حرف اول در باب «حرف آخر» | اعتماد


اخیرا کتاب «حرف آخر» نوشته تامس نیگل [Thomas Nagel] به همت نشر نو با ترجمه جواد حیدری به طبع رسیده است. اصل اثر که با عنوان «The Last Word» در 1997 میلادی انتشار یافته است را پیش‌تر خوانده بودم. این اثر نبردی تمام‌عیار با ذهنی‌انگاری را تدارک می‌بیند تا نشان دهد تنها قهرمان عرصه حقیقت عقل است که «حرف آخر» در باب واقعیت را اظهار می‌دارد. به‌زعم نیگل، خردورزی و دلیل‌آوری مستلزم عمومیت انکارنشدنی شیوه‌هایی از تفکر است که هرگونه توصیفی از حقیقت ‌باید به آنها التزام داشته باشد.

حرف آخر»[The last word] تامس نیگل [Thomas Nagel]

ذهنی‌انگاری خردستیز با تبدیل ‌ساختنِ حقیقت به نُرم‌های ذهنی، به فروبستگی هویت‌های فردی و فرهنگی می‌انجامد که وصول به واقعیت عینی را ناممکن می‌شمارند و با انکارِ هرگونه ملاک عینی، خود را به ملاک‌های گفت‌وگوناپذیرِ حقیقت بدل می‌سازند و بدین‌سان عرصه را برای استبداد شکاکانه فراهم می‌آورند. با این ‌همه، وقتی خود این ایده یا هر ایده دیگری در باب حقیقت و واقعیت مطرح می‌شود، آدمی راهی جز توسل به خِرد برای ارزیابی آن ندارد؛ زیرا وی همواره در آغازین‌ترین سطوح نظرورزی‌اش به شیوه‌های فکری بنیادینی تکیه دارد که اعتباری جهانشمول و عدول‌ناپذیر دارند. ترجمه کتابِ نیگل با هر نقص و کاستی که لازمه محدودیت‌های بشری است، می‌تواند موجب خشنودی باشد؛ زیرا گفتمان‌ نسبی‌باورانه که با تاکید بر تمایزهای زمینه‌ای انسان‌ها حقیقت را متلاشی می‌کند و اندیشه عینی را به مسلخ می‌برد، سکه‌ای رایج در ایران معاصر است. در تمامِ عرصه‌های فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی می‌توان ردِپای ذهنی‌انگاری را باز جست که به انسدادها و بن‌بست‌های عبورناپذیر انجامیده و هرگونه مشارکت برای حل‌و‌فصل بحران‌های ملی و بین‌المللی را به چالش می‌کشد. از این‌رو، ترجمه این اثر و هر اثر دیگری که بر عقلانیت و دلیل‌آوری تاکید داشته و نگاه به وجوه مشترک و عمومی واقعیت را تشویق کند به‌طور کلی ارزشمند به‌ شمار می‌رود.

اما ترجمه این کتاب و شکل انتشار آن مانند هر ترجمه دیگری نقصان‌ها و کاستی‌هایی دارد که توجه بدان‌ها ضروری است. کاوه لاجوردی که بر خواندنی‌بودن کتاب نیگل تاکید دارد، اشکالات بسیاری به نسخه فارسی آن وارد آورده و در وبلاگ شخصی‌اش با نام «نسخه قابل انتشار» منتشر ساخته است. وی برخلافِ جوادِ حیدری که کتاب نیگل را دشوار و پیچیده می‌داند، از ما می‌خواهد با انتخاب تصادفی برخی صفحات متن انگلیسی دریابیم که کتاب نیگل چندان هم دشوار نیست.

گذشته از اینکه آیا این شیوه درستی برای داوری در باب سهولت یا دشواری یک اثر است، به‌زعم من که متون انگلیسی و فارسی کتاب نیگل را خوانده‌ام، این هر دو قول وجهی از حقیقت دارند. کتاب نیگل به‌ جهت نثر انگلیسی بسیار روشن نوشته شده، اما به‌ جهت پیچیدگی و اجمال اندیشه‌ای که در پی بیانِ آن است، متن به‌غایت دشواری می‌نماید، چنانکه گاه لازم است برخی صفحات چندین بار خوانده شود تا مراد نویسنده فراچنگ‌ آید. روشن است که بیان ساده اندیشه‌های پیچیده‌ همواره به سهولت متن و فهم آن یاری نمی‌رساند. گذشته از حمله‌ به شخص مترجم که به‌زعم من علمی ‌بودن نقد لاجوردی را مخدوش می‌سازد، ایشان متن ترجمه کنونی را اعتمادناپذیر دانسته‌ و به برخی مصادیق نادرستی و بی‌دقتی در متن فارسی اشاره کرده‌اند. من نیز هنگامِ مطالعه به چنین اشکالاتی برخورده و مواردی را به مترجم گوشزد کرده‌‌ام. اما نکته درخور توجه این است که متنِ فارسی کتابِ نیگل بیش از 170 صفحه است و اشکالاتی را که می‌توان به‌طور جدی بدان وارد آورد، شاید بشود در سه صفحه گنجانید که البته مترجم نیز پاسخ‌هایی خواهد داشت.

چنین اشکالاتی را می‌توان در هر ترجمه‌ای حتی توسط بزرگ‌ترین مترجمان نیز سراغ گرفت. روشن است که نقد و بیان نقصان‌ها یک کنش علمی درست و ناگزیر است که واکنش درخور به آن‌ رفع نقصان‌هاست، اما اینها نه اعتبار کار مترجم را در هم می‌شکند و نه تلاش او را بی‌ارزش می‌سازد؛ در حالی که حمله به ‌شخص مترجم و بی‌قدرساختنِ خود وی نیز هیچ قدر و بهایی به منتقد و نقد او نمی‌افزاید. در باب وجود پانوشت‌های مترجم در نسخه فارسی چیز عجیبی نمی‌یابم. هر مترجمی می‌تواند به فراخور هدفی که از ترجمه اثر دارد برخی پانوشت‌ها به متن بیفزاید. در پانوشت‌های جواد حیدری، یافتنِ اشکال دشوار نیست و چندین اشکال مهم و جدی به برخی پانوشت‌ها می‌توان وارد آورد، چنانکه لاجوردی نیز چنین کرده است. اما درنهایت، آنچه اهمیت دارد نفسِ تلاش مترجم است تا خواننده از رجوع مستمر به منابع بیرون از کتاب بی‌نیاز شود. از این‌رو، با وجود اشکالاتی که باید گوشزد کرد و به رفع آن کوشید، افزودن پانوشت‌ها به‌طور کلی بدین‌ سبب مفید است که خواننده کمتر آشنا را از سرگردانی در مواجهه با مفرداتِ نامفهوم نجات می‌بخشد و کار مطالعه را آسان‌تر می‌سازد.

من برخلافِ لاجوردی، افزودن پانوشت‌ها را ناشی از دغدغه‌مندی مترجم و نه فضل‌فروشی‌اش می‌دانم. اما مهم‌ترین نقدها را می‌توان به بخش پایانی کار مترجم وارد آورد که یک گزارش تحلیلی به کتاب افزوده است، هر چند من برخلاف لاجوردی، توضیحاتِ مترجم را نه در پاورقی‌ها و نه در گزارش تحلیلی زائد نمی‌شمارم، حتی اگر گاه تکراری، مغشوش، نادرست و مهمل بوده باشند. به‌زعم من، مشکل این گزارش تحلیلی آن است که پا از متنِ نیگل و ساده‌سازی آن فراتر گذاشته و در برخی موارد عبارات و گزاره‌های بسیار پرسش‌بر‌انگیز، مشکل‌آفرین و گاه به‌ جهت فلسفی نادرستی را بیان داشته است. می‌پندارم که این بخش می‌توانست بسیار مفید باشد، بدان شرط که مترجم جز تلخیص و ساده‌سازی مدعای خودِ نیگل کاری نکند تا هدفِ او که کمک به خواننده برای فهم بهتر اندیشه نیگل است به ‌نحو شایسته‌تری حاصل شود.در این ‌صورت، از اطناب آن بخش نیز کاسته می‌شد.

................ تجربه‌ی زندگی دوباره ...............

او «آدم‌های کوچک کوچه»ــ عروسک‌ها، سیاه‌ها، تیپ‌های عامیانه ــ را از سطح سرگرمی بیرون کشید و در قامت شخصیت‌هایی تراژیک نشاند. همان‌گونه که جلال آل‌احمد اشاره کرد، این عروسک‌ها دیگر صرفاً ابزار خنده نبودند؛ آنها حامل شکست، بی‌جایی و ناکامی انسان معاصر شدند. این رویکرد، روایتی از حاشیه‌نشینی فرهنگی را می‌سازد: جایی که سنت‌های مردمی، نه به عنوان نوستالژی، بلکه به عنوان ابزاری برای نقد اجتماعی احیا می‌شوند ...
زمانی که برندا و معشوق جدیدش توطئه می‌کنند تا در فرآیند طلاق، همه‌چیز، حتی خانه و ارثیه‌ خانوادگی تونی را از او بگیرند، تونی که درک می‌کند دنیایی که در آن متولد و بزرگ شده، اکنون در آستانه‌ سقوط به دست این نوکیسه‌های سطحی، بی‌ریشه و بی‌اخلاق است، تصمیم می‌گیرد که به دنبال راهی دیگر بگردد؛ او باید دست به کاری بزند، چراکه همانطور که وُ خود می‌گوید: «تک‌شاخ‌های خال‌خالی پرواز کرده بودند.» ...
پیوند هایدگر با نازیسم، یک خطای شخصی زودگذر نبود، بلکه به‌منزله‌ یک خیانت عمیق فکری و اخلاقی بود که میراث او را تا به امروز در هاله‌ای از تردید فرو برده است... پس از شکست آلمان، هایدگر سکوت اختیار کرد و هرگز برای جنایت‌های نازیسم عذرخواهی نکرد. او سال‌ها بعد، عضویتش در نازیسم را نه به‌دلیل جنایت‌ها، بلکه به این دلیل که لو رفته بود، «بزرگ‌ترین اشتباه» خود خواند ...
دوران قحطی و خشکسالی در زمان ورود متفقین به ایران... در چنین فضایی، بازگشت به خانه مادری، بازگشتی به ریشه‌های آباواجدادی نیست، مواجهه با ریشه‌ای پوسیده‌ است که زمانی در جایی مانده... حتی کفن استخوان‌های مادر عباسعلی و حسینعلی، در گونی آرد کمپانی انگلیسی گذاشته می‌شود تا دفن شود. آرد که نماد زندگی و بقاست، در اینجا تبدیل به نشان مرگ می‌شود ...
تقبیح رابطه تنانه از جانب تالستوی و تلاش برای پی بردن به انگیره‌های روانی این منع... تالستوی را روی کاناپه روانکاوی می‌نشاند و ذهنیت و عینیت او و آثارش را تحلیل می‌کند... ساده‌ترین توضیح سرراست برای نیاز مازوخیستی تالستوی در تحمل رنج، احساس گناه است، زیرا رنج، درد گناه را تسکین می‌دهد... قهرمانان داستانی او بازتابی از دغدغه‌های شخصی‌اش درباره عشق، خلوص و میل بودند ...