شاعر ایران |  آرمان ملی


محمدعلی اسلامی‌ندوشن یکی از شناخته‌شده‌ترین و برجسته‌ترین ادیبان معاصر ایران است که کارنامه درخشانی در گستره فرهنگ ایران دارد: از ترجمه و نقد گرفته تا شعر و پژوهش و ایرانشناسی و هر چیزی که مربوط به ایران بزرگ فرهنگی است. به بیان دیگر، دکتر اسلامی‌ندوشن را آنطور که همسرش دکتر شیرین بیانی می‌گوید، «کاشف اسرار فرهنگ و تمدن سرافراز ایران» نام نهاد که وجدان آگاه او، هرگز به‌جز ایران به هیچ ‌نیاندیشید. خودش هم گفته بود: «هیچ تخصصی ولو واقعی نمی‌تواند برای کشور بارآور باشد مگر آنکه صاحب آن به جامعه خود احساس دلبستگی کند و این دلبستگی به دست نمی‌آید مگر آنکه کشور خود را بشناسد و به آن اعتقاد ورزد. این کافی نیست که ما بگوییم «تو را ای کهن‌ بوم‌وبر دوست دارم»؛ وطن‌خواهی باید مبتنی بر شناخت و همراه با احساس مسئولیت باشد.» از همین منظر است که باید او را «ایرانشناس فرهنگی» لقب داد؛ ایرانشناسی ادیب، که همه عمرش را برای ایران و فرهنگ و هنر و ادب ایران‌زمین گذراند. آنچه می‌خوانید نگاهی است به وجه شاعرانگی اسلامی‌ندوشن که نسبت به دیگر فعالیت‌های او کمتر مورد توجه قرار گرفته؛ وجهی که در همه آثارش نمود دارد؛ شاید از همین زاویه بتوان او را «شاعر ایران» نامید؛ شاعری که در همه آثار منثورش تصویری روشن از ایران را به ما می‌دهد. محمدعلی اسلامی‌ندوشن متولد سوم مهر ۱۳۰۴ در ندوشن از توابع استان یزد است.

محمدعلی اسلامی‌ندوشن

یک شوخی بی‌مزه اما رایج ـ میان آنهایی که به «اهل قلم» معروف‌اند ـ وجود دارد که «آنهایی که می‌خواهند شاعر بشوند اما نمی‌توانند، نقاد و نویسنده می‌شوند؛ آنهایی که نویسنده نمی‌توانند بشوند نیز مترجم می‌شوند!» دکتر محمدعلی اسلامی‌ندوشن تقریبا یک‌ مثال نقض‌کننده‌ معاصر ایرانی برای کسانی ا‌ست که این حرف را پذیرفته‌اند. اگر معروف‌ترین و مهمترین اطلاعات درباره‌ زندگی او را، «روزها» در نظر بگیریم، نمونه‌ موجه‌ای خواهد بود که خودش به‌ شاعری، ترجمه، مقاله‌نویسی، نمایش‌نامه‌نویسی و نقادی اعتراف می‌کند، ولی اینها رابطه‌ علیت پشت سر هم ندارند. ندوشن از کسانی‌ است که ویراستاران، سبک نگارشش را در کارگاه‌های آموزش برای نو‌آموزان مثال می‌زنند؛ «ابر زمانه و ابر زلف» ـ که نمایشنامه است ـ را مثال شاید نزنند (البته برای شأن این‌کتاب، همین بس که دکتر محمد مصدق آن را خوانده و پسندیده) یا «ماجرای پایان‌ناپذیر حافظ» ـ که کتابی علمی و تحقیقی ا‌ست ـ یا «پنجره‌های بسته» ـ که داستان‌های کوتاه ا‌ست و صادق هدایت از آن خوشش آمده ـ ولی حتما مقاله‌های «ایران را از یاد نبریم» یا ترجمه‌های شیوایش از بودلر یا ون‌گوک را خواهند نام برد. قلمش به‌ قدری همه‌خوان است که کتاب‌های درسی چندین و چند از نوشته‌هایش را جا داده‌اند ـ با اینکه تفکراتش با مذاق شورای مؤلفان نسازد ـ و تیراژ کتاب‌ها و چاپ‌هایش نیز گواه دیگری خواهد بود. در حوزه‌های نقد ادبی و تاریخ‌نگاری و ترجمه، در کنار نام‌هایی چون زرین‌کوب و شفیعی‌کدکنی و محمد قاضی و نجف دریابندری و شاملو، ممکن نیست نامی از او نیاید. مثال بسیار خوبی نیز برای فرهنگ‌نویسان معاصر خواهد بود که «نویسنده» صرفا رمان‌نویس و داستان‌کوتاه‌نویس نیست و کسی‌که مقاله‌های فرهنگی ـ اجتماعی می‌نویسد نیز «نویسنده» است و مردم نیز به‌ او فقط «استاد دانشگاه» اطلاق نمی‌کنند و می‌گویند: «نویسنده‌ مشهور» خودش هم رسالتش را همین می‌دانست و می‌داند: «آن جان جهان مرا قلم بود، قلم!»

«م. دیده‌ور» به‌جز چاپ‌کردن شعرهایش در مجله‌های دهه‌ بیست (مثل سخن) و آوردن چندتایش در کتاب همه‌خوان و پرطرفدار «روزها»، سه‌ مجموعه‌ چاپ‌کرده دارد که معمولا دنبال‌کنندگان حرفه‌ای ادبیات باخبر هستند. خانم خانه‌داری که «روزها» را خوانده و پی «شعرهای اسلامی‌ندوشن» در گوگل می‌گردد، جز شعر «تو را می‌بینم همچون خرمن صبح/ به ‌بالا می‌روی آرام‌آرام» که برای مرتضی کیوان سروده شده، و در ویکی‌پدیا هست، و چند شعر پراکنده در سایت‌ها، چیزی نصیبش نمی‌شود. دانشجوی ترم اول ادبیات فارسی نیز جز چند اشاره‌ کوتاه در مقالاتی از نورمگز پیدا نمی‌کند. حتی مرحوم جمال‌زاده در دهه‌ هفتاد نیز، جویای دفتر شعر او بوده است! خودش مفصلا توضیح داده است که چرا شاعری را ترک کرده و چاپ هفتاد رباعی در دهه‌ هشتاد را «بهار در پاییز» نام نهاد و مقدمه‌ دل‌انگیزی نوشت که «باز هم شاعر نیستم!»

«... یکی از همه معروف‌تر شد و هنوز هم بر سر زبان بعضی از شعردوستان است، درحالی که خودم آن را چندان دوست نداشتم...» و منظورش این‌شعر است:

«شب آخر دوان‌دوان رفتم/ تا ببینم به‌ آخرین‌بارش
نرم‌نرمک زدم به‌در انگشت/ کردم از خواب ژرف بیدارش
[...]
اندر آغوش ماهتاب خزان/ از دم باد سرد می‌لرزید
لحظه‌ای چند خیره ماند و خموش/ نگهِ خویش بر نگاهم بست
آه دیدم که آن‌ نگه می‌گفت:/ رشته‌ وصل ما گسست گسست...»

از بین دوازده چهارپاره‌ «گناه» در سال 1329 و سیزده شعر نو «چشمه» در سال 1335 و نیز هفتادوهفت رباعی «بهار در پاییز»، شاید قوی‌ترین شعر همان باشد. حداقل شاید منتقدان حرفه‌ای با سنجش موازین و اسالیب و نیز خوانندگان عادی بر سر این ‌شعر، توافق حداکثری داشته باشند. در نقد شعر، این‌ موضوع مطرح است که یکی از راه‌های سنجش شعر ناب، ماندگاری آن در اذهان شعردوستان است. به‌ احتمال قوی، اگر سعی خود اسلامی‌ندوشن بر «شاعرنبودنش» و نایاب‌نشدن شعرهایش نمی‌بود، همان مجموعه‌ «گناه» و چند قطعه از «چشمه» و چند رباعی از «بهار در پاییز» می‌توانست بیشتر جای در افواه و اذهان خوش کند. شم زبانی و سرشت شاعری «م. دیده‌ور» ضعیف نیست. چه‌بسا اگر می‌کوشید تا اندیشه‌هایی که در «هشدار روزگار» تصنیف ساخته، با بیان شاعرانه‌ عروضی و مقفا بیان کند، الان شاهد گزیده‌های جیبی نشر مروارید از اسلامی‌ندوشن در کنار سایه و خانلری و امین‌پور و دیگران می‌بودیم. «اگر» در تاریخ جایی ندارد.

مهمتر از تاریخ، «اگر» در تاریخ ادبیات اصلا جایی ندارد؛ ولی در همین سیل اخیر فروردین‌ماه، در تلگرام، رباعی او «آبی ا‌ست که تشنگی فرو ننشاند/ ابری‌ است که باران سیاه باراند/ سیلی‌ است که رَه به‌سوی ویرانه بَرَد/ داننده نداند به چه نامش خوانَد» دست‌به‌دست می‌چرخید و اقبال عمومی داشت؛ چنانچه «از زلزله و عشق خبر کس ندهد» شفیعی‌کدکنی نیز زبان حال مردم بود. شعر جز این چیست؟ مردم می‌توانند با این واژگان و نحو، ارتباط عاطفی برقرار کنند ـ حتی یک ‌بیت ـ که مجری اخبار یا سخنران انگیزشی و... نمی‌توانند. مگر نه آن است که از استاد بدیع‌الزمان فروزانفر ـ که مطرح‌ترین استاد زبان و ادبیات فارسی در عصر خود و پس از خود بود و هست ـ فقط یک‌ شعر «پیام به ‌مصدق» ماندگار شده است؟ «تاریخ بیهقی» چندین ‌قرن در کنج کتاب‌خانه‌ها خاک می‌خورد و کسی نمی‌خواند. از زمانی‌که نسخه‌برداری و منتشر شد، اقبال عمومی در خواص و عوام یافت و حتی عبارت «این ‌بوسهل مردی امام‌زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود، اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکد شد...» در زبان‌ها و روزنامه‌ها می‌چرخد. شفیعی‌کدکنی می‌گوید: «در پرونده‌ قطور شعر معاصر، برگ کوچکی سهم من است.» و سه‌ مجموعه‌ شعر اسلامی‌ندوشن نیز بی‌شک گوشه‌ای از آن‌ پرونده را خواهد گرفت.

دکتر اسلامی‌ندوشن اندازه‌ اثبات «شاعرانگی» خود، شعر دارد و نثرنویس اگر شد، «ناظم» بدی نبود. ترجمه‌هایش از فرانسوی و انگلیسی و سفرنامه‌های بی‌مانندش و آثار نقد ادبی او، در کنار مقالات اجتماعی و شعر، همگی از نوعی متفاوتی ساختار فکری را دارایند که بیان هنری نیز آمیزه‌اش شده و این‌کیمیا، نام «اسلامی‌ندوشن» را به «اسم خاص و عَلَم» تبدیل کرده است. خدا چه می‌داند! «اگر» در این‌سال‌ها طبعش را رها نکرده باشد و در خفا شعر سروده باشد و منتشر نکرده باشد، آن ‌شعرها اثباتی بر حرف‌هایی که زدیم باشد.

دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن ـ براساس گفته‌ خود او در کتاب «زندگی و عشق و دیگر هیچ»، که سوم مهر، نودوچهارساله شدند- سفرنامه‌های چاپ‌نکرده دارند و شاید لابه‌لایش، شعرهایش هم باشد. این‌ آرزو دست از سرم برنمی‌دارد که شاید جلد پنجم «روزها» هم نوشته شده باشد و امان از این «شاید» و «اگر»های قیمتی و خواستنی!

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

حکومتی که بنیادش بر تمایز و تبعیض میان شهروندان شکل گرفته است به همان همبستگی اجتماعی نیم‌بند هم لطمات فراوانی وارد می‌کند... «دولت صالحان» همان ارز زبان‌بسته را به نورچشمی‌ها، یا صالحان رده پایین‌تر، اهدا می‌کند... مشکل ایران حتی مقامات فاسد و اصولا فساد نیست. فساد خود نتیجه حکمرانی فشل، نبود آزادی و اقتصاد دولتی است... به فکر کارگران و پابرهنگان و کوخ‌نشینانید؟‌ سلمنا! تورم را مهار کنید که دمار از روزگار همان طبقه درآورده است، وگرنه کاخ‌نشینان که کیف‌شان با تورم کوک می‌شود ...
عشقش او را ترک کرده؛ پدرش دوست ندارد او را ببیند و خودش هم از خودش بیزار است... نسلی که نمی‌تواند بی‌خیال آرمان‌زدگی و شعار باشد... نسلی معلق بین زمین ‌و هوا... دوست دارند قربانی باشند... گذشته‌ای ساخته‌اند برای خودشان از تحقیرها، نبودن‌ها و نداشتن‌ها... سعی کرده زهر و زشتی صحنه‌های اروتیک را بگیرد و به جایش تصاویر طبیعی و بکر از انسان امروز و عشق رقم بزند... ...
دو زن و یک مرد همدیگر را، پس از مرگ، در دوزخ می‌یابند... همجنس‌بازی است که دوستش را به نومیدی کشانده و او خودکشی کرده است... مبارز صلح‌طلبی است که به مسلکِ خود خیانت کرده است... بچه‌ای را که از فاسقش پیدا کرده در آب افکنده و باعث خودکشی فاسقش شده... دژخیم در واقع «هریک از ما برای آن دو نفرِ دیگر است»... دلبری می‌کند اما همدمی این دو هم دوام نمی‌آورد... در باز می‌شود، ولی هیچ‌کدام از آنها توانایی ترک اتاق را ندارد ...
«سم‌پاشی انسان‌ها» برای نجات از آفت‌های ایدئولوژیک اجتناب‌ناپذیر است... مانع ابراز مخالفتِ مخالفین آنها هم نمی‌شویم... در سکانس بعد معلوم می‌شود که منظور از «ابراز مخالفت»، چماق‌کشی‌ و منظور از عناصر سالم و «پادزهرها» نیز «لباس‌شخصی‌ها»ی خودسر!... وقتی قدرت در یک حکومت، مقدس و الهی جلوه داده شد؛ صاحبان قدرت، نمایندگان خدا و مجری اوامر اویند و لذا اصولا دیگر امکانی! برای «سوءاستفاده» باقی نمی‌ماند ...
رفتار جلال را ناشی از قبول پست وزارت از سوی خانلری می‌داند و ساعدی را هم از مریدان آل‌احمد می‌بیند... خودداری سردبیر مجله سخن از چاپ اشعار نیما باعث دشمنی میان این دو شد... شاه از او خواسته بوده در موکب ملوکانه برای افتتاح جاده هراز بروند... «مادر و بچه» را به ترجمه اشرف پهلوی منتشر کرد که درواقع ثمینه باغچه‌بان مترجم آن بود... کتاب «اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده» را نزد شاه می‌برد: «که چه نشسته‌اید؟ دین از دست رفت! این کتاب با ترویج افکار الحادی احساسات مردم مسلمان را جریحه‌دار کرد ...