آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است... شارلوته و ادوارد زندگی عاشقانه‌ای دارند اما پس از ورود اوتیلیه و سروان به قصر، عشقی دیگر در دل آنها سر برمی‌آورد و ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان پیش می‌راند... کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود... من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت

کشش‌های انتخاباتی [یا خویشاوندی‌‌های اختیاری] [Die Wahlverwandtschaften یا Elective Affinities]. رمانی از یوهان ولفگانگ فون گوته1 (1749-1832)، شاعر و نویسنده و فیلسوف آلمانی، که اندیشه‌ی آن از سال 1807، به عنوان داستان کوتاهی که می‌بایست جزئی از سال‌های سفر ویلهلم مایستر باشد، پرورده شد و از آوریل تا اکتبر 1809 به نگارش درآمد و در دسامبر همان سال انتشار یافت. عنوان اثر مأخوذ از فرهنگ فیزیک2 1787-1795، اثر گهلر3 است که او نیز آن را از عبارتی (به لاتینی: «کشش انتخابی دوگانه»4) گرفته است که توربرن برگمان5 دانشمند سوئدی به کار برده است. عنوان به این پدیده‌ی خاص شیمیایی اشاره دارد که به موجب آن دو عنصرِ به‌هم‌پیوسته، تحت تأثیر همزمان دو عنصر دیگر که واجد خواصی معین‌اند، از یکدیگر جدا می‌شوند تا به این دو عنصر اخیر بپیوندند و دو زوج تازه تشکیل دهند و این ناشی از قانون جاذبه‌ی متقابل است.

کشش‌های انتخاباتی [یا خویشاوندی‌‌های اختیاری] [Die Wahlverwandtschaften یا Elective Affinities].

رمان حاضر همین پدیده را در جهان احساسات انسانی بررسی می‌کند. و البته تنها از این جنبه نیست که انسان و طبیعت در ادامه‌ی یک زندگی واحد خود را متحد نشان می‌دهند. به‌رغم نور روشنی که به جزء جزء رمان برجستگی می‌بخشد، رمان گویی سراسر غرق در فضایی عرفانی است که قوای خفیه‌ی طبیعت، که همه‌جا به صورت واقعیت متنوع و زنده‌ای حضور دارند، بر آن حکم می‌رانند؛ قوایی که هرچه ناشناخته‌تر و غیرقابل ادراک‌تر باشند تواناترند. گویی صفت «ضرورت ناگزیر» که خاصِ قوانین طبیعت است، به احساسات آدمی نیز انتقال یافته است. گویی نیرویی مغناطیسی، همانند نیرویی که فرمانروای جهان فیزیکی است، بر جان‌ها و در جان‌ها حاکم است. این نوعی «تقدیر» است که انسان در درون خود، در حساسیت خود و در خلق و خوی خود با خود دارد. و دقیقاً به همین سبب است که این رمان -با وجود لطافت گوارایی که در سراسر آن منتشر است- این همه غم‌انگیز است. زیرا در طبیعت، زندگی «هماهنگی قوانینی است که با هم سازگارند»، ولی در جان آدمی، در کنار احساسات او، ضرورت‌های دیگری نیز هست که در «مطلق‌بودن» کم از ضرورت‌های دیگر نیست؛ یعنی در کنار احساسات، قانون اخلاقی نیز هست و هنگامی که تعارضی میان احساسات و این قانون اخلاقی درمی‌گیرد، دیگر راه حل ممکنی وجود ندارد.

کشش‌های انتخابی چنین وضعیتی را به ما عرض می‌کند. در این اثر، از یک‌سو مقدس‌بودن پیوند زناشویی را می‌بینیم که شارلوته6 و ادوارد7 را وابسته‌ی یکدیگر کرده است، و از سویی دیگر نیروی عشق را می‌بینیم که پس از ورود اوتیلیه8 و سروان به قصر، تقریباً به طور ناگهانی در دل آنها سر برمی‌آورد و آنها را بی‌آنکه توان مقاومت داشته باشند پیش می‌راند: ادوارد را به‌سوی اوتیلیه و شارلوته را به سوی سروان. تا هنگامی که عشق در حالت کمون است و بی‌آنکه شخصیت‌ها از آن آگاه باشند، رشد می‌یابد، زندگی مشترک، عشقی ساده و آرام و سعادتی فارغ از دغدغه است؛ تقریباً مانند سعادت کسانی که در «بیرون از این جهان» زندگی می‌کنند. ولی اندک‌ اندک، دیگر برایشان غیرممکن می‌شود که چشم به روی حقیقت نگشایند و از خود آگاهی نیابند. آنگاه تعارض با تمامی سازش‌ناپذیری خود ظاهر می‌شود و نقش تعیین‌کننده‌ای در جزء جزء جریان بعدی رمان دارد.

با این‌همه، نباید این رمان را وارونه تفسیر کرد. انتقادی که ملهم از دغدغه‌های اخلاقی آسان است از مدتی پیش این سؤال را مطرح می‌کند که: آیا گوته خواسته است از نهاد ازدواج دفاع کند یا به آن بتازد؟ و برحسب گرایش شخصی انتقادکننده، این رمان گاه، به سبب «حساسیت و اهمیت اخلاقی»اش مورد ستایش بوده و گاه به سبب «دفاع از آن زنا» بی‌اعتبار شمرده شده است. اخیراً نیز دانشمند مشهوری به نام والتسل9 به گمان خود ثابت کرده است که «مبانی اخلاقیات سراسر آن عصر از اثر این رمان متزلزل شده است»! ولی گوته خود به منتقدان هشدار داده و آنها را آگاه کرده است که «پیشنهاد نظریه» و «عرضه‌ی راه حل» کار شاعر نیست. او باید -«با حفظ فاصله‌ی مساوی خود از دو راه حل ممکن»- نماینده‌ی «حقیقت محاسبه‌ناپذیر» زندگی باشد. در حقیقت، رمان نظریه نیست. هرچند گوته گفته است که آن را در حالی نوشته که این سخنان انجیل را در برابر چشم داشته است که «آنکه زنی را به چشم خواهش می‌نگرد با او مرتکب زنا شده است» با این همه، این تنها یکی از عناصر الهام اوست. الهام او بیش از هرچیز تحت تأثیر و فرمان دو احساس است؛ یکی احساس دردناکی از «تردیدها و عدم یقین‌هایی که نمی‌توان از آنها بیرون آمد» و زندگی آدمی معروض آنهاست، و دیگری احساس ترحم عمیق نسبت به «سرنوشت دردناکی» که ناشی از آنهاست.

در اینجا «نفسِ امکان زیستن» است که در تعارض میان عشق و وظیفه مورد تردید است. هیچ پرتو امیدی نمی‌تابد، مگر از عرفان‌های دوردست، در آن سوی آخرین مرز، آنجا که همه چیز به آرامش می‌پیوندد، «در آغوش خدا». شعر کشش‌های انتخابی شعری است لطیف و غم‌انگیز، ساخته‌ی «دوست‌داشتن و رنج‌بردن»ی که چون شعله‌ای جان‌ها را می‌سوزاند و به تحلیل می‌برد. تجسم ناب اوتیلیه است. زنی ظریف و نازک و زودشکن -«با چشمان درشت سیاه و پرمهر و نافذ و عمیق»- «موجود اصیلی» که بر سراسر رمان روشنی می‌افکند. شخصیت‌های دیگر -با وجود نیکی و فرزانگی و حزم و تدبیرشان- در جوی آلوده به مصالحه و سازشکاری حرکت می‌کنند. در حالی که شارلوته و ادوارد دیگر روحاً از هم جدا شده‌اند، کافی است که تشویش زودگذرِ ناشی از اتفاقی پیش آید که آنها را تقریباً برخلاف خواستشان در آغوش یکدیگر بیندازد. سپس، طبیعت با استهزای شیطنت‌آمیزی از این کار آنها انتقام می‌گیرد: چنان‌که کودکی که از این «شب عشق» شبهه‌ناک به دنیا می‌آید سیمای «عزیزان غایب» را دارد: چهره‌اش مانند چهره‌ی سروان است و چشمانش مانند چشمان اوتیلیه.

تنها اوتیلیه است که نمی‌تواند از راه راست بیرون برود؛ آری، اوتیلیه با آن لطافت نازک و بیمارگونه‌اش، و با آن حساسیت آمیخته به اخلاص و خضوعی که سبب می‌شود که چون از او چیزی بخواهند که نتواند بدهد، «از پاسخ‌دادن با کلمات امتناع ورزد»، و تنها اکتفا کند به اینکه دست‌های به‌هم‌آورده‌اش را بلند کند و روی قلبش فشار دهد و اندکی به جلو خم شود و با نگاهی غمگین و مهربان، که نمی‌توان در برابر آن مقاومت کرد، پوزش بخواهد. در زیر این انفعال ظاهری‌اش، نوعی ضرورت طبیعت او را راه می‌برد؛ زندگی‌اش تسلسلی از اشراقات درونی است که او را اندک اندک از این ضرورت آگاه می‌کنند. همه‌ی هستی‌اش «ریتم»ی ضعیف و اندکی کُند از آن می‌گیرد، ولی در عین حال هریک از حرکاتش با چیزی مطلق و قطعی و نقض‌ناپذیری آن را مشخص و متمایز می‌کند.

عشقش به ادوارد نیز به همین منوال است: احساسی است که در وجودش زندگی می‌کند ولی تابع اراده‌اش نیست. ادوارد را دوست دارد، «همان‌گونه که ما نفس می‌کشیم و می‌بینیم و می‌شنویم». ادوارد را دوست دارد، زیرا او هست، وجود دارد. چه او در پیش رویش باشد و چه در جایی دور. می‌تواند، چنان‌که «کاراکتر»ش حکم می‌کند، خود را به دست انگیزش‌های عشقش رها کند؛ چنان‌که می‌کند؛ یا بگریزد و به جنگ برود -کاری که با نخستین توفانی که در میان آنها به وجود می‌آید می‌کند-، در همه حال، احساس او تغییری نمی‌یابد و با همان نور روشن و آرام اولیه در وجودش می‌درخشد. به این ترتیب، او در هرگونه شرایطی، در میان روشنی و تعادل درونی خود، به قول خودِ رمان، «تحت هدایت احساس معصومیت خود» زندگی می‌کند. و اگر می‌بینیم که موقعیت غفلتاً تغییر می‌یابد برای آن است که ناگهان بر اثر تأثر شدید و نامنتظری، نیروی بزرگ دیگر زندگی -یعنی قانون اخلاقی- نیز همچون صاعقه‌ای، با «خصلتی سهمگین و اجتناب‌ناپذیر» که خاص همه‌ی «الهامات» است، در وجود او روشن می‌شود. مناسبت آن مرگ کودکی است که از «شب تشویش روحی» شارلوته و ادوارد به دنیا آمده است.

کشش‌های انتخاباتی [یا خویشاوندی‌‌های اختیاری] [Die Wahlverwandtschaften یا Elective Affinities].

اوتیلیه که از او نگهداری می‌کند، در پی گفتگویی با ادوارد که پس از مدت‌ها جدایی ناگهان بازگشته است، در حالی‌که می‌خواهد سوار قایق شود تا از دریاچه بگذرد و به خانه برسد، از فرط شتاب‌زدگی و هیجان تعادل خود را از دست می‌دهد و کودک که در بغل اوست از دستش در آب می‌افتد و غرق می‌شود. دیگر بیهوده می‌کوشد تا او را به زندگی بازگرداند، بیهوده در قایق به زانو درمی‌آید و جسد بی‌جان طفل را در میان دست‌هایش به آسمان برمی‌دارد و لابه‌کنان از خدا یاری می‌جوید و بیهوده از قایق فرود می‌آید و دست به دامن دانش پزشک می‌شود؛ دیگر کار از کار گذشته است. آنگاه سکوت عمیقی در او حکم‌فرما می‌شود، چنان‌که گویی قابلیت زندگی در او متوقف شده است. پس از آنکه دلسرد و ناتوان در پای شارلوته به خاک می‌افتد، ناگهان به خود می‌آید، نوری با درخشش تمام بر او می‌تابد، بر آنچه زندگی گذشته‌اش بوده است و بر آنچه زندگی آینده‌اش خواهد بود. با لحنی آهسته و عاری از هرگونه پرخاش‌جویی و در عین حال، با اعتماد به نفس و با یقینی حاکی از حقیقتی درونی، به شارلوته خبر می‌دهد: «من از راه خود بیرون رفته‌ام، قانون‌هایم را زیر پا گذاشته‌ام، حتی دیگر نمی‌دانستم که معنی آنها چیست... و اکنون خدا به نحوی وحشتناک چشمان مرا گشوده است. تصمیم من این است: من هرگز به ادوارد تعلق نخواهم داشت.»

این قهرمان نه از قانون مسیحی که فراتر از انسان، بر «حقایق وحیانی» استوار است پیروی می‌کند و نه از «امر تنجیزی» کانت که هیچ‌گونه محرک ذهنی و فردی را مجاز نمی‌شمرد؛ به عکس، قانون درونی است که بر احساسات فرد حاکم است. و این قانون در انعطاف‌ناپذیربودن کم از قوانین دیگر نیست. و همین نیاز به «خود را پاک احساس‌کردن» است که رشته‌ی نازک زندگی مینیون10 را از هم گسیخت؛ هنگامی که نخستین‌ بار در اطراف ویلهلمِ11 خود شبح تیره‌ی شر را ملاحظه کرد ( سال‌های کارآموزی ویلهلم مایستر). زندگی اوتیلیه نیز ناگزیر بر اثر آن گسیخته می‌شود، زیرا او می‌تواند البته خود را از تعلق‌داشتن به ادوارد منع کند، ولی نمی‌تواند احساسی را که بر جان‌های آنها غلبه دارد از میان بردارد.

هنگامی که تصمیم می‌گیرد به مدرسه در میان همسالان روزگار ناآگاهی و خوشبختی جوانی بازگردد، در طی سفر در «مسافرخانه‌ی سرراه» که در آن توقف می‌کنند، ادوارد پیش از او در آنجاست و به زبان عشق با او سخن می‌گوید، بی‌آنکه یارای مقاومت داشته باشد و اوتیلیه ناگزیر قبول می‌کند که او نیز به نوبه‌ی خود حق دارد. هرگونه گریزی غیرممکن است، زیرا مگر می‌توان از خود گریخت. تنها یک چیز در توانایی اوست و آن این است که خود را از جهت درونی، از محیطی که در آن سرگردان است جدا کند و تنها ماشین‌وار در آن شرکت کند؛ به قسمی که دیگر هیچ‌چیز نتواند صفای درونی احساساتش را تیره و تار کند.

به این ترتیب است که در کاخ دوباره نمودی از زندگی پیشین برقرار می‌شود و اوتیلیه نیز ظاهراً مطیع و رام، مانند همیشه در آن شرکت می‌جوید؛ در حالی‌که در اعماق وجودش روز به روز از آن «دورتر می‌شود». به شارلوته در کارهای روزانه کمک می‌کند، با سروان (که در خلال این احوال، در جنگ، به درجه‌ی سرهنگی ارتقا یافته است) از گل‌ها و گیاهان باغ مواظبت می‌کند؛ وقتی که ادوارد فلوت می‌نوازد، با پیانو او را همراهی می‌کند یا با نگاه بر کتاب خود نامه‌هایی را که او با صدای بلند می‌خواند تعقیب می‌کند؛ اما همچنان‌که از گفتن کلمه‌ای در جریان گفتگو ابا می‌ورزد، همچنان نیز در زندگی مشترک، از انجام‌دادن هرکاری که تابع اراده‌اش باشد خودداری می‌کند. حتی از حضور در سر میز غذا نیز امتناع می‌ورزد و سپس بی‌آنکه به کسی بگوید، از غذاخوردن هم صرف‌نظر می‌کند.

چنان است که گویی اندک اندک «در جهان می‌میرد»؛ گویی اندک اندک زندگی هرگونه قوام خود را از دست می‌دهد و مانند نور غیرجسمانی می‌شود. حتی روابطش با ادوارد نیز تابع همین شیوه‌ی زندگی می‌شود. «میان آنها، نیازی به نگاهی، کلمه‌ای، حرکتی، یا تماس‌گونه‌ای نیست»: تنها یک چیز برایشان ضروری است: باهم‌بودن، ولی این برای آنها کاملاً کفایت می‌کند؛ زیرا در این صورت دیگر دو تن متمایز نیستند، بلکه تنها یک تن واحدند، غرقه در یک حالت روحی خوشبختی کامل و راضی از خود و از جهان. نوعی احساس زناشویی است که بدون شرکت مستی حواس در آن و در فضایی تحقق می‌یابد که احساس جدایی کامل از زندگی گویی انعکاسی از خوشبختی فوق زمینی به آن بخشیده است. نوعی گذار ملایم و سبک به سوی مرگ است که نزدیک می‌شود، و جان‌ها را در خلسه می‌گذارد.

زندگی اوتیلیه که در این شعله می‌سوزد، سرانجام تنها به نفسی بند است. و یک کلام سخت که از روی بی‌احتیاطی در برابر او بر زبان میتلر12 از دوستان خانواده، و مربوط به ششمین فرمان ده فرمان جاری می‌شود، کافی است که آن را خاموش کند. وقتی که همه‌ی اهل کاخ در پاسخ به فریاد نومیدانه‌ی نانی13 خدمتکار، به اتاق او می‌شتابند، او را نشسته در کنج مبلی می‌یابند؛ آرام، ولی رنگ‌پریده و خسته و از تاب و توان افتاده. ادوارد خود را در پای او می‌اندازد و از او خواهش می‌کند که سخنی بگوید. اوتیلیه می‌گوید: «قول بده که زنده بمانی!» ولی دیگر جواب سخن خود را نمی‌شنود. مرگ او را درربوده است. روز بعد، در تابوت گشاده‌اش، زیبایی پریده‌رنگ و بی‌حرکتش گویی تغییر شکل داده است و به هنگام خاکسپاری او معجزاتی روی می‌دهد. همچنان زیباست و در کمال سپیدی: تنش بیشتر به تن زنی خفته می‌ماند تا به یک مرده، مانند قدیسه‌ای هیچ‌ تغییری در آن راه نیافته است. از آن پس موضوع پرستش مؤمنان می‌شود، و در نمازخانه‌ای به سبک گوتیک می‌آرامد؛ معمار جوانی که مأمور بازسازی بنای آن بوده، از روی عشق و تقریباً ناآگاهانه، چهره‌ی او را در میان فرشتگان نقش می‌کند.

کشش‌های انتخاباتی [یا خویشاوندی‌‌های اختیاری] [Die Wahlverwandtschaften یا Elective Affinities].

یک‌چند می‌گذرد، و ادوارد که او نیز از رنج و فراق می‌سوزد، به او می‌پیوندد. رمان با لحنی در غایت نرمی و لطافت پایان می‌یابد: «دو دلداده سرانجام در کنار هم می‌آرامند؛ آرامش در جایگاه ابدی‌شان حکم‌فرما می‌شود. چه خوشبخت خواهند بود این دلدادگان روزی که باهم، و این‌چنین در کنار هم، بیدار خواهند شد!» -گوته هنگامی که از این پایان سخن می‌گوید، بانگ برمی‌آورد: «آیا می‌توان چیزی مسیحی‌تر از این خواست؟» بی‌گمان در آن زمان تجلیات هنر مسیحی نخستین در روحش حاضر بود. ولی قضاوت درباره‌ی اعتقاد به اتحاد یا اختلاط قدسیت و عشق با یکدیگر هرچه باشد چیزی هست که نمی‌توان با آن موافق نبود؛ و آن شعری است که گوته توانسته است از آن بیرون کشد. شاید هیچ‌یک از آثار او به اندازه‌ی این اثر سرشار از سایه‌ روشن‌ها و گونه‌گونی‌ها و گذارهای نرم و سبک و تقریباً نامحسوس از مطلبی به مطلب دیگر و لبریز از روحیات ظریف و تا این حد حاکی از عمیق‌ترین و نهانی‌ترین تأثرات و احساسات آدمی نباشد.

هرپیچیدگیی در جان‌ها و هر «معضله‌»ای در زندگی برای شاعر مناسبتی برای کندوکاو دائم در نهانی‌ترین و ناشناخته‌ترین اعماق احساسات آدمی بوده است. از شارلوته ملاحظه کار گرفته تا دختر هوس‌بازش، لوتسیانه14 که او از شوهر اولش پیدا کرده است؛ از سروان قوی اراده تا ادوارد پرشور ناتوان از رعایت اعتدال؛ از میتلر عجیب و غریب که وظیفه‌ی خود می‌داند که هرجا استواریِ ازدواجی در خطر باشد به یاری آن بشتابد تا کنت و بارونی که به عکس در این‌باره چندان سخت نمی‌گیرند؛ از نانی خدمتکار شکم‌پرست و حریص، ولی بسیار وفادار، گرفته تا لرد که در سراسر جهان سفر می‌کند و با طبقات مرفه حشر و نشر دارد و بر «آسایش» خانه‌ی خود تأسف می‌خورد؛ از معمار پرهیزکاری که اهل سیر و نظر است و از روی زهد و تقوا در طلب رؤیای خویش است تا پروفسور ساده‌دلی که اوتیلیه را «می‌پرورد و تربیت می‌کند»، چنان‌که گویی او باید شریک ایدئال زندگی وی باشد. همه‌ی اینها جهانی است که گوته خلق کرده است، جهانی که در آن حوادث وارد بر جان‌ها تحولات پیوسته نامنتظر و با این‌همه، مبتنی بر حقیقت آشکاری می‌یابند.

می‌توان گفت که شخصیت‌ها تقریباً در تشکیل این خصلت معماآمیز حیات، که اوتیلیه خالص‌ترین تجسم آن است، به انحای مختلف شرکت دارند. اوتیلیه خود نیز یک معجزه‌ی شعر است. گوته تنها او را در برابر خود «ندیده»، بلکه او را مانند معدودی دیگر از آفرینش‌های هنری خود «دوست داشته» است. سبک رمان سراسر متأثر از اوست؛ سبکی است حاصل تجربه و محنت زندگی که در آن الهام موروث او از قرن هجدهم و شط پهناور و خوش‌آهنگ همیشگی نثر او بر اثر حساسیتی نو و ظریف و ملایم، تازگی و تاب و توان دیگر یافته است. گوته خود نیز در گفتگو درباره‌ی این رمان چنین اظهار نظر می‌کند که «همه‌کس به آسانی در آن جراحتی را احساس می‌کند که می‌ترسد به هم آید، و روحی را که می‌ترسد شفا یابد». صرف‌نظر از اینکه این سخن مربوط به تجربه‌ای واقعی از زندگی باشد یا نه- عشق پاک او به مینا هرتسلیب15 که اثر بسیار اندکی بر جای نهاده یا ماجرای دیگری که بر ما پوشیده است، یا حالت افسردگی عمیقی که در این زمان در دیگر آثار او می‌توان یافت-، قدر مسلم این است که گوته به ندرت چنین شیوه‌ی سخنی که در آن کلمه «مستقیماً تا اعماق قلب آدمی نفوذ می‌کند» در آثار خود به کار برده است. و این به موفقیت اثر کمک کرده است؛ موفقیتی که به اندازه‌ی موفقیت رنج‌های ورتر جوان «چشمگیر» نبود، ولی از استاندال تا فوگاتسارو16 و توماس مان و ریلکه17 به همان اندازه پایدار بود.

اسماعیل سعادت. فرهنگ آثار. سروش


1. Johnn Wolggang von Goethe 2. Physikalisches Wörterbuch
3. Gehler 4. Attraction elective duplex 5. Torbern Bergman
6. Charlotte 7. Eduard 8. Ottilie 9. Walzel 10. Mignon
11. Wilhelm 12. Mittler 13. Nanny 14. Luciane
15. Minna Herzlieb 16. Fogazzaro 17. Rilke

............... تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

انقلابی‌گری‌ای که بر من پدیدار شد، حاوی صورت‌های متفاوتی از تجربه گسیختگی و گسست از وضعیت موجود بود. به تناسب طیف‌های مختلف انقلابیون این گسیختگی و گسست، شدت و معانی متفاوتی پیدا می‌کرد... این طیف از انقلابیون دیروز بدل به سامان‌دهندگان و حامیان نظم مستقر می‌شوند... بخش زیادی از مردان به‌ویژه طیف‌های چپ، جنس زنانه‌تری از انقلابی‌گری را در پیش گرفتند و برعکس... انقلابی‌گری به‌واقع هیچ نخواستن است ...
سند در ژاپن، قداست دارد. از کودکی به مردم می‌آموزند که جزئیات را بنویسند... مستند کردن دانش و تجربه بسیار مهم است... به شدت از شگفت‌زده شدن پرهیز دارند و همیشه دوست دارند همه چیز از قبل برنامه‌ریزی شده باشد... «هانسه» به معنای «خودکاوی» است یعنی تأمل کردن در رفتاری که اشتباه بوده و پذیرفتن آن رفتار و ارزیابی کردن و تلاش برای اصلاحش... فرایند تصمیم‌سازی در ژاپن، نظام رینگی ست. نظام رینگی، نظام پایین به بالا است... این کشور را در سه کلمه توصیف می‌کنم: هارمونی، هارمونی، هارمونی! ...
دکتر مصدق، مهندس بازرگان را مسئول لوله‌کشی آب تهران کرده بود. بعد کودتا می‌شود اما مهندس بازرگان سر کارش می‌ماند. اما آخر هفته‌ها با مرحوم طالقانی و دیگران دور هم جمع می‌شدند و از حکومت انتقاد می‌کردند. فضل‌الله زاهدی، نخست‌وزیر کودتا می‌گوید یعنی چه، تو داری برای من کار می‌کنی چرا از من انتقاد می‌کنی؟ بازرگان می‌گوید من برای تو کار نمی‌کنم، برای مملکت کار می‌کنم، آب لوله‌کشی چه ربطی به کودتا دارد!... مجاهدین بعد از انقلاب به بازرگان ایراد گرفتند که تو با دولت کودتا همکاری کردی ...
توماس از زن‌ها می‌ترسد و برای خود یک تز یا نظریه ابداع می‌کند: دوستی بدون عشق... سابینا یک‌زن نقاش و آزاد از هر قیدوبندی است. اما ترزا دختری خجالتی است که از خانه‌ای آمده که زیر سلطه مادری جسور و بی‌حیا قرار داشته... نمی‌فهمید که استعاره‌ها خطرناک هستند. نباید با استعاره‌ها بازی کرد. استعاره می‌تواند به تولد عشق منجر شود... نزد توماس می‌رود تا جسمش را منحصر به فرد و جایگزین‌ناپذیر کند... متوجه می‌شود که به گروه ضعیفان تعلق دارد؛ به اردوی ضعیفان، به کشور ضعیفان ...
شاید بتوان گفت که سینما غار پیشرفته‌ افلاطون است... کاتلین خون‌آشامی است که از اعتیادش به خون وحشت‌زده شده است و دیگر نمی‌خواهد تسلیم آن شود. به‌عنوان یک خون‌آشام، می‌داند که چگونه خود را از بین ببرد. اما کازانووا می‌گوید: «به این راحتی هم نیست»... پدر خانواده در همان آغاز شکل‌گیری این بحران محل را به‌سرعت ترک کرده و این مادر خانواده است که بچه‌ها را با مهر به آغوش کشیده است. اینجاست که ما با آغاز یک چالش بزرگ اخلاقی مواجه می‌شویم ...