خانواده را تا زمانی که در توانش بود کنار هم نگه داشت، اما در نهایت تسلیم فقر و بیماری روانی شد... در اواخر دوران نوجوانی خود در بوستون و نیویورک با شبکه‌های دزدان، فروشندگان مواد مخدر، جیب‌برها و روسپی‌ها احاطه شده بود... پس از آزادی خود را وقف دین جدید خود و رهبر فریبکار و دوروی آن، الایجا محمد کرد... انزجار مالکوم از مجبورشدن به مذاکره با تروریست‌ها قابل لمس است... کشوری که بسته به شرایط قانون‌مدار باشد، به هیچ وجه قانون‌مدار نیست


ترجمه ودود فلاح‌زادگان | نیویورک تایمز


«مردگان برمی‌خیزند» [The Dead Are Arising: The Life of Malcolm X] نوشته‌ی لس پین [les payne] در اواخر سال 2020 منتشر شده و برای آمریکای خفه شده از نژاد پرستی و بی‌قانونی به ارث گذاشته شده است. مالکوم ایکس گرچه در سال 1965 درگذشته است، اما این سرزمین را به خوبی می‌شناسد. خوانندگان ممکن است این زندگی‌نامه را به امید گرامی داشتن سربلندی و مقاومت سیاه‌پوستان در بحبوحه‌ی جنون، برگزینند. پین، روزنامه نگار برنده جایزه پولیتزر که تا قبل از مرگش در سال 2018، نزدیک به 30 سال زمان را صرف نوشتن این کتاب کرد، این نیازها را گهگاه برآورده می‌کند، اما هدف اصلی او این نیست.

مردگان برمی‌خیزند» [The Dead Are Arising: The Life of Malcolm X]  لس پین [les payne]

وجود مالکوم، به زیبایی ارائه شده است، اما «مردگان بر می‌خیزند»، که در نهایت توسط تامارا پین، محقق اصلی و دختر لس پین تکمیل شد، ادای احترام یا تجلیل از دستاوردها نیست. در عوض، به لطف صدها مصاحبه‌ی جدید با خانواده، دوستان، همکاران و مخالفان مالکوم، شرایط و نقاط عطف زندگی او را بازسازی می‌کند.

هیچ کس روایتی شاعرانه‌تر از این ننوشته است. این کتاب دوران کودکی مالکوم را بیش از آنچه تا به حال دیده‌ایم نشان می‌دهد. تحقیقات پین یک سابقه خانوادگی از ترور نژادی آمریکایی را که قبل از تولد او در سال 1925 رخ داده است، روشن می‌کند. والدین طبقه متوسط مالکوم، چندین بار نقل مکان کردند، اغلب به محله ‌هایی که می‌دانستند ناسازگار هستند و با کوکلاکس‌کلن‌ها، مقامات محلی و کارفرمایان متعصب مواجه شدند. پدرش، ارل لیتل، زمانی که مالکوم (مالکوم ایکس با نام مالکوم لیتل متولد شده بود) 6 ساله بود، درگذشت. او قربانی یک تصادف تراموا شد که مالکوم بعداً گمان کرد لاپوشانی برای کار گروهی اوباش نژادپرست [کوکلاکس‌کلن‌] بوده است.

مادرش لوئیز، خانواده را تا زمانی که در توانش بود کنار هم نگه داشت، اما در نهایت تسلیم فقر و بیماری روانی شد. مالکوم که در آن زمان 13 سال داشت، و هفت خواهر و برادرش در مراکز نگهداری پراکنده شدند. با این حال، نمی‌توان تأثیر والدین او را که غرق در آموزه‌های مارکوس گاروی بودند، نادیده گرفت. آنها نتوانستند مالکوم را در دوران کودکی پرورش دهند، اما وجود او را با این حقیقت شکل دادند: او چیزی به سفیدپوستان بدهکار نبود. نه احترام، نه اعتماد و نه قدردانی برای هر آسایشی که ممکن است در زندگی پیدا کند. شخصیت و اعتقادات مالکوم با گذر سال‌ها تغییر کرد اما مقاومت در برابر سلطه‌ی سفیدپوستان جوهره‌ی وجودش بود.

لس پین «مردگان برمی‌خیزند» را تا حدی برای تصحیح سوابق اتوبیوگرافی مالکوم ایکس نوشت، همانطور که در توصیف او از نوجوانی پریشان مالکوم مشهود است. برهه‌ای از زندگی مالکوم به عنوان یک بزهکار، جای بحث دارد. زندگی‌نامه منینگ ماربل مورخ برنده جایزه، که در سال 2011 منتشر شد، استدلال می‌کند که اتوبیوگرافی مالکوم جرایم پیشین او را شاخ و برگ می‌دهد تا در ادامه رستگاری او را بزرگتر جلوه دهد. «مردگان برمی‌خیزند» مستقیماً با ماربل مخالفت نمی‌کند، اما تفسیر او را رد می‌کند و خلأهای روایت خود مالکوم را پر می‌کند. مالکوم با وجود اینکه به ندرت رفتار خشونت آمیز داشت، در اواخر دوران نوجوانی خود در بوستون و نیویورک با شبکه‌های دزدان، فروشندگان مواد مخدر، جیب‌برها و روسپی‌ها احاطه شده بود. رفتار غم انگیز و اغلب مذموم او گرچه منجر به مرگش نشد ولی باعث زندانی شدن زودهنگام او شد.

زندانی شدن در 20 سالگی محور زندگی مالکوم بود. به لطف مکاتبات برادرانش فیلبرت و رجینالد، او تعالیم امت اسلام را در حالی که پشت میله‌های زندان بود پذیرفت. مالکوم پس از آزادی خود را وقف دین جدید خود و رهبر فریبکار و دوروی آن، الایجا محمد کرد. او با انتقاد شدید از آمریکای سفید پوست و یک گاسپل (آوازی مذهبی) درباره عزت نفس سیاه پوستان، به سرعت به مؤثرترین و شناخته شده‌ترین سخنران گروه تبدیل شد. شهرت سیاسی مالکوم و رویکرد بی‌پروای او در نهایت رهبری جامعه‌ی اسلامی را علیه او کرد، و محمد دستور قتل او را داد.

یکی از انتقادات وارده این است که پین شرح جامعی از فلسفه سیاسی مالکوم ارائه نمی‌دهد. این کتاب حاوی تحلیل کمی از مشهورترین سخنرانی‌ها، مناظره ‌ها یا مصاحبه ‌های مالکوم است. در عوض، پین تفکرات مالکوم را به ‌طور کامل در تضاد با ایده‌‌های محمد و مارتین لوترکینگ جونیور ارائه می‌کند.

این بحث در یکی از قوی‌ترین بخش‌های کتاب، بازگویی ملاقاتی عجیب بین مالکوم و رهبری کوکلاکس‌کلن در آتلانتا در سال ۱۹۶۱، مطرح می‌شود. محمد، مالکوم و همکارش جرمیا ایکس را برای شرکت در جلسه از طرف جامعه‌ی اسلامی فرستاد و مالکوم هرگز او را نبخشید. پین خوانندگان را در اتاق قرار می‌دهد و انزجار مالکوم از مجبورشدن به مذاکره با تروریست‌ها قابل لمس است. اما پین همچنین نشان می‌دهد که تماشای مناظره‌ی مالکوم چقدر جذاب بود. در این صحنه و صحنه‌های دیگر، ما در قالب داستان سرایی استادانه پین تحت تأثیر آموزه‌های مالکوم قرار می‌گیریم.

 مالکوم ایکس Malcolm X

بخشی از کتاب که ممکن است بیشترین توجه را به خود جلب کند، روایت پین از ترور مالکوم در سالن رقص آدوبون در هارلم است. جزئیات قتل هرگز کاملاً شفاف نبوده است، اما روایت پین دقیق است. او شخصیت‌های کلیدی را مورد توجه قرار می‌دهد و احتمال دخالت F.B.I و پلیس نیویورک را بررسی می‌کند. اما من کمتر مجذوب پایان‌های شلوغ ترور مالکوم شده‌ام تا اینکه از حقارت و سادگی قتل منقلب شده باشم. مالکوم می‌دانست که در خطر است و برای محافظت از خود کار چندانی انجام نداد. او از جامعه‌ی اسلامی جدا شده بود، خود را وقف اسلام سنتی کرد و شروع به آزمایش ابزارهای جدید برای یک جنبش جهانی و مبتنی بر حقوق بشر برای آزادی سیاه‌پوستان کرد. او قاطع، خوب و خسته بود اما کارش ناتمام بود. و سپس سه مرد به صحنه هجوم بردند، گلوله‌ها بدنش را شکافتند و او روی زمین از شدت خونریزی جان باخت. ما او را دوباره از دست دادیم.

سخت است که دلتنگ مالکوم نشویم، زیرا جذبه‌ی او غیرقابل انکار است. قهرمانی او از شجاعتش و همچنین از شوق او برای سیاهپوست بودن و آرمانش نشأت گرفت. هر وقت فیلمی از مالکوم می‌بینم، به نظر می‌رسد در آستانه‌ی لبخند زدن است، فرقی نمی‌کند چقدر کلماتش آتشین یا دشمنانش قدرتمند باشند. او نمی‌تواند به ریاکاری آمریکای سفید‌پوست نخندد و درخواست‌‌ها را برای معامله با دولتی که می‌خواهد او را ساکت کند به سخره نگیرد. در کنار نبوغ کلامی و عشق او به سیاه پوستان، یک اعتماد به نفس متحیرکننده وجود داشت که پیروانش را جذب می کرد.

اما قدرت مالکوم بیش از داشتن جذابیت بود، و نیازی ندارد که از مرگ برخیزد. شناخت او از فاجعه برای راهنمایی ما کافی است. او گفت که آمریکا هرگز ملتی قانونمند برای سیاه‌پوستان نبوده است. کشوری که بسته به شرایط قانون‌مدار باشد، به هیچ وجه قانون‌مدار نیست. ضعیف است، و بدون توجه به اینکه چقدر ثروت و قدرت نظامی جمع می‌کند، در نهایت رسوا خواهد شد. و در چنین کشوری، چه فایده‌ای برای سیاه پوستان دارد که درخواست اصلاح راه حل‌های قانونی برای خشونت پلیس، دزدی انتخاباتی، تبعیض نژادی و فقر داشته باشند؟

یک جمع بندی از «مردگان برمی‌خیزند» به طور خلاصه درباره‌ی میراث مالکوم توضیح می‌دهد، ولی برای مشاهده‌ی تأثیر مالکوم بر جنبش «جان سیاه پوستان ارزش دارد» (Black Lives Matter) نیازی به کتاب برنده جایزه پولیتزر نیست. «جان سیاه پوستان ارزش دارد» چیزی را طلب نمی‌کند. مانند مالکوم، هر آنچه را که سیاه پوستان سزاوار آن هستند، به هر وسیله لازم تقاضا می‌کند. از خشونت حمایت نمی‌کند، اما از این منطق اخلاقی بیمار پیروی نمی‌کند که تخریب اموال را به عنوان پاسخی «بیش از حد افراطی» به تیراندازی پلیس از پشت به ما محکوم می‌کند. و به لطف رهبری زنان سیاه‌پوست و سیاه‌پوستان L.G.B.T.Q، تصور گسترش آن حتی از جنبش‌های سابق در اواسط قرن بیستم بیشتر است. این قولی است که آن‌ها به آن عمل می‌کنند، و این انگیزه‌ای است که پین را به نوشتن سوق داد تا زمانی که مرگ قلم را از دستش گرفت: ما از رویاهای محال مالکوم هم فراتر خواهیم رفت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...
فنلاند امروز زنده است بخاطر آن وسط‌باز. من مخلص کسی هستم که جام زهر [پذیرش قطعنامه برای پایان جنگ 8ساله] را به امام نوشاند. من به همه وسط‌بازها ارادت دارم. از مرحوم قوام تا مرحوم هاشمی. این موضوع روشنی است که در یک جایی از قدرت حتما باید چنین چیزهایی وجود داشته باشد و اصلا نمی‌توان بدون آنها کشور را اداره کرد... قدرت حرف زدن من امروز از همان معترض است و اگر الان داریم حرف می‌زنیم به خاطر آن آدم است که به خیابان آمده است ...