‌کنم و نمی‌توانم بگویم که وقت‌گذرانی مورد علاقه‌ی من است، اما وقتم را پر می‌کند؛ هاها. به این خاطر از طراحی‌های بی‌هدف خیلی خوشم می‌آید که مهم نیست چه طرحی از کار دربیاید. کسی از من نمی‌پرسد که معنی طرح‌هایی که کشیدی، چیست، یا آن‌ها را بشمارد یا با طراحی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌های قبلی مقایسه کند. کسی نمی‌خواهد بداند که طراحی‌های بی‌هدفت تمام شده یا نه، چون وقتی پای طراحی‌های بی‌هدف به میان می‌آید، تمام کردن اصلا مهم نیست.»

[این کتاب نخستین‌بار با عنوان «معمولی، مثل بقیه» با ترجمه فهیمه صدیق و توسط نشر پرتقال منتشر شده است.]

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

از داستانی که عمه‌ الیزابت موعظه‌گو، برایش نقل کرده الهام گرفته... نجاری سخت‌کوش است که هتی سورلِ زیبا و خودخواه را دوست دارد... مالک جوان دختر را ترک می‌کند و او با اینکه آدام را دوست ندارد، حاضر می‌شود زن او شود... خانه را ترک می‌کند و بچه را از بین می‌برد... محکوم به اعدام می‌شود... زیبایی جسمانی‌اش طبق اصول اخلاقی «پاک‌دینان» به منزله‌ی دامی است که شیطان نهاده ...
جامعه ما و خاورمیانه معاصر پر هستند از پدیده‌های ناهم‌زمان در یک زمان. پر از تناقص. فقط طنز می‌تواند از پس چنین ناهنجاری و تناقصی برآید... نمی‌خواهم با اعصاب مخاطب داستان بازی کنم و ادای «من خیلی می‌فهمم» و «تو هم اگر راست می‌گویی داستان من را بفهم» دربیاورم... داستان فرصتی برای ایستادن و در خود ماندن ندارد ...
شهری با حداقل فضاهای عمومی... مسیر این توسعه چیزی غیر از رفاه مردم است... پول و کسب سود بیشتر مبنای مناسبات است... به کانون پولشویی در خاورمیانه بدل شده و همزمان نقش پناهگاهی امن را برای مهم‌ترین گانگسترها و تروریست‌های منطقه بازی کرد... در این ترکیب دموکراسی محلی از اعراب ندارد و با تبدیل شدن شهروندان به مشتری و تقلیل آزادی به آزادی مصرف... به شهری نابرابرتر، آلوده‌تر و زشت‌تر بدل شده است ...
در فرودگاه بروكسل براى اولين‌بار با زنى زیبا از رواندا، آشنا می‌شود... اين رابطه بدون پروا و دور از تصور «مانند دو حیوان گرسنه» به پيش می‌رود... امیدوار است که آگاته را نجات دهد و با او به اروپا فرار کند... آگاهانه از فساد نزديكانش چشم‌پوشى مى‌كند... سوییسی‌ها هوتوها را بر توتسی‌ها ترجیح دادند... رواندا به‌عنوان «سوییس آفریقا» مورد ستایش قرار گرفت... یکى از خدمه را به‌خاطر دزدى دوچرخه‌اش به قتل می‌رساند ...
قاعده پنجاه‌ نفر بیش‌تر وعده نگیرین... خرج و مخارج شب هفت رو بدین خونه سالمندان... سر شام گریه نکنین. غذا رو به مردم زهر نکنین... آبروداری کنین بچه‌ها، نه با اسراف با آداب... سفره از صفای میزبان خرم می‌شه، نه از مرصع پلو… اینم خودش یه وصلته... انقدر بهم نزدیک بود مثل پلک چشم، که نمی‌دیدمش ...