رهنورد زریاب؛ نویسنده شهیر افغانستانی در سن 77 سالگی دیده از جهان فرو بست.

محمداعظم رهنورد زریاب درگذشت

به گزارش کتاب نیوز به نقل از ایبنا، محمداعظم رهنورد زریاب نویسنده مشهور زبان و فرهنگ فارسی که در حوزه کشورهای فارسی زبان ایران، افغانستان و تاجیکستان نیز شناخته شده بود، صبح امروز چشم از جهان پوشید.

رهنورد زریاب ده‌ها اثر ادبی خلق کرده بود و پرکارترین نویسنده از نظر تعداد آثار تولید شده در دهه‌های اخیر در افغانستان به شمار می رود.

وی بیش از ۱۰۰ داستان کوتاه و چندین رمان نوشته است که شماری از این داستان‌ها در مجموعه‌های مانند "آوازی از میان قرن‌ها"، "مرد کوهستان"، "دوستی از شهر دور" و "نقش‌ها و پندارها" چاپ شده است.

ترجمه ها و مقالات زریاب در کتاب‌های "پیراهن‌ها"، "حاشیه‌ها" و "گنگ خوابدیده" نیز انتشار یافت.

مقالات تحقیقی زریاب درباره صادق هدایت و بزرگ علوی از کارهای مورد توجه ایرانیان است.

................ هر روز با کتاب ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...