تلفیقی از عشق، قدرت و راز در دل تاریخ باستان | ایبنا


رمان «شوهری برای ملکه» با رمانهایی که این روزها به چاپ و انتشار می‌رسد متفاوت است. این رمان درباره ملکه سبا است و با اینکه در حال روایت یک داستان در تاریخ باستان است از لحن و روایت روان و امروزی بهره برده است و مخاطب را به‌خوبی با خود همراه می‌کند.

 الهام حیدری  «شوهری برای ملکه

کتاب را باز می‌کنی و دریچه‌ای به دوران باستان و ماجرایی جذاب و رازآلود گشوده می‌شود. تصاویر زنده و متحرک‌اند. از بین سطور بوی بخور مصطکی و کندر به دماغ می رسد. صدای کاروان در دل شن‌های داغ صحرا به گوش می‌رسد. مخاطب از همان جملات کوبنده نخستین وارد روند ماجراهای دختری می‌شود که در دل جامعه‌ای سنتی که در آن بازار شایعات و پچ‌پچه‌های مردم داغ و زنده است می‌خواهد خودش باشد و در سرش رویاهای بزرگ دارد. دختری که ذر سرش سودای دانستن دارد و برای دستیابی به دستاوردهای علمی جدید بشر رویای سفر به بین‌النهرین را دارد.

اما مردم فقط بخشی از این داستان را شنیده‌اند؛ اینکه ملکه سبا برای دیدار با سلیمان راهی سفر می‌گردد و کشتی او مانند باد شتاب و سرعت می‌گیرد. بخشهای زیادی از این داستان در دل تاریخ و روایت‌های عبری و عربی پنهان مانده بود که الهام حیدری نویسنده رمان «شوهری برای ملکه «آن‌ها را با روایتی جذاب نقل کرده است. مثلاً ماجرای قدرت یافتن و ملکه شدن او در سرزمین سبا چگونه بوده است؟ چطور زنی در دل عصر باستان توانسته است در میان قبایل وحشی و شورشی زمان خودش حاکم سرزمین حاصلخیزی چون مارب باشد؟ چگونه این زن زیبا و ثروتمند شوهری نداشته است و ملک و سرزمین خود را رها می کند و برای دیدار با سلیمان راهی سفر می شود؟

ملکه سبا هم موجودی واقعی- تاریخی است هم به افسانه و اسطوره تعبیر می‌شود. داستان ملکه سبا با افسانه پهلو می‌زند چرا که جنبه‌های فرا واقعی زیادی در خود دارد مثل سخن گفتن با اجنه و مارها و یا پرواز کشتی که حامل ملکه سبا بوده است. اما تسخیر قدرت بادها توسط سلیمان و حرکت نرم و سریع کشتی سبا با بادهای موافق همانطور که در عهد عتیق آمده است با دیدگاههای مذهبی به سادگی قابل تبیین است. از سوی دیگر آثار باستانی متعددی در کشورهایی مثل یمن کنونی و شمال حبشه به ملکه سبا مربوط شده است. بنابراین در داستان ملکه سبا با یک رئال جادویی درست و حسابی سرو کار داریم. داستانی تاریخی با سویه‌هایی متافیزیکی و راز آلود.

در دل شن‌های سوزان مسیرهای صحرایی، در دل آبهای دریای سرخ روی عرشه یک کشتی، جایی میان افسانه و واقعیت، زنی ایستاده که نامش تا همیشه در حافظه تاریخ و اسطوره خواهد ماند: بلقیس، ملکه سبا. اما این بار، داستان او نه از نگاه روایت‌های خشک تاریخی، بلکه از زاویه‌ای انسانی، عاشقانه و پرشور روایت می‌شود. این بار از نگاه او و دغدغه‌های زنانه او این داستان روایت شده است.

ملکه بلقیس زنی‌ست که بسیاری از مردان در برابرش زانو می‌زنند، از مردان سرسخت نظامی تا جوان‌های عاشق‌پیشه خواستار ازدواج و به دست آوردن او هستند، اما او تنها در برابر ندا و خواسته قلبی خود زانو نمی‌زند. تنها در برابر تحقق رویای خود مصمم است. در سرزمینی که زن بودن یا جنگیدن، انتخابی سخت است، بلقیس هم حاکم است و هم زن. او شمشیر می‌زند، مذاکره می‌کند، پیش‌بینی می‌کند، و در همان حال، در سکوت خلوت خویش، از تنهایی بزرگ و بی‌همسری خود رنج می‌برد، چرا که نه هر مردی لیاقت ایستادن در کنار او را دارد، و نه هر قلبی تاب عشق ورزی به زنی قدرتمند چون او را. او از هر جهت رشد یافته است. هیچ مردی قبای مناسب و در خور و اندازه او نیست. همواره چیزی کم است. حسیب عاشق خوبی است اما به اندازه او قدرتمند نیست. تعب حاکم لشکری بزرگ است و از قدرت برخوردار است اما عاشقی نکرده است عشق و توجه را بلد نیست. عبدالوهاب بازرگان و دنیا دیده است اما برای بلقیس کم است و شایسته او نیست. همین می‌شود که سفری آغاز می‌شود؛ سفری که نه تنها جغرافیای صحراها و کوه‌ها را درمی‌نوردد، بلکه عمیق‌ترین لایه‌های روح انسانی را کاوش می‌کند. بلقیس با کاروانی پر از طلا، بخور، ادویه و راز، راهی اورشلیم می‌شود. اما آنچه در مقصد در انتظار اوست، نه فقط ملاقات با پادشاه پیامبری‌ست که آوازه‌اش در جهان پیچیده، بلکه رویارویی با خودش، گذشته‌اش، و عشقی‌ست که می‌تواند او را از نو بسازد… یا بشکند.

در «شوهری برای ملکه»، مخاطب با جهانی روبه‌روست که در آن سیاست، ایمان، قدرت، حسادت، رقابت، جذابیت و دسیسه، در هم تنیده‌اند. زنان ساکن در قصر، هر یک با نقش و نیرویی متفاوت، منطق و احساسات و زن بودن ملکه سبا را به چالش می کشند. آنجا در میان ان زنان رقیب و حسود ملکه سبا دست خالی است و قواعد بازی های زنانه را نمی داند.

اما بلقیس فقط یک زن عاشق نیست. او زنی‌ست که اگر لازم باشد، شمشیر به دست می‌گیرد، علیه سلطانی ترسناک، قد علم می‌کند، و اگر زمانش برسد، برای عشق، برای شکوه و بزرگی یک مرد غرور سلطنتی‌اش را هم قربانی می‌کند.

روایت، ساده و روان اما عمیق است؛ گاهی خنده بر لب می‌آورد، گاهی اشک به چشم، گاهی تپش به دل. مخاطب با بلقیس می‌خندد، می‌لرزد، می‌جنگد، و عاشق می‌شود.

اگر به دنبال داستانی هستید که هم تپش‌های قلبتان را افزایش دهد و هم ذهنتان را حسابی درگیر کند؛ اگر علاقه‌مند به شناختن زنی دارید که در عین قدرت، لطیف است، و در عین لطافت، شکست‌ناپذیر، «شوهری برای ملکه» گزینه‌ای مناسب برای شماست. این کتاب را انتشارات ناهونته منتشر کرده است.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

جنگیدن با فرهنگ کار عبثی است... این برادران آریایی ما و برادران وایکینگ، مثل اینکه سحرخیزتر از ما بوده‌اند و رفته‌اند جاهای خوب دنیا مسکن کرده‌اند... ما همین چیزها را نداریم. کسی نداریم از ما انتقاد بکند... استالین با وجود اینکه خودش گرجی بود، می‌خواست در گرجستان نیز همه روسی حرف بزنند...من میرم رو میندازم پیش آقای خامنه‌ای، من برای خودم رو نینداخته‌ام برای تو و امثال تو میرم رو میندازم... به شرطی که شماها برگردید در مملکت خودتان خدمت کنید ...
اگر بخواهم فیلمی بسازم که بگویم دروغ چیز بدی است باور نمی‌کنند، چون دروغ یک امر جاری در این مملکت است. قبحش از بین رفته... ما بچه‌مسلمان بودیم. اما می‌گفتند این مسلمان نیست... وقتی به آدمی که در کار سینماست می‌گویند اجازه کار نداری، یعنی با شکنجه او را می‌کشند... می‌توانند من را زمین بزنند اما نمی‌توانند من را روی زمین نگه دارند، من بلند می‌شوم... فردین عاشقانه مردم را دوست داشت ...
غالباً خشونتِ خود را زیر نام «دفاع از خود» پنهان می‌کنند. باتلر می‌پرسد: این «خود» کیست که حق دارد برای دفاع از بقای خود، دیگری را نابود کند؟ او پیشنهاد می‌دهد که ما باید «خود» را نه به عنوان یک فردِ مجزا، بلکه به عنوان بخشی از یک کلِ پیوسته تعریف کنیم. اگر من به تو آسیب بزنم، درواقع به ساختاری که بقای خودم به آن وابسته است آسیب زده‌ام ...
20 سال پیش خانه در دامنه‌ی آتشفشان کردیم؛ بدان امید که چشم بر حقیقت بگشاییم... شرح همسایگی خاکستر و دود و آتش؛ نه گفتنی ست، نه خواندنی؛ که ما این خانه‌ی دور از نفت! به شوق و رغبت برگزیده بودیم و هیچ منت و ملامتی بر هیچ دولت و صنف و حزب و نماینده‌ای نداشتیم و نداریم ...
او اگرچه همچون «همینگوی»، روایتگری را مقدم بر توصیف‌گری «زولا» قرار می‌دهد، اما این روایتگری کاملا «ایرانیزه» و بومی شده است... نویسنده با تشخص‌بخشی به کلیسای «تارگمانچاتس» از این بنا، یک شخصیت تاریخی در داستان می‌آفریند، شخصیتی ارمنی! در قلب تهران... ملک بدرقه، شکارچی کلمات مقدس و فاتحه‌های سرگردان است، ملکی که مأمور است فاتحه‌های فرستاده‌شده و سرگردان را برای افراد بی‌وارث و بد‌وراث شکار کند ...