نگاهی به رمان «هر دو در نهایت می‌میرند» | اعتماد


دنیایی را تصور کنید که در آن به آدم‌ها روز مرگ‌شان را خبر می‌دهند. سیستمی به نام قاصد مرگ که ما بین ساعت دوازده تا سه صبح به تمام کسانی که قرار است در آن روز بمیرند زنگ می‌زند و به آنان می‌گوید حداکثر بیست و چند ساعت بیشتر برای زندگی کردن وقت ندارید و باید تصمیم بگیرید واپسین روز را چگونه سر کنید. حالا در این دنیا دیگر افراد می‌توانند مراسم ختم خود را برنامه‌ریزی کنند، از کسانی که دوست‌شان دارند خداحافظی کنند یا حتی به مکان‌های تفریحی و برنامه‌هایی سر بزنند که حول این دنیا پدید آمده تا آن واپسین روز بهترین باشد.

هر دو در نهایت می‌میرند آدام سیلورا They both die at the end  Adam Silvera

در چنین دنیایی به دو شخصیت اصلی رمان خبر داده می‌شود امروز خواهند مرد و این آغازی است برای یک پایان. کمتر از 24 ساعت فرصت برای زندگی. متیو و روفوس، دو شخصیت اصلی کتابند و داستان از زبان آنان روایت می‌شود؛ اما در کنار این دو، شخصیت‌های فرعی نیز فرصت روایت داستان‌های خود را پیدا می‌کنند. نویسنده شما را با دوستان این دو، کسانی که در آن روز ملاقات می‌کنند و حتی آنانی آشنا می‌کند که در نقش قاصد مرگ، زیر بار کاری مشقت‌بار و بیرحمانه رفته‌اند. زنجیره‌ای بودن اتفاقات و پیوستگی و تأثیرگذاری زندگی آدم‌ها به یکدیگر، به‌خوبی این کتاب بیان می‌شود. این شیوه روایت کمک می‌کند ما با تاثیراتی آشنا شویم که کوچک‌ترین اعمال و رفتارهای‌مان می‌تواند بر زندگی دیگران اثر گذارد، دیگرانی که حتی شاید شناختی از آنان نداشته باشیم و شاید موجب آن شود، پیش از هر کاری، حتی ساده‌ترین‌شان، کمی با تامل پیش برویم. داستان شخصیت‌های کتاب همانند زنجیری به هم متصل می‌شود و در پایان این پیوستگی شما را شگفت‌زده می‌کند.

گول عنوان لو‌دهنده این کتاب را نخورید، اتفاقا نویسنده با هوشمندی تمام همان ابتدا خیال خواننده را راحت می‌کند. وقتی کتاب را می‌خوانید، متوجه خواهید شد نویسنده برای انتخاب نام کتاب دلایل قانع‌کننده‌ای داشته است. در حقیقت این خصوصیت بشر است، ما به عنوان اشرف مخلوقات تا چیزی از دست ندهیم، به قدر کفایت حسرتش را نمی‌خوریم، به اندازه کافی بدون غرض و بی‌طرفانه نگاهش نمی‌کنیم، نمی‌توانیم ببینیم کجا مرتکب اشتباه شده‌ایم و آنچه نکرده‌ایم چه بوده. زمان مقوله‌ای است که هرگز برایمان تمام نمی‌شود، ما همیشه خیال می‌کنیم فردا و فرداهایی در کار است، زمانی خواهد بود تا کارهای خیالی خود را به سرانجام برسانیم؛ اما ارزش زمان - این با ارزش‌ترین دارایی‌مان - را نمی‌دانیم. ارزش بودن در کنار خانواده و دوستان نزدیک را هرگز به خوبی درک نمی‌کنیم.

آدام سیلورا در این کتاب با خلق تشکیلات قاصد مرگ بزرگ‌ترین غم هستی را به باشکوه‌ترین شکل ممکن به چالش کشیده است. نویسنده چه با انتخاب عنوان چه با انتخاب سیستمی که تاکنون حتی یک مورد خطا هم نداشته، خواسته شما را در تنگنایی قرار دهد که راه فراری از آن نداشته باشید. تنگنایی که شما را وادار به فکر کردن کند و این همان چیزی است که نویسنده به‌دنبال آن است. این تلنگری است که به خوانندگان این کتاب زده می‌شود تا ارزش چیزهایی را بهتر بدانند که شاید خیلی بی‌تفاوت و ساده از کنارشان می‌گذرند. در پایان کتاب شما از خود می‌پرسید اگر حداکثر 24 ساعت زمان داشتم چه می‌کردم؟ پاسخ‌هایی که به آن می‌اندیشید تمام‌شان می‌توانند تلنگری باشند برای زندگی‌تان. عده‌ای ممکن است به دنبال علاقه‌مندی و آرزوهای خود بروند، آنهایی که تا به حال برایش زمانی نگذاشته‌اند و برخی هم شاید کسانی را به یاد بیاورند که دلتنگی‌شان را حس می‌کنند. به هر روی، تمام این فکر و خیال‌ها در این دنیای ماشینی و سرد چون تلألو نوری است در تاریکی. درست است که شاید خیال کنید پایان کتاب را از همین لحظه می‌دانید؛ اما بالا و پایین‌های این داستان با شیبی ملایم به نحوی است که به شما اجازه می‌دهد، لحظه لحظه داستان را لمس کنید. داستان شما را تا انتها با خود می‌کشاند و برای خواندن پایانش لحظه به لحظه تشنه‌ترتان می‌کند.

شخصیت‌های این کتاب نشان می‌دهند که برای وقت باقی‌مانده زندگی - که برای همه می‌تواند یک دقیقه بعد باشد یا چند سال دیگر و برای دو شخصیت داستان نهایتا بیست و چهار ساعت - چه انتخابی می‌کنند. آنان می‌توانند در خانه خود حبس شوند، تا لحظه آخر گریه و زاری کنند، به هیچ کسی چیزی نگویند و با کسی بدرود نگویند. در نهایت هر دو خواهند مرد؛ اما با این حال انتخاب شخصیت‌ها دوستی است، برآمدن روز‌های سخت در کنار هم. از خانه بیرون زدن و مواجهه با ترس‌ها. این کتابی است در ستایش دوستی. کتابی با نام مرگ در ستایش زندگی.

نویسنده «هردو در نهایت می‌میرند» [They both die at the end] ، آدام سیلورا [Adam Silvera] است. متولد 1990 در امریکا، نیویورک‌سیتی که اولین کتابش را در 2015 به بازار عرضه کرد. او نویسنده جوانی است که به زیباترین شکل ممکن از مسائل انسانی با هم‌نسل‌های خودش سخن می‌گوید. قلمش در عین سادگی به خوبی به مفاهیم عمیق می‌پردازد و همین امر باعث می‌شود به ‌راحتی خواننده را با خود همراه کند و به قلب او راه یابد و به مقصود خود نائل شود. آدام سیلورا این روزها حسابی در مسیر اوج‌گیری است. چندی پیش قراردادی برای ساخت مجموعه‌ای تلویزیونی از دوتا از کتاب‌هایش با یکی از بزرگ‌ترین استودیوهای هالیوودی امضا کرده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

به‌عنوان نویسنده‌ای که با فلسفه­ «همین فردا خواهید مُرد» همدل است، شاید فرد مناسبی برای نگارش کتابی درباره «امید» نباشم... امید، همان خوش‌بینی نیست... صرفا یک خواست یا آرزو نیست... از «امید تراژیک» سخن می‌‌گوید که خود، ماحصل بینشی تراژیک است و بسی بیگانه با خوش‌بینی ناشی از اعتقاد به پیشرفت انسانی. این البته نگاهی است تیره به وضعیت انسان معاصر ...
«خرم‌آباد» استعاره‌ای است از «استالین‌آباد»... رباعیات رودکی که از چهار مصراع تشکیل‌ شده‌اند، به مراتب بامحتواتر و ارزشمندتر از بسیاری رمان‌های حجیم است... دیروز ژئوفیزیکدان بودم، اما امروز صبح تصمیم گرفتم نویسنده شوم و شدم... برنامه‌نویس بودم، آپارتمان فروخته‌ام، مدیر ساخت و راه‌اندازی پالایشگاه نفت و صنایع وابسته بودم. در جوانی مجبور شدم با چوب‌های جنگل روی سطح دریا اسکله بنا کنم. کارگر بودم ...
اگر جنگ برای مردم خاصه مردمِ رشت -که داستان در آنجا روایت می‌شود- فقر و بدبختی و قحط‌سالی به بار آورده است، اما این دو برادر سرشار از نعمت‌اند... احمدگل با رفتنش به دیدار ارباب دختر خودش را هم قربانی می‌دهد... کوته‌بینی و خودرأیی میرزا کوچک خان مانع این می‌شود که جنبش جنگل به انقلاب منجر شود... وارثان بی‌ثباتی‌های سیاسی و جنبش‌های ناکام بیش از هرکس فقرا هستند... داستان پُر از سبک زندگی است؛ سبک زندگی اواخر قرن گذشته ...
هیچ خبری از حجاب راهبه‌ها و سوگند خوردنشان نیست، درعوض آیرا از سنت روایت پیکارسک استفاده می‌کند... مرا آماده کرده‌اند که فرشته‌ باشم، فرشته‌ نگهبان همه‌ مجرمان، دزدها و قاتلان... این کارهای خوبی که در تنهایی و خیالاتش انجام می‌دهد، سزار را تبدیل به راهبه می‌کند. ولی، در زندگی واقعی، او یک دروغگوی قهار است... رمز و راز دروغگوی خوب‌ بودن را فاش می‌کند: «باید خیلی قانع‌کننده وانمود کنی که چیزهای واضح را نمی‌دانی.» ...
متوجه ماده‌مگس جوانی شد که در مرز میان پوره و سس نشسته بود... پوست آبدار و سبزش، بانشاط زیر نور خورشید می‌درخشید... دور کمرش چنان شکننده و ظریف بود که گویا می‌توانست با سبک‌ترین نسیم بشکند... جابه‌جایی حشره و انسان و توصیفات آبدار و تنانه از مگس علاوه بر شوخی شیطنت‌آمیز پلوین با توصیفات رمان‌‌های احساساتی و حتی کلاسیک، کاریکاتورگونه‌ای است گروتسک از وضعیت بشر ...