حرف آخر را عقل می‌زند | الف


کتابی جدید روی میزم هست، کنار دستم، که به قلم یک زیست‌شناس طراز اول نوشته شده است. کتاب خوبی است؛ آن‌قدر خوب که ارزش مطالعه‌ی کامل را داشته باشد. در آغازِ بخش پایانی فصلِ ماقبل آخر می‌خوانم: «از دیدگاه دکارت، ذهن و بدن دو جوهر مجزا هستند. اما تغییرات ژرفی که در اثر داروها، بیماری‌ها، و آسیب‌های مغز در شخصیت ما بروز می‌کنند، شواهد فراوانی را مطرح می‌کند که چنین نیست، بلکه ذهن‌های ما فرآورده‌ی مغزهای ماست. به‌رغم حس بسیار قوی‌ای که از خویشتن داریم، علوم اعصاب آشکار کرده است که ما چیزی بیش از مجموعه‌ی فعالیت‌های الکتریکیِ سلول‌های مغزی‌مان نیستیم. شاید آزارنده باشد، اما هیچ جوهر مجزایی، هیچ روانی وجود ندارد، و چیزی از آن پس از مرگ باقی نمی‌ماند.»

خلاصه کتاب حرف آخر The Last Word  تامس نیگل [Thomas Nagel]  «

«علوم اعصاب آشکار کرده است»؟! علوم اعصاب نه آشکار کرده و نه می‌تواند آشکار کند. این خود نویسنده است که دوست دارد خیال کند این شواهد تجربی و نمونه‌های آزمایشگاهی هستند که چنین مطلب حیاتی و عظیمی را به‌قطع اثبات کرده‌اند، و نه استنباط سهل‌انگارانه‌ی شخصی خودش. وگرنه، میان شواهد و آن نتیجه شکافی به اندازه‌ی یک دره دهان باز کرده که برای فقط پل زدن میان دو طرف (چه رسد به پر کردنش) ده‌ها کتاب علمی و فلسفی لازم است. لااقل صدها فیلسوف و استاد فلسفه این را گفته‌اند و تکرار کرده‌اند، اما کو گوش شنوا؟!

این استثنا نیست، قاعده است. قاعده‌ای که من شخصاً پس از ملاحظه‌ی کتاب‌های بسیار و دریافت صدها بخیه به آن رسیده‌ام. کدام قاعده؟ توضیح می‌دهم.

نیاز، میل، علاقه یا نفرت، و حتی سلیقه‌ی شخصیِ پنهان به چیزی، متفکر را نسبت به پهنای عظیم شکاف‌های منطقی اندیشه‌اش کور می‌کند. در نتیجه، خلأهای بزرگ اندیشه‌اش را نمی‌بیند و بی‌باکانه از روی این شکاف‌ها می‌جهد. در بیشتر موارد می‌توان جهشی را تشخیص داد از مقدمات درست و شواهد مهم به نتایج کلی و فراخ‌دامنه که ارتباط سستی با آن مقدمات و شواهد دارند. آن‌چه این ارتباط سست را از فروپاشی در امان می‌دارد، همان میل و اشتیاق پنهان متفکر به مطلوبش است.

این امر حال‌وروز آدم‌های پرت و پشت‌کوهی نیست؛ تحصیلکردگان و فرهیختگان به‌روز را می‌گویم. البته منظورم این نیست که همه‌ی این جماعت وضع وخیم و مغز معیوب دارند. برعکس، منظورم این است که باسوادان طراز اول شیوه‌ی فکر کردن‌شان این است، وای به حال دیگران! وای به حال انسان‌هایی که کارشان تفکر نیست! آن‌ها از چه مقدماتی چه نتایجی می‌گیرند! فاصله‌ی میان مقدمات و نتایج در تفکر آن‌ها به وسعت کهکشان است. اما فارغ از داوری در باب افراد، این نوع سهل‌انگاری‌ها در نهایت به پای عقل نوشته می‌شوند و آن را قربانی می‌کنند؛ که یعنی کمیت عقل به‌طور اساسی و اصولی می‌لنگد. در نتیجه، مُد فکری روز شده است پشت کردن به عقلانیت عام و استدلالی. یک علت شیوع این وضعیت، شاید سادگی و راحت‌طلبی باشد. چراکه در مقابل آن سهل‌انگاری فکری، در مسیر معرفت معتبر، اگر بنا بر کار دقیق، سخت‌گیرانه و با حداکثر تأمل و تأنی و احتیاط باشد، نوبت به گام دوم نمی‌رسد. سهل است؛ از گام اول هم باید عقب‌تر رفت و بنیادهای آن را نقادانه کاوید. این کار اخیر هم تمامی ندارد و مرتب شخص را عقب‌تر و به عمق بیشتر می‌راند. این نوع حفاری را تامس نیگل [Thomas Nagel] انجام داده است.

کتاب «حرف آخر» [The Last Word] در اواخر دهه‌ی نود میلادی قرن بیستم منتشر شد؛ زمانی که جریان چندوجهی پست‌مدرنیسم نه‌فقط اروپای غربی، بلکه حتی کشورهای انگلیسی‌زبان را هم درنوردید و حسابی گردوخاک کرد. نیگل در مقابل این جریان طوفان و فشار پرهوادار ایستاد و ذره‌ای تن به نسبیت نداد و سر سوزنی از عقلانیت کوتاه نیامد؛ چراکه، برخلاف مُد روز، از عینیت عقل در برابر ذهنی بودن و از مطلق‌انگاری آن در مقابل نسبیت دفاع می‌کند. و هشدار می‌دهد که پس زدن عقلانیت، نتایجی بس ناگوار دارد؛ برای نمونه، کاهلی فکری افراطی در فرهنگ، فروپاشی استدلال جدی در همه‌ی علوم انسانی و اجتماعی، و جدی نگرفتن استدلال دیگران.

پس از مقدمه‌ی روشنگر مترجم و پیشگفتار دوصفحه‌ای نویسنده، در فصل اول، «مقدمه»، طرح مسئله می‌شود. نیگل در بخش بعدی به پرسشی پاسخ می‌دهد که عنوان فصل دوم است: «چرا نمی‌توانیم تفکر را از بیرون فهم کنیم؟». منظور این است که بیرون از عقل، نقطه‌ی ارشمیدسی یا جای پای محکمی وجود ندارد که از آن‌جا عقل را بنگریم و بررسی کنیم. عقل بر فراز همه چیز است و اگر هم دچار اشتباه شود، فقط خودش می‌تواند خودش را تصحیح کند: «هم ترازو را ترازو راست کرد.»

نیگل در فصل سوم، «زبان»، به یکی از محکم‌ترین سنگرها و مهم‌ترین مواضع نسبی‌انگاران حمله می‌کند. و در دو فصل بعدی، «منطق» و «علم»، به دو مورد از مصادیق عینیت و مطلق‌انگاری می‌پردازد. این هر دو مربوط می‌شوند به حوزه‌ی هست‌ونیست‌ها. عینیت و مطلق‌انگاری عقل در حوزه‌ی عمل و بایدونباید‌ها در فصل ششم، «اخلاق»، بررسی می‌شود. فصل پایانی، «طبیعی‌انگاری تکاملی و ترس از دین»، فوق‌العاده جالب است. نیگل در این فصل نظریه‌ی تکامل طبیعی را صریح و شجاعانه می‌کوبد، زیرا پایه‌های عینیت و مطلق‌انگاری عقل را سخت سست می‌کند. در مقابل، به این نکته‌ی عجیب اشاره می‌کند که دین، برخلاف تکامل طبیعی، سبب تقویت عقلانیت می‌شود، همان‌گونه که عقلانیت هم هیچ‌کدام از باورهای مبنایی ادیان را ابطال نمی‌کند.

متن کتاب فشرده است و مطالبش دقیق و نسبتاً دشوار. از این‌رو، مترجم فاضل برای کمک به خواننده، همه‌ی بخش‌های کتاب را در پایان واضح‌تر و ساده‌تر بازنویسی کرده است. پس از آن، ترجمه‌ی مقاله‌ای از کالین مک‌گین، فیلسوف تحلیلی مشهور، با عنوان «نیاز مبرم به عقل»، را هم افزوده؛ مقاله‌ای که به واکاوی و دفاع از «حرف آخر» اختصاص دارد. این مقاله هم خواندنی است.

به‌طور کلی، نیگل عقل را در ساحت نظر و عمل حاکم بلامنازع می‌داند. از نظر او، هم باورها و هم بایدونبایدها ملک طلق عقل هستند و لاغیر. در نتیجه، فقط عقل اعتبار ذاتی دارد و هر چیز دیگری اعتبارش را فقط از عقل می‌گیرد. بنابراین اگر عقل نامعتبر شود، هیچ چیز دیگری هم اعتبار نخواهد داشت. پس، اموری همچون تاریخ، جامعه، فرهنگ و زبان نمی‌توانند عقل را زمین بزنند، اما خودشان همچنان سر پا بمانند. قوام این‌ها خود در گرو قوّت عقل است. اساساً اگر انسان‌ها وجه اشتراکی جدی در عقلانیت نداشته باشند، آن‌گاه زبان مشترک، جامعه‌ی منسجم، فرهنگ واحد و تاریخ کلی هم نخواهند داشت. همه‌ی این‌ها – چون نیک بنگری – زیربنای عقلی دارند.

دفاع نیگل از عقلانیت دفاعی ناشی از پسند و سلیقه‌ی شخصی نیست. برعکس، حتی آن‌جایی که کاملاً بر علیه خود او، تیپ روان‌شناختی و میلش است باز هم به آن پایبند می‌ماند. یک نمونه‌ی بارز و عجیب این است که نیگلِ ملحد صریحاً اعتراف می‌کند که الحاد او عقلانی نیست و صرفاً جنبه‌ی روانی دارد، زیرا به ترس او از دین برمی‌گردد. این اعتراف او واقعاً مبهوت‌کننده است: «به حکم تجربه سخن می‌گویم، زیرا خودم شدیداً در معرض این ترس بوده‌ام. یعنی دوست دارم عدم اعتقاد به خدا درست باشد و از این‌که بعضی از هوشمندترین و آگاه‌ترین اشخاصی که می‌شناسم مؤمن‌اند، قرار از کف می‌دهم. مسئله فقط این نیست که به خدا ایمان ندارم و طبیعتاً، امید می‌برم که در عقیده‌ام بر صواب باشم؛ بلکه این است که امید می‌برم خدایی در کار نباشد! دوست ندارم خدایی وجود داشته باشد: دوست ندارم عالم بر این وضع و حال باشد.»

بی‌سبب نیست که الوین پلنتینگا، فیلسوف دین پرآوازه، در باب فلسفه‌ورزی نیگل می‌گوید: «ناخشنودی از خداباوری تا حدودی حتی برای یک خداباور قابل‌درک است. با این حال، اگر نیگل به تجویزها و الزامات خود برای یک فلسفه‌ی خوب عمل می‌کرد، اگر هر کجا که استدلال‌هایش او را می‌بُرد، با آن‌ها همراه می‌شد، اگر ناخشنودی عاطفی‌اش نسبت به خداباوری را نادیده می‌گرفت، آن‌گاه سر از خداباوری عمیق در می‌آورد. اما سر از هر کجا که در آورَد، او پیش‌تر خدمت شایانی به ارزیابی انتقادی و ویران‌گرِ رایج‌ترین و سرکوب‌گرترین عقاید جزمی زمانه‌ی ما کرده است.»

هر کسی این کتاب را باحوصله و متأملانه بخواند، بر حکم پلنتینگا مهر تأیید می‌زند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...
او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...