مارینا لِویتسکا [Marina Lewycka] خالق رمان «تاریخچه تراکتورها به اوکراینی» درگذشت.



به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایسنا،  این رمان‌نویس بریتانیایی - اوکراینی در سن ۷۹ سالگی بر اثر یک بیماری تحلیل‌برنده مغزی از دنیا رفت.

داستان‌نویسی لویتسکا اغلب از میراث اوکراینی‌ و تجربه‌های خانوادگی‌اش به‌عنوان پناهنده الهام می‌گرفت. رمان «تاریخچه‌ تراکتورها به اوکراینی» که در سال ۲۰۰۵ و زمانی که او ۵۸ سال داشت منتشر شد، به شکلی غیرمنتظره به یک اثر پرفروش بین‌المللی تبدیل و به ۳۵ زبان ترجمه شد. این رمان موفق به کسب جایزه بولینگر وودهاوس برای طنزنویسی شد و در فهرست جایزه ادبی بوکر قرار گرفت و نامزد جایزه اورنج برای داستان شد.

بیل همیلتون، نماینده او گفت: «مارینا با رمان نخست خود «تاریخچه‌تراکتورها به اوکراینی» ناگهان وارد صحنه شد؛ رمانی که طنز منحصربه‌فرد او و روحیه اجتماعی عدالت‌خواهانه‌اش را معرفی کرد؛ خصوصیاتی که بعدها در رمان‌های بعدی و زندگی عمومی‌اش تداوم یافت.»

به گزارش گاردین، جولیت آنان، ویراستار پیشین این نویسنده، نیز به تمجید از او پرداخت و گفت: «ویرایش و انتشار آثار مارینا برای من بزرگ‌ترین لذت بود. افراد واقعا منحصربه‌فرد کم‌اند و او یکی از آن‌ها بود. داستان‌نویسی مبارزه‌جو که کارش همچون سندی جدی و درعین‌حال طنزآلود از زمانه و مکان‌ها باقی خواهد ماند.»

لویتسکا در سال ۱۹۴۶ در یک اردوگاه پناهندگان تحت مدیریت بریتانیا در کیلِ آلمان متولد شد؛ فرزند دو اوکراینی که توسط نازی‌ها به‌عنوان نیروی کار اجباری به آنجا برده شده بودند. خانواده‌اش بعدها به انگلستان مهاجرت کردند و او در همان‌جا رشد و تحصیل کرد.

او پیش از آن‌که رمان‌نویس شود، در دانشگاه شفیلد هالم استاد مطالعات رسانه بود. همان‌جا در کلاس نویسندگی خلاق شرکت کرد و دست‌نوشته‌ای را تکمیل کرد که بعدها به رمان پرفروش «تاریخچه تراکتورها به اوکراینی» تبدیل شد.

این رمان با الهام مستقیم از زندگی او نوشته شده بود، تنش‌های میان خواهر و برادرها، فقدان مادر، و پدری مهندس و عجیب‌وغریب که با زنی بسیار جوان‌تر ازدواج می‌کند و همین اتفاق دخترانش را به نقشه‌کشیدن برای بیرون‌کردن مهمان ناخوانده وامی‌دارد.

«دو کاروان» (۲۰۰۷)، «ما همه از چسب ساخته شده‌ایم» (۲۰۰۹)، «حیوانات مختلف، زنده و مرده» (۲۰۱۲)، و «میراث لوبتکین» (۲۰۱۶) از دیگر آثار این نویسنده محسوب می‌شوند. آخرین رمان او «خوب، بد و کمی احمق» در سال ۲۰۲۰ منتشر شد.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...