وقتِ سر به فلک کشیدن دردها | اعتماد


لانجاینوس می‌گوید اعتلا و عظمت یک اثر ادبی و به‌خصوص شعر در بلندای فکری مولف، عواطف پرشور، آرایه‌های ادبی، زبان برجسته و نگارش باوقار است؛ با این تلقی اگر بخواهیم نگاهی به مجموعه «و خدا فکرهای دیگری داشت» [ولله افکار اخری] اثر عباس ثائر داشته باشیم در بیشتر شعرهای این دفتر با جزر و مدی قابل‌قبول، این پنج گانه‌ها را با رعایت انصاف خواهیم دید. «دردها نیز مانند ما هستند/ آنها نیز به دنیا می‌آیند» بی‌تردید، درد از مولفه‌ها و دغدغه‌های همیشگی شاعران دیروز و امروز و فرداست چرا که بی‌درد، هنر نبوده و نیست، می‌بایست که هنرمند قدردان دردهایش باشد که اگر نبودند، او نیز نبود اما آن چه در این سطرها شاعرانگی ویزه‌ای را به مخاطب عرضه می‌کند نه صرفا درد و داغ که نوع زایمان آن است، بلوغ فکر شاعر در نگاهی دیگر گونه به زندگی و رسیدن به سرمنشأ درد.

و خدا فکرهای دیگری داشت» [ولله افکار اخری] اثر عباس ثائر

در ادامه این شعر بلند می‌خوانیم: میخی را به یاد می‌آورم/ بر دیوار خانه‌مان/ از بدو تولد تاکنون/ پدر آن را استوار و ماندگار توصیف کرد...» شاعر برای بسط ایدئولوژیک زایمان درد و چگونگی‌اش بر زندگی انسان معاصر سراغ میخی رفته بر دیوار خانه پدری، و بعد می‌گوید: «به ما می‌گفت مانند آن باشیم/ ما حرفش را نمی‌فهمیدیم/ چگونه مانندش باشیم؟!/ بزرگ‌تر که شدیم/ فهمیدیم/ میخ‌ها هیچ‌گاه به زمین نمی‌افتند...» شاعر برای رسیدن به کشف و شهود شاعرانه‌اش در خصوص چگونگی و مواجهه با درد از نماد میخ برای قدرت انسان بهره می‌برد، تمثیلی آشنا اما با ظرافتی خاص از آن آشنازدایی می‌کند، چه آنکه تا پیش از او میخ نماد و نشانه نفهمیدن و کژفهمی در ادبیات و ضرب‌المثل‌های عامیانه کاربست و برد داشته، اینجا نماد ماندگاری و استواری است.

در ادامه می‌گوید: «ماندگاری نیز همانند اشیاست/ از این سوال در تنگنا قرار می‌گیرد/ چرا و چرا/ باید ماندگاری همیشه ماندگار باشد...» این جا نقطه عطف شعر است که از شکم درد، دردی بزرگ‌تر و بسیط‌تر می‌زاید، دردی که ترجمان دردی دیگر است، دردی کمتر شناخته شده، این نیهیلیسم شاعرانه تداعی‌گر نیهیلیسم کامو است در افسانه سیزیف. با نگاهی دیگر به این دفتر می‌توان دریافت معناشناسی و معناگریزی از دغدغه‌های جدی شاعر جوان عراقی است. دلالت‌ورزی بی‌توجه به مرزهای زبان، جست و گریخت‌های سکرآور که تنه می‌زند به ناخودآگاه مخاطب در مواجه با روزمرّگی، با این همه در همه شعرها به آن هدف غایی که کمال مطلوب مورد نظرش بوده نمی‌رسد، ببینید: «زندگی می‌کنیم/ آن‌گونه که دردها سر به فلک کشیده‌اند...» و در ادامه همین سطر که ناتوان در ارائه تصویری عمیق و شاعرانه از حجم وسیع دردهاست، شاعر دوباره به راه می‌افتد: «اگر بفهمیم/ زندگی/ یک سیلی زمانمند/ هدفمند است/ یا خوابی کوتاه در نیمه روز/ دشنام‌های بسیار را از سر گذرانده‌ایم/ و فراموش کرده‌ایم/ کلمات/ مواد خطرناکی هستند/ که/ گاهی می‌کشند...»

مواجهه شاعر با بحث پیچیده همیشه فلسفی جبر و اختیار بی‌تردید مغاک هولناکی است که کمتر شاعری به آن تن می‌دهد اما شاعر جوان این مجموعه دلیرانه به جنگ به آن رفته، زندگی را با قدرت فوق بشری‌اش که بی‌تردید محصول شاعرانه نگاه کردن است، از چنگ جبر بیرون کشیده و در سایه سار کلمات نوازشگرانه در آغوشش کشیده است. شاعر با نگاهی ژرف‌گونه و زیرکانه آن گونه به تماشای هستی نشسته است که فیلسوفی، ادیبی یا حتی ابرانسانی فرازمینی که دغدغه‌ای بیشتر از آنچه در خاطره‌نویسی بعضی شاعران آمده دارد، این نه از باب تعریف و تمجیدهای متداول ادبی است که تنها و تنها ارائه دریافتی است محتوامحور، چرا که در اینجا اصالت معنا و اندیشه سهم بیشتری از آن اصوال برشمرده از جناب لانجاینوس را به خود اختصاص داده است.

ببینید: «شاید اکنون نیز/ عیبی ندارد که یک جای خالی باشد/ تا از شناختن/ تاوان بگیرم با جامه‌ای شایسته...» از منظری دیگر اگر سبک، محتوا، زبان و فرم را از چهارگانه‌های توافق شده همه صاحبنظران در خصوص نوشتن نقد روایی یک اثر ادبی بدانیم، در این دفتر توجه ویژه شاعر به محتوا - همان که از گمشده‌های شعر امروز است - و بعد آن زبان قابل‌تامل و تعمق است، چینش واژه‌ها جدای از بار موسیقایی که در شعر سپید نقشی حیاتی دارند، معناپذیری و تحلیل‌پذیری شاعرانه‌ای را در بطن شعر رقم می‌زنند و هر واژه با استقلال و اعتماد به نفسی فزاینده بار انتقال محتوا را به دوش می‌کشند، واژه‌ها و ترکیب‌هایی کاملا امروزی و مدرن هم چون «سرش را به بطری معشوقه‌اش کوبید/ خیابانی که به سردردش انداختیم و...» ازین قبیل اتفاق‌های شعری این دفتر را متمایز از بسیاری از آثار هم‌عصر خود کرده است.

با این‌ همه به دور از انصاف است که فقدان یک جهان‌بینی متعالی‌تر، ایدئولوژیکی، توقع روشن شدن موضع شاعر در شفافیتی ورای مرزهای جنسیتی و در نهایت توجه خاص به دو پدیده مورد نظر سوسور در وارستگی‌های یک اثر ادبی با دو گزینه همنشینی و جانشینی را فراموش کنیم و به شاعری که بال‌های آراسته‌ای برای پرواز ذهنش به جهان برتر و ابر انسانی گشوده، گوشزد نکنیم که اینها همه در عین چشم‌نوازی و دل‌انگیزی بسیار کم و کاستی‌هایی دارد که تنها و تنها با خواندن آثار هیولاهای ادبی دنیا چه در زمره شعر و چه در حوزه رمان می‌تواند کمتر به چشم ‌آید. حرف آخر آنکه نمی‌توان از ترجمه دقیق و در عین حال متناسب با حال و شاعرانه مترجم به آسانی گذشت.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...