یک تریلر کارآگاهی مابعدالطبیعی در قلب قرن بیستم | ایسنا


«در جستجوی کلینگزور» [En busca de Klingsor یا In Search of Klingsor]  اولین اثر ترجمه‌شده از خورخه ولپی [Jorge Volpi] به فارسی توسط محمد جوادی در نشر نون، نویسنده‌ پرکار مکزیکی متولد ۱۹۶۸، یک رمان پرجایزه است که بی‌دلیل از هرگونه ارجاع به مکزیک اجتناب می‌کند. ولپی، که بخشی از نسل نویسندگان آمریکای لاتین خسته از رئالیسم جادویی است، هویت خود را نه در وظیفه‌ میهن‌پرستانه برای اثبات ریشه‌ها، بلکه در کنجکاوی جهانی و جهان‌وطن جستجو می‌کند. او با انتخاب کشمکش‌های مربوط به ساخت بمب اتمی در آلمان نازی، نبض قرن بیستم را به دست گرفته و جسورانه ثابت می‌کند که یک نویسنده مکزیکی می‌تواند از اروپا بنویسد، همان‌طور که نویسندگان غربی از مکزیک نوشته‌اند.

 خورخه ولپی [Jorge Volpi] خلاصه رمان در جستجوی کلینگزور» [En busca de Klingsor یا In Search of Klingsor] خبر داد.

این رمان یک تریلر کارآگاهی مابعدالطبیعی است که فراتر از ژانر خود می‌رود و داستانی با تعلیق بالا است که تاریخ را رقم می‌زند. ولپی با نبوغ، لحظه‌ی حیاتی جنگ جهانی دوم را به یک گفتگوی مخفی بین فیزیکدانان، بور و هایزنبرگ (که نمایشنامه‌ «کپنهاگ» مایکل فرین آن را مشهور ساخت) گره می‌زند. این گفتگو پیرامون مسئولیت علمی و جنگ، در نهایت به تحقیقات دادگاه نورنبرگ بازمی‌گردد و حتی با ماجرای ترور نافرجام هیتلر مرتبط می‌شود.

راوی رمان، گوستاو لینکس یک ریاضیدان آلمانی است که در حاشیه‌ این درام قرار دارد. داستان عمدتاً در قالب بخش‌های درهم‌تنیده، نیمی فلش‌بک و نیمی تأملات فعلی، روایت می‌شود. لینکس ماجرای بازجویی‌اش در سال ۱۹۴۶ توسط فرانسیس پی. بیکن یک فیزیکدان جوان آمریکایی، و خیانتی را که در حین جستجوی کلینگزور (اسم رمز دانشمند اصلی که تحقیقات اتمی رایش سوم را هماهنگ می‌کرد) رخ می‌دهد، بازگو می‌کند.

پس از جنگ، ستوان بیکنِ آمریکایی مأمور می‌شود تا هویت واقعی این مرد مرموز را کشف کند. جستجو برای هویت کلینگزور، بیکن را در مارپیچ آینه‌ایِ تشکیلات علمی آلمان نازی، به ملاقات‌هایی با هایزنبرگ، گودل و شرودینگر می‌کشاند. علاوه بر این، بیکن با ایرنه، یک زن آلمانی که عاشق او می‌شود، ملاقات می‌کند؛ مسیری عاشقانه که او را از مسیری حتی پرپیچ‌وخم‌تر به سمت کلینگزور هدایت می‌کند.

«در جستجوی کلینگزور» نه‌تنها بر تاریخ علم تمرکز دارد، بلکه یک خط زمانی کامل از آلمان و برخی کشورهای اشغالی بین سال‌های ۱۹۲۰ تا ۱۹۴۷ و همچنین قطعاتی از فلسفه را در اختیار خواننده قرار می‌دهد. این رمان به شکلی ماهرانه، جستجوی حقیقت (اخلاقی، علمی، تاریخی) را با یک مارپیچ اخلاقی پیوند می‌دهد؛ لینکس، بیکن را در این مسیر راهنمایی می‌کند و در نهایت، انتخاب بیکن هرچند گریزناپذیر و واضح به نظر می‌رسد، اما سؤال اصلی باقی می‌ماند: آیا این انتخاب درست است؟

ولپی هوشمندانه مفاهیم پیچیده‌ فیزیک مانند نظریه‌ی نسبیت، مکانیک موجی، اثبات گودل، و اصل عدم قطعیت هایزنبرگ را به رفتار شخصیت‌هایش ترجمه می‌کند: بازی‌هایی که آن‌ها انجام می‌دهند، بدون آنکه هرگز به طور کامل بدانند. درواقع، این کتابی عقلانی است، اما به هیچ وجه غیرقابل دسترس نیست. حتی کسانی که در فهم فیزیک ناتوان بوده‌اند، توضیحات ولپی درباره‌ی مکانیک موجی و نسبیت را قابل هضم و غنی‌کننده‌ ذهن خواهند یافت. ولپی این تاریخ جذاب را با تمثیلی درباره‌ شر و رستگاری از اپرای پارسیفال واگنر (که نام کتاب نیز از آن می‌آید) و یک خرده‌پیرنگ درباره‌ شور و خیانت قاب می‌گیرد.

اگرچه این پروژه‌ای جاه‌طلبانه است که می‌توانست به یک مقاله‌ تحقیقی محض تبدیل شود، اما ولپی با طراحی بی‌عیب و نقص و تمرکز بر تعلیق، آن را به یک رمان تبدیل کرده است. بخش عمده‌ رمان را دیالوگ‌ها تشکیل می‌دهند، درحالی‌که پیچیدگی روانشناختی شخصیت‌های اصلی (دانشمندان و معشوقه‌هایشان) ثانویه است و عمدتاً از طریق همین گفتگوها آشکار می‌شود.

رمان با اظهارنظرهای شبه‌بورخسی درمورد نوشتن و فیزیک، کمی سنگین آغاز می‌شود. در برخی ترجمه‌ها، مکالمات پراکنده می‌توانند بی‌هدف به نظر برسند و جزئیات واقع‌گرایانه تا حدی کم است. اما ولپی در نیمه‌ راه، با گنجاندن شورهای ویرانگر در زندگی شخصیت‌هایش، طرح خود را به‌طور هوشمندانه‌ای محکم می‌کند. بسیاری از خوانندگان غربی گزارش داده‌اند که ۸۰ صفحه‌ی پایانی کتاب را نمی‌توانند زمین بگذارند، شاید همین اتفاق برای خواننده فارسی هم بیفتد.

این رمان یک اثر «جذاب و درعین‌حال خسته‌کننده» نیز نامیده شده است؛ بخش‌هایی از آن فوق‌العاده جذاب است (چنانکه فیزیک برای چند صفحه‌ی درخشان قابل درک به نظر می‌رسد)، اما بخش‌های دیگر به قابل پیش‌بینی‌بودن روزمره تنزل می‌یابند. با وجود این، ولپی با آشکارکردن این که چگونه شور و سرنوشت، دانشمندانش را از طریق مسائلی که هنوز بر ما تأثیر می‌گذارند، به پیش می‌برند و جنبه‌ انسانی به آنها می‌بخشند، تا حد زیادی در ایجاد پلی میان نویسنده‌ نخبه و کتاب پرفروش موفق شده است.

«در جستجوی کلینگزور» یک اثر فریبنده است، هرچند دارای نقص‌هایی جزیی مانند استفاده از تشبیهات سطحی است که شخصیت‌های علمی را ساده‌سازی می‌کند (مثلاً لب‌ها شبیه «دو مارماهی در حال کشتی» می‌شوند.) با‌این‌حال، به طور کلی، این کتابی است که برای کسانی که به دنیای پس از جنگ و عواقب انتخاب علاقه‌مند هستند، یک مطالعه‌ تحریک‌کننده، غنی‌کننده‌ ذهن و قطعا ضروری است؛ زیرا خواننده را با خود همراه می‌کند و جزو کتاب‌هایی است که قطعاً برای مدت‌ها در ذهن خواهد ماند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...