داستان‌های بدون شاخ و برگ | اعتماد


در بیشتر موارد، لحن راوی در داستان‌های کوتاه برای بررسی بسیار مهم هستند اما در بعضی داستان‌های کوتاه خواننده با راوی مواجه نمی‌شود، گاهی حس می‌کند در گفت‌وگوهای خاطره‌انگیز و به دور از پیچیدگی سیر می‌کند که شاید برای خودش اتفاق افتاده یا حتی هر روز اتفاق می‌افتد. نگاه تیزبین یا واقع‌بینانه همیشه هم لازم نیست، در بعضی موارد طرح‌های داستانی از روزمرْگی‌های ساده شروع می‌شوند و جمع کثیری از خوانندگان داستانی را با سادگی دنیای خود آشنا می‌سازند. هر داستانی که بر اساس سبک‌های ‌نو و ویژگی‌های منحصر به‌ فرد خود نوشته می‌شود بستگی به زمان، مخاطبانی را جذب می‌کند و بر پایه همان مخاطبان، داستان‌ها، هم به‌خوبی شناخته شده و هم رواج بیشتری می‌یابند. در حال حاضر داستان‌های کوتاه در هر دسته و سبکی که باشند، پرطرفدار هستند.

دیرکردی ما شام را خوردیم رسول یونان]

همین مقدمه کوتاه کافی است تا بدانیم در داستان‌های «دیرکردی، ما شام را خوردیم» [نوشته رسول یونان] با دنیای ساده و به دور از خیال شخصیت‌ها روبه‌رو هستیم. بیست‌و‌هشت داستان کتاب شامل موضوعاتی متفاوت هستند. البته در داستان «حرف‌ها» و داستان «درباره عکس‌های او» اگر چه موضوع کاملا جداگانه و متفاوت است اما نویسنده در هر یک از این دو داستان حرف مشترکی را به خواننده نشان می‌دهد. بی‌وفایی انسان‌ها به یکدیگر در این دو داستان قابل درک است اما روایت طوری ساخته و تمام می‌شود که ما از نشانه‌ها به تنهایی و بی‌وفایی پی می‌بریم.

در تمامی داستان‌های کتاب، خواننده با محدودیت مکان روبه‌رو است، راوی غالبا حضور ندارد، حداقل توصیف و گفت‌وگو در هر یک نمایان است. مهم‌تر از همه شخصیت‌ها در داستان‌ها از مردم عادی هستند و در بعضی موارد انسان‌های تنها و ناامید هم حضور دارند ولی شخصیت‌ها چند وجهی نیستند. اطلاعاتی که به خواننده منتقل می‌شود، قصد دارد مخاطب را در درک مفاهیم آزاد گذارد.

این ویژگی‌ها اساس داستان‌های مینی‌مالیست را شامل می‌شوند. پر واضح است که اغلب داستان‌های مینی‌مال کوتاه هم هستند، اما این نوع داستان‌ها را نباید در حجم و اندازه جست‌وجو کرد زیرا تفاوت داستان کوتاه و مینی‌مال از نظر کیفیت داستانی است نه حجم و اندازه داستان.

داستان «دیرکردی ما شام را خوردیم» که نام کتاب هم برگرفته از این داستان است، به نظر می‌رسد به هیچ‌وجه پیچیده نیست، یعنی تمرکز روی یک واقعه است و آن، رسیدن یا نرسیدن یک فرد به میهمانی شام است. هیچ حادثه‌ای رخ نمی‌دهد، علاوه بر محدودیت مکان، محدودیت زمان را هم شامل است. ازحدود ساعت10شب تا نزدیک 11 خواننده گفت‌وگوی افراد میهمان و مخصوصا زن و مرد صاحبخانه را متوجه می‌شویم. بدون آنکه بدانیم فرد موردنظر چرا به این میهمانی دعوت است. اگر دوست صمیمی و نزدیک مرد است چرا خانم صاحب‌خانه راجع به او نظر مساعدی ندارد.

زن گفت: «درسته آدم مهمیه اما نباید اینقدر دیر کنه». مرد جواب داد: «چقدر حرف میزنی تو. » زن با شیطنت گفت: «کاش ما هم اینقدر مهم بودیم. » مرد گفت: «تو هم مهمی چرا میخوای خودتو با اون مقایسه کنی؟»... زن صاحبخانه با تمسخر گفت: «خیلی آدم مهمیه. مثلا می‌تونه خونه ما رو که وسط شهره با یه خونه ویلایی تو شمال شهر عوض ‌کنه بدون اینکه ریالی اضافه بده.» «ص46»

فرد میهمان برای مرد صاحبخانه مهم است که دیگران را گرسنه نگه داشته تا او برسد. اما بعضی از موارد را ما اطلاع نداریم مثل اینکه چرا زن لحن تمسخر نسبت به میهمان دارد، چرا اجازه نمی‌دهد مرد به این فرد میهمان که حضورش مهم است زنگ بزند؟

پاسخ این پرسش‌ها را نمی‌دانیم زیرا نمی‌توانیم به ذهنیت افراد وارد شویم. در حقیقت از دنیای ذهنی شخصیت‌ها آگاهی نداریم. تنها رفتار معمول یا واکنش‌ها به گفت‌وگو است که برای هر خواننده درکی ایجاد می‌کند. ولی با شناخت نشانه‌های اطراف در گفت‌وگو می‌توانیم مواردی را حدس بزنیم. مانند اینکه میهمان موردنظر بارقبلی هم دیر آمده و ماشینش پنچر بوده اما این‌بار پشت در منتظر تلفن مرد صاحبخانه نشسته است وقتی پیام را می‌بیند با عصبانیت از آنجا دور می‌شود. «آخرین میهمان وقتی پیام را خواند، دودستی روی فرمان کوبید: «ما رو باش که فکر می‌کردیم پیش رفقامون اعتبار داریم. » همه اینها در حالی صورت می‌پذیرد که همه منتظر او بودند و حتی مشتاق دیدار تا بتوانند شام را صرف کنند. اینکه چرا او می‌خواهد جلب‌توجه صاحبخانه را داشته باشد و پشت در به انتظار می‌نشیند! این رفتار نشانگر این است که او قطعا توجه بیشتری را از صاحبخانه انتظار داشته، زیرا به میهمانی نمی‌رود ولی منتظر تماس آنها پشت در می‌نشیند. این پیام از گوشی همراه «دیرکردی، ما شام را خوردیم» دور از انتظار میهمان بوده برای همین آنجا را ترک می‌کند. دیگر نشانه‌ها، مثل باریدن برف، کولاک پشت پنجره، رسیدن زودهنگام سرما و تاریکی شب در بیشتر موارد نشان یأس و ناامیدی است. در گفت‌وگوی زن صاحبخانه متوجه می‌شویم او امیدوار به بهار و نو شدنی زودتر از همیشه است. «امسال برف زودتر از موعود اومد. امیدوارم بهار هم همین کارو بکنه، وگرنه من یکی از سرما یخ می‌زنم ص45.»

هدف نویسنده در این گونه داستان‌ها نشان دادن یک رخداد است طوری که ما حس کنیم واسطه‌ای بین ما و اتفاق وجود ندارد. گفت‌وگوها به رخداد شتاب و سرعت بیشتری می‌دهند همین عجله محدودیت مکانی و زمانی را در داستان‌ها‌ی مینی‌مال می‌سازد.

مینی‌مال در ادبیات سبک یا رویکردی ادبی است. مقدمه در این داستان‌ها وجود ندارد برخلاف داستان‌های کوتاه که با مقدمه و توصیف مکان و زمان‌ آغاز می‌شوند. این جریان ساده‌گرایی نمونه‌ای از ایجاز و سادگی را در خود دارد. شالوده جمله «کم، زیاد است» از رابرت براویننگ به این مطلب اشاره می‌کند که مینی‌مال در مدرنیسم هم ریشه دارد، چه در نقاشی که خالق اثرها با تکان‌هایی سریع و شدید قلم‌مو و قطره‌هایی از رنگ بر بوم اثری را می‌ساختند چه در هنر سینما با محدودیت به کاربردن پوزیشن‌های دوربین و دیگر نشانه‌ها.

در داستان «پرنده‌ای در پیراهن» بدون مقدمه با پدری عصبانی روبه‌رو می‌شویم. عصبانیت از شکایت همسایه‌ها، این داستان با اینکه مانند دیگر داستان‌های مجموعه از شاخ‌وبرگ اضافی دور است و اتفاقی را روایت می‌کند، درک خواننده می‌تواند هم بر پایه رهایی و هم بر پایه اسیری شکل بگیرد.

«پدرم عصبانی آمد پشت‌بام و شروع کرد به داد زدن و گفت: «این زبون بسته‌ها رو آزاد کن برن.» کفترها آزادانه نشسته بودند روی بام. با دست به آنها اشاره کردم و گفتم: «از این آزادتر؟ خب برن.» «ص101.»

پرنده‌هایی که جایگاه‌شان پرواز در آسمان است. پروازی که پرنده دوست دارد پرواز همیشگی است نه اینکه در اسارت آدمی باشد و ساعتی را از بام خانه‌ای به خانه دیگر بپرد. ولی اصرار پدر برای فروش، رهایی واقعی پرنده‌ها نیست بلکه از اسارت فردی به فرد دیگر درآمدن است... گفت: «به یه آدم این کاره می‌فروختی تا ازشون خوب مراقبت کنه. » این جمله می‌تواند، نشانی از خودخواهی آدم‌ها در برابر حق طبیعی پرندگان باشد و هم نشانی از اسارت آدمی به دلبسته‌هایش. نمی‌گوید برای همیشه پروازشان بده، تا به آسمان خانه اصلی‌شان بروند. اما نکته جالب پرنده‌ای است که هنوز وجود دارد. وابستگی پسر به پرنده‌ها آنقدر هست که یکی را در سادگی هرچه تمام در پیراهن نگه ‌دارد در حالی که نشانه‌های تکان پرنده همان طور که خودش هم می‌داند پریدن و پرواز کشیدن است. شاید این جمله‌های پایانی در پایان کتاب می‌خواهد یادآوری کند که رها شدن و رهایی برای همیشه، بسیار دشوارتر از در اسارت بودن است. «پیراهن من بدون دلیل تکان نمی‌خورد؛ پشت این تکان خوردن‌ها پرواز و رهایی است. من پرنده‌ای در پیراهن دارم که هیچ‌کس ندارد. این را فقط خودم می‌دانم.»

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

مرد جوانی که همیشه در میان بومیان امریکایی زندگی کرده است... آنچه را می‌اندیشد ساده‌دلانه می‌گوید و آنچه را می‌خواهد انجام می‌دهد... داوری‌هایی به‌اصطلاح «ساده‌لوحانه» ولی آکنده از خردمندی بر زبانش جاری می‌شود... او را غسل تعمید می‌دهند... به مادر تعمیدی خود دل می‌بندد... یک کشیش یسوعی به او چنین تفهیم می‌کند که به هربهایی شده است، ولو به بهای شرافتش، باید او را از زندان رها سازد... پزشکان بر بالین او می‌شتابند و در نتیجه، او زودتر می‌میرد! ...
او کاملا در اختیار توست می‌توانی همه خوابها و خیالهایت را عملی کنی‌... او همان دکتری‌ است که سالها پیش در حکومت‌ دیکتاتوری نظامی، پائولینا را مورد شکنجه و تجاوز قرار داده است... بچه‌هاشان و نوه‌هاشان‌ می‌پرسند که‌ راست‌ است که‌ تو‌ این‌ کار را کرده‌ای و اتهام‌هایی که به‌ تو‌ می‌زنند راست است‌ و آنها مجبور می‌شوند دروغ بگویند... چگونه‌ می‌توان کشوری‌ را‌ التیام بخشید که از سرکوب، آسیب بسیار دیده و ترس از فاش سخن گفتن‌‌ بر‌ همه‌ جای آن سایه افکنده است؟ ...
خانواده‌ای تاجر در شهرکی نیمه‌روستایی نیمه‌صنعتی... ناشنواست و زنش فریبش می‌دهد... کنسروهای مشکوک، مواد غذایی فاسد و به‌خصوص شراب قاچاق می‌فروشد... زنی است بلندبالا و باریک‌اندام، با چشم‌هایی خاکستری، معصوم و رفتاری پر قر و فر... لبخندزنان نگاه می‌کرد، همچون یک مار ماده که در بهار از لای گندم‌زار زردرنگ سر بلند کند تا گذار کارگر راه‌آهنی را از جاده تماشا کند... حال دیگر دوران سلطنت آکسینیا شروع می‌شود ...
کلیسای کاتولیک نگران به‌روزشدن علوم و انحراف مردم از عقاید کلیسا بود... عرب‌ها میانجی انتقال مجدد فرهنگ یونان باستان به اروپا شدند... موفق شد از رودررویی مستقیم با کلیسای کاتولیک بپرهیزد... رویای دکارت یافتن روشی برای تبیین کلیه پدیده‌های طبیعی در چارچوب چند اصل بنیادی بود... ماده ماهیتاً چیزی جز امتداد یا بعد مکانی نیست... شناخت یا معرفت را به درختی تشبیه کرد که ریشه‌هایش متافیزیک هستند، تنه‌اش فیزیک و شاخه‌هایش، علوم دیگر ...
وازهه که ما چرا نباید کتاب بخوانیم اما... مال اون‌وقتاس که مردم بیکار بودن... «لایک» نداره. بیشتر کتابا حتی ازشون «کپشن»م درنمیاد یا اگه درمیاد لایک‌خور نیست... بهداشتی هم نیست. آدم هرورقی که میخواد بزنه، باید انگشت‌شو تفمال کنه... میدونید همون درختا اگه برای کتاب قطع نشن، میتونن چقدر ذغال لیموی خوب بدن و چقدر قلیون دوسیب... کی جواب کله‌های سم‌گرفته ما رو میده؟... ندونی این هفته «فاطما گل» چیکار کرده، تو دورهمی نمیتونی تو بحس شرکت کنی ...