توصیفِ تجربه‌هایی از جنسِ "خشونت" تا حدی دشوار است که حتی تماشایِ تصاویر و یا طراحی‌هایی مرتبط با آن، خوفِ تکه‌تکه‌ شدنِ جسمانی و زخمِ روانیِ پس از آن را به آدمی منتقل می‌کند؛ کلمه‌ای متشکل از پنج حرفِ الفبا اما با انواعِ بسیار و دردها و خاطره‌هایِ فراموش نشدنی. در این میان جدا از بستر اخلاقی، حقوقی، سیاسی و منظرِ فمینیستی، «خشونت جنسی» یکی از اشکال رایج و معضلِ همیشگیِ جوامع از دیرباز تا به امروز قلمداد می‌شود.

خلاصه کتاب  پسافاجعه، خشونت و بازساختن خود» [Aftermath : violence and the remaking of a self]  سوزان جی. برایسون [Susan Brison]

یک امر رابطه‌ای که یک سویِ آن رضایت و لذت است وُ طرف دیگر آن وحشت‌زده‌ای یا بر حسب تصادف و یا از رویِ نفرت و هر گونه نیتِ ناپسندی انتخاب شده است. بسیاری از تعاریف و موارد حاشیه‌ایِ مربوط به این مسئله بر کسی پوشیده نیست، آنچه که به فلسفه‌ورزی نیاز دارد "احوالاتِ قربانی" پس از تهاجم است که چگونه و از چه طریقی در میدانِ کنش‌های گفتاری و در برابرِ شئوناتِ و استعاره‌هایِ اجتماعی و فرهنگی تاب بیاورد تا به امرِ زیستن ادامه دهد. به عبارت دیگر، ناآگاهیِ اطرافیان و بیگانگان در شیوۀ برخورد با قربانی و عدمِ ادراکِ آنها به‌واسطۀ هم‌دلی و هم‌ذات‌پنداری، موجب شده است تا بسیاری از قربانیانِ اهلِ قلم تجربۀ تهاجم، تعرض و تجاوز و اختلال اضطراب پس از آنها را به‌مثابۀ یک امر فلسفی بشکافند و بدون در نظر گرفتنِ هر گونه پیامدی حقایقِ آنها را برای دیگران آشکار کنند.

با توجه به مطالب مزبور و در این زمینه، کتابی تحتِ عنوانِ «پسافاجعه: خشونت و بازساختن خود» [Aftermath : violence and the remaking of a self]، اثر سوزان. جی. برایسون (Susan J. Brison) استاد فلسفه، توسط امیر صائمی به زبان فارسی ترجمه شده و از سویِ نشر برج (چاپ اول در سال 1403) در اختیارِ خوانندگان علاقه‌مند به حوزۀ فلسفه_روان‌کاوی، مطالعات زنان_جنسیتی، حقوقی_اجتماعی و سیاسی_فمینیستی قرار گرفته است. پیش از اشاره به فصل‌هایِ کتاب و مضمونِ آنها، دقایقی به بدنۀ تصویری و جلد کتاب دقت کنیم!؛ همه‌چیز که متن نیست، گاهی تصاویر شفاف‌تر و شجاعانه‌تر توضیح می‌دهند. به همان اندازه که کلمۀ پسافاجعه واضح و پررنگ و کوتاه نوشته شده، سایه‌اش پراکنده و کم‌رنگ و بلند بر صورتِ جلد اسپری شده است؛ فاجعه‌ای که ممکن است در یک لحظۀ کوتاه برای هر جنسیتی رخ دهد و بر کسی پوشیده نیست، اما ادارک و فهم و همدلیِ روانیِ طولانی‌مدتِ پس از فاجعه را تنها عده‌ای محدود می‌توانند. در این میان دست‌ها و جسمِ ویران‌شدۀ قربانی‌ست که نیازمندِ دست‌گرفتن وَ نوازشِ موجودیت‌هایِ شنوا و یاری‌گر است. اما حالِ تروماییِ او حتی نزدیک‌ترین افراد را به بهانۀ حفظ امنیت و آبرویِشان از او دور می‌سازد. این‌گونه است که وضعیت بیش از پیش، قرمز می‌شود.

در ادامه، نویسنده در این نگارش اهتمام ورزیده است تا با یادآوریِ لحظه‌هایِ تعرض جنسیِ خودش در مقامِ یک اول شخص وُ قربانی وَ نگارشِ بی‌پردۀ آن به شکاف‌هایِ اجتماعی و فرهنگیِ بسیاری در این زمینه از منظرِ فلسفۀ تحلیلی و روانی و جنسیتی اشاره کند. در حقیقت تجویزِ "فراموشیِ" لحظه‌ها و خاطراتِ تجاوز از سویِ افرادِ معمولی یا دیگرانی که هر گونه خشونت را تجربه نکرده‌اند سبب حیرتِ فلسفیِ برایسون شد؛ که چگونه می‌شود هم توسط هم‌نوع ویران شوی وُ هم در کنار آنها دوباره وُ از نو آباد گردی...! چگونه می‌توان با هر آنچه که در حافظه ثبت شده است کنار آمد!…

از حس و حالِ کلماتِ فصل اول می‌توان پی برد که برایسون میانِ خودِ پیش از فاجعه و خودِ پس از فاجعه رقصان است. به عبارتی، باورِ اینکه "از خشونت جان به در برده است" تا حدودی برایش مبهم و پرسش‌برانگیز است. در محیطِ آشنا و فضایِ غریب‌گونه‌ای قرار گرفته است که به هر چه توانایی و دانایی‌ست، نه می‌گوید. پیشنهادِ دیگران به فراموشی، درک نشدن‌ها، تنش‌هایِ روانی و ثبتِ تمامِ لحظاتِ تجاوز در ذهنش او را به امرِ نگارش وا می‌دارد تا شاید از طریقِ "زبانِ فلسفه" بتواند تجربۀ این کبودی‌های بدنی و زخمِ روانیِ شخصی را توصیف و تحلیل و تبیین کند. در واقع دغدغۀ برایسون نه به‌عنوان یک استاد دانشگاه، بلکه در مقامِ یک قربانی انتقالِ صدایِ سوزناکِ تجربه‌اش بوده تا بتواند به سایر زنان هشدار دهد و دیگران را با پیچیدگی‌هایِ ارتباطی و ادارکیِ پس از رخ‌دادنِ این دردِ همیشگی اما دیرهضم، آشنا سازد.

با اینکه در اعتراف یک سختیِ خاص مستور است، قربانیِ داستان از نقشِ اجتماعی و شغلی‌‍‌‌‌اش فاصله گرفته تا روایتش را با جزئیات و بدونِ توجه به نظری در میدانِ حقوقی و سیاسی و کنش‌هایِ گفتاری بازگو کند. عملی که به زعم او شاید بتواند به یاری‌اش فرایندِ پرتلاطم و تلخِ تبدیلِ خودمختاریِ دیروزی به بازسازیِ امروزی را بپذیرید و تاب بیاورد. روندی که خطی نیست و ترومازده را دچارِ آشوب روانی می‎سازد تا روزی فریاد بزند و از دیگران کمک بخواهد؛ اعانتی از جنسِ "هم‌دلی و هم‌ذات‌پنداری، نه از رویِ ترحم. کالبدی که می‌خواهد بیشتر از خودِ قابل کنترلی وُ عادیِ دیروزش عمر کند. درک شود، نه اینکه تنها دیده شود. زیرا حافظه به‌مثابۀ یک گنجینه تمامِ افعال و تصاویر را در خود حفظ می‌کند تا در زمان‌هایِ خوشی وُ ناخوشی، تام و تمام آدمی را تکان دهد. همان گامی که زخم‌خورده میان حافظۀ ترومایی و حافظۀ روایی گم می‌شود؛ از یک سو غیراختیاری‌ها و لحظاتِ عکاسی‌شدۀ اتفاق وُ چهرۀ متجاوز و ُ از طرفی دیگر، تعریفِ خود اتفاق. به زعمِ نویسنده (برایسونِ قربانی)، جنگی میانِ مولکول وُ معناست تا رسیدن به یک اتحاد؛ آن زمان پیدا خواهیم شد که بفهمیم هر دو هستیم. پس چگونه فراموش می‌شوند!؟خیر، از یاد نخواهند رفت، تنها می‌شود پذیرفت وُ کنار آمد؛ با نوشتن، گفتاردرمانی، شرکت در جلساتِ دفاع شخصی، دارودرمانی و از همه مهم‌تر، حضورِ فیزیکی و روحیِ آدم‌هایِ بافهم و شنوا.

در این نقطه است که بازگفتن از حادثه امری مهم قلمداد می‌گردد. روایت‌هایی که در تعاملات اجتماعی شنیده وُ باعث تخلیۀ روانیِ قربانی می‌شوند. زمانی ترومازده جسمش را حمل می‌کند تا فقط حرف‌ها و ناله‌هایش شنیده شوند، وَ گاهی آسیب‌دیده با صدایِ بلند تعریف و توصیف می‌کند تا دوباره به زندگی برگردد. فرق است میانِ زندگی برای گفتن و گفتن برای زندگی!...

نتیجه
زندگی خطی‌ست که میانِ خاطراتِ و تداعی‌هایِ دیروز، حالِ در گذر و آیندۀ نیامده وُ غافلگیرکننده تقسیم می‌شود. بر همین اساس است که به خودهایِ متعدد و متوالی تبدیل می‌شویم. زمانی خودمان مقصر و مخربیم وُ وقتی دیگر، تنها یک تجربه‌کننده و قربانی هستیم. در هر صورت و موقعیتی که از خودِ آشنا وُ قابل کنترل دور شویم، به "بازسازیِ هویتی" نیازمندیم. اما به این معنا نیست که نسخۀ "فراموشی" برایِ هر "تجربه‌ای" تجویز شود، چرا که بعضی از آنها تا زمانِ مرگ یک "درد" باقی می‌مانند. برتولت برشت (Bertolt Brecht) این‌گونه تذکر داد؛
وقتی رفتار شرورانه چون باران می‌بارد، هیچ‌کس فریاد نمی‎زند که بس کنید. وقتی جنایات روی هم انباشته می‌شوند، نامرئی می‎شوند. وقتی رنج‌ها غیرقابل تحمل می‌شوند، فریادها دیگر شنیده نمی‎شوند. فریادها هم مثل باران تابستانی می‎بارند.

اتاق قرمز
در این زمینه می‌توان تماشایِ دقیقِ سریالِ ترکیِ اتاق قرمز با اقتباس از کتابی به همین نام، اثرِ بانو اوغلو که براساس داستان‎های واقعی نوشته شده است را پیشنهاد داد. داستانِ خشونت‌هایی که در هر گوشه از چارچوب مکانی به نام خانه شکل گرفته و رشد کرده و همچنان ادامه دارد. تا جایی که با ایجاد جدایی‌های عاطفی، وحشت، افسردگی، روان‌پریشی، طلاق و غیره، اعضای آن خانه‌ها را به رویارویی با مربعِ قرمز رنگ و فردِ ناشناسی به نامِ درمانگر وادار می‌سازد؛ فضایِ تداعی‌ها وُ جنگِ میانِ تجربه و حافظه.

سفر به درونِ ذهن آدم‌ها و انتقالِ احساسات کار آسانی نیست، بیانی شیوا وُ بدنی مجرب می‌خواهد که به نظرم بانو اوغلو، نویسندۀ کتابِ اتاق قرمز با مهارتی خاص توانسته است جان وُ روان ما را با تجربۀ واقعی و تلخِ تعدادی از افرادِ به‌ظاهر منزوی درگیر کند. افرادی که جایِ زخمِ تیشه‌هایِ کودکی تنها تصویرِ خونینِ پیش چشمشان نبوده وَ با دنیایی از خاطراتِ سهمگین روزها را شب کرده‌اند. افرادی که از منظرِ دیگران یا بهتر بگویم همان ویروس‌هایِ کشنده، بیمارند وُ جایشان گوشۀ تیمارستان...! اینها مرض خاصی ندارند، فقط نتوانستند بی‌رحمیِ همان کشندگان را از خاطر بزدایند.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...